چقدر جایتان خالیست آقاجان. نیستید که ببینید ما قد کشیدیم.
قد کشیدنی که به بهای یتیمیمان تمام شد...
ما داغ دیدهایم، این داغ هم هیچگاه سرد نمیشود، ما غم دیدهایم. غمی که هیچگاه التیام نمییابد.
اما پشت سر پسرتان «آقا سید مجتبی» ایستادهایم. دلمان به خلف صالحتان خوش است.
قوی بودن و مقاومت کردن را از شما یاد گرفتیم. این تنها راه زندگی عزتمندانه است.
ما خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم.
ما ایران را همانطور میسازیم که آرزوی شما بود. قوی، محکم، مقاوم.
وطندوستی را هم از شما باید یاد گرفت؛ شمایی که تمام عمرتان را وقف این خاک و مردمش کردید.
شما ایرانی ترین ایرانی بودید. ابر مرد ایران.
خون شما در رگ های ما جاری شده. عروج شما تولدی دوباره برای بسیاری از ما بود.
آقاجان دلمان برایتان خیلی تنگ شده.
۱۴۰۵/۰۱/۲۹
@nonvaqalam
دختر را به دستانش دادند. اول دخترک را بویید، رایحه بهشتی دردانه اش سرتاسر شهر را پر کرده بود. گونهاش را بوسید. سرش را نوازش کرد.
همسرش مشتاقانه پرسید: سرورم؛ نامش را چه میگذارید؟
لبان مبارکش باز شد: فاطمه. هم نام مادرم.
شما فاطمه شدی بانو. فاطمهی معصومه.
دختر عزیز کردهی بابا.
_ ۱ ذیالقعده ۱۴۴۷ _
🌸روز دختر
@nonvaqalam
تو اگر بودی...
اگر امروز بودی. مامان موهایت را خرگوشی میبست. یا به درخواست تو روی موهایت تل میزد و آنها را رها میکرد تا با هر دویدنت موهایت در آسمان به رقص در بیایند. درست مثل پیرهن چین دارت. و یا شانه و گلسرت را بر میداشتی و پیش بابا میرفتی که بابا هرچند با نابلدیاش عاشقانه رج به رج گیسوانت را ببافد و بعد هم روی سرت بوسه بکارد.
اگر بودی امروز مثل هرسال منتظر بودی که ببینی هدیهات چیست. شاید مامان و بابا به تو میگفتند امسال هدیهات را خودت انتخاب کن. آن وقت دست بابا را میگرفتی و در مغازه ها میکشاندی تا برایت عروسکی را بخرد که تازه به بازار آمده. و یا پاهایت را در یک کفش میکردی که مامان راضی شود برایت کفش تق تقی بخرد. و یا لاک میخواستی. لاک اکلیلی که بابا انگشتان کوچکت را لاک بزند و بعد هم دانه به دانهی انگشتانت را ببوسد. اصلاً شاید میگفتی برویم شهربازی و بعد دستانت را تا آنجا که میتوانستی باز میکردی و میگفتی «اینقدر هم بستنی بخوریم. بستنی توت فرنگی».
تو اگر بودی امسال هم مثل هرسال قایمکی میرفتی سراغ ماتیک های مامان که لبت را سرخ کنی. بعد هم خیلی طناز لبخندی نثار آینه میکردی و برای خوشگلیات از خنده ریسه میرفتی. تو اگر بودی سراغ عطر و ادکلن های مامان هم میرفتی و خودت را غرق در بوی خوش آنها میکردی. بعد هم مامان به تو چشم غره میرفت. اما باز هم در آغوشت میگرفت و میبویید تو را، میبوسید تو را.
تو اگر بودی مامان امروز به مناسبت روز دختر غذای مورد علاقهی تو را میپخت.
تو اگر بودی امروز مامان برایت کیک میپخت و مهرش را بر گونه ات حواله میکرد. و یا شاید بابا به عشق تو برایت کیک خامهای میخرید. تو اگر بودی روی دستان بابا تاب میخوردی و خندهی مستانهات زیباترین موسیقی برای گوش های بابا بود. تو اگر بودی مثل هرشب امشب هم بابا تو را بغل میگرفت و برایت قصه میگفت که به خواب بروی.
تو اگر بودی...
تو نیستی عزیزکم.
تو به آسمان ها سفر کردهای. رفتهای که ستاره بچینی. همیشه دوست داشتی ستاره ها را بغل بگیری. حالا راحت تر دستت به آنها میرسد. یکی از آن ستاره ها را بفرست خانهتان. تا شاید نورش بتابد بر خانهی تاریک و سردتان. تا شاید لبخندی بر لب های ترک خوردهی مامان بنشاند و برق بیندازد بر چشمهای غمدیدهی بابا.
روزت مبارک دخترکم. روزت در آسمانها مبارک.
_ برای دخترانی که خونشان ایران خانم را سرخ کرد. دخترانی که شهادت عاقبتشان شد _
@nonvaqalam
من گمان میکنم تو دختر ها را بیشتر دوست داشتی. تو موی بلند را هم دوست داشتی، مثل تمام مردان عاشق ایرانی. از موی بلند دخترکی که بابایش شهید شده ذوق میکردی و هی دستان نوازشگرت نصیب طره های بلندش میشد. و میگفتی:«این موها رو هم اگر کوتاه نکنند...». حتماً موهای طلایی زهرا کوچولو را هم خیلی نوازش میکردی. گونهی سرخاش را بارها میبوسیدی و تن نرماش را در آغوش میگرفتی. زهرایی که در کنار خودت بهشتی شد.
تو خیلی دختر دوست بودی.
تو با دختران نرم و لطیف برخورد میکردی. تن ظریف شان را به نرمی در آغوش میگرفتی و بر دستانشان بوسه میزدی. برگونهیشان بوسه میکاشتی.
دختران شهدا دوست نداشتند هیچگاه به تکلیف برسند چون آن زمان دیگر از آغوش و نوازش های تو محروم میشدند. از بوسه های گرم پدرانهات بی نصیب میماندند. امان از دل دختران. امان از دل دختران شهدا. امان از دل دخترکانی که طعم آغوش تو را چشیدهاند، تو دیگر نیستی که مهر پدرانه خرجشان کنی. امان از دل دخترانی که تو را ندیدهاند. امان از حسرت های رخنه کرده در کنج قلبشان. تو دیگر نیستی که با کلامت مهر بکاری در دل نازک دختران.
تو دخترها را جور دیگری تحویل میگرفتی.
برای دخترها جشن تکلیف گرفتی، دورت حلقه زدنند و برایت شیرین زبانی میکردند و تو به رویشان لبخند میزدی. آنجا هم یادت بود با ادبیاتی صحبت کنی که مخصوص آنها باشد. حواست به خستگی دختران نُه ساله بود، که سخنان گوهربارت مختصر بودند.
تو حتی به شعر «یه توپ دارم...» دخترکی گوش میدادی و بر رویش با محبت لبخند میپاشیدی.
دلم برای خنده هایت هم تنگ شده آقا.
آن زمانی که با بانوان دیدار داشتی حسینه صورتی شد، این ظرافت و جزئی نگری و توجه تو حیرت انگیز بود. حیرت انگیز و لذت بخش.
همیشه همراهت انگشتر دخترانه هم داشتی. تو ذوق این را داشتی که به دختر ها هدیه بدهی. هدیه های دخترانه. برای آن دخترکی که درخواست کلاه صورتی کرده بود. کلاه صورتی فرستادی. یادت نرفت.
تو همیشه به یاد ما بودی و مراقبمان. حالا هم هستی.
پدرها دختر دوست اند. تو دخترفهم هم بودی. تو دختر ها را میفهمیدی. این را میشد در کلام و رفتارت دید.
تو زیادی به ما اهمیت میدادی.
مثل یک پدر. مثل که نه. تو خودِ پدر ما بودی. یعنی حالا هم هستی.
پدر آسمانی برای ما دعا کن. برای دخترانت بیشتر. دعا کن خدا صبرمان بدهد که نبودنت را تاب بیاوریم بابای مهربان.
@nonvaqalam
شما بافتن موی سر را خیلی خوب بلد بودید.
خودتان گفتهاید. گفتم که شما عاشق موی بلند بودی. شما حتی نوازش آنها را هم بلد بودی. اینکه چطوری مو را ببافی را هم بلد بودی. شما قطعاً مردی بسیار عاشق و پدری بسیار مهربان بودی.
«دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانوادهی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم...»
شهید خامنهای به روایت خودش.
@nonvaqalam