من گمان میکنم تو دختر ها را بیشتر دوست داشتی. تو موی بلند را هم دوست داشتی، مثل تمام مردان عاشق ایرانی. از موی بلند دخترکی که بابایش شهید شده ذوق میکردی و هی دستان نوازشگرت نصیب طره های بلندش میشد. و میگفتی:«این موها رو هم اگر کوتاه نکنند...». حتماً موهای طلایی زهرا کوچولو را هم خیلی نوازش میکردی. گونهی سرخاش را بارها میبوسیدی و تن نرماش را در آغوش میگرفتی. زهرایی که در کنار خودت بهشتی شد.
تو خیلی دختر دوست بودی.
تو با دختران نرم و لطیف برخورد میکردی. تن ظریف شان را به نرمی در آغوش میگرفتی و بر دستانشان بوسه میزدی. برگونهیشان بوسه میکاشتی.
دختران شهدا دوست نداشتند هیچگاه به تکلیف برسند چون آن زمان دیگر از آغوش و نوازش های تو محروم میشدند. از بوسه های گرم پدرانهات بی نصیب میماندند. امان از دل دختران. امان از دل دختران شهدا. امان از دل دخترکانی که طعم آغوش تو را چشیدهاند، تو دیگر نیستی که مهر پدرانه خرجشان کنی. امان از دل دخترانی که تو را ندیدهاند. امان از حسرت های رخنه کرده در کنج قلبشان. تو دیگر نیستی که با کلامت مهر بکاری در دل نازک دختران.
تو دخترها را جور دیگری تحویل میگرفتی.
برای دخترها جشن تکلیف گرفتی، دورت حلقه زدنند و برایت شیرین زبانی میکردند و تو به رویشان لبخند میزدی. آنجا هم یادت بود با ادبیاتی صحبت کنی که مخصوص آنها باشد. حواست به خستگی دختران نُه ساله بود، که سخنان گوهربارت مختصر بودند.
تو حتی به شعر «یه توپ دارم...» دخترکی گوش میدادی و بر رویش با محبت لبخند میپاشیدی.
دلم برای خنده هایت هم تنگ شده آقا.
آن زمانی که با بانوان دیدار داشتی حسینه صورتی شد، این ظرافت و جزئی نگری و توجه تو حیرت انگیز بود. حیرت انگیز و لذت بخش.
همیشه همراهت انگشتر دخترانه هم داشتی. تو ذوق این را داشتی که به دختر ها هدیه بدهی. هدیه های دخترانه. برای آن دخترکی که درخواست کلاه صورتی کرده بود. کلاه صورتی فرستادی. یادت نرفت.
تو همیشه به یاد ما بودی و مراقبمان. حالا هم هستی.
پدرها دختر دوست اند. تو دخترفهم هم بودی. تو دختر ها را میفهمیدی. این را میشد در کلام و رفتارت دید.
تو زیادی به ما اهمیت میدادی.
مثل یک پدر. مثل که نه. تو خودِ پدر ما بودی. یعنی حالا هم هستی.
پدر آسمانی برای ما دعا کن. برای دخترانت بیشتر. دعا کن خدا صبرمان بدهد که نبودنت را تاب بیاوریم بابای مهربان.
@nonvaqalam
شما بافتن موی سر را خیلی خوب بلد بودید.
خودتان گفتهاید. گفتم که شما عاشق موی بلند بودی. شما حتی نوازش آنها را هم بلد بودی. اینکه چطوری مو را ببافی را هم بلد بودی. شما قطعاً مردی بسیار عاشق و پدری بسیار مهربان بودی.
«دخترم چهار پنج ساله بود که یک بار او را برای زیارت امام خمینی بردم. خانوادهی ما رفته بودند مشهد و او ماند پیش من برای اینکه بیاید امام(ره) را روز عید ببیند. صبح پا شدیم و سرش را شانه کردیم و مرتبش کردیم و موهایش را به زحمت بافتیم. یک دستی هم که نمیشود؛ من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم اما با یک دست نمیشود؛ دودستی باید ببافند چون باید موها را سه قسمت کنند. رفقای پاسدار آمدند به کمک ما و موی سرش را بافتیم و چادر سرش کردیم و خدمت امام آوردیم...»
شهید خامنهای به روایت خودش.
@nonvaqalam