ارمیا.
اول از همه جلد کتاب را نگاه کردم و رفتم که با ورق زدن کتاب داستان آن ماهی که در قوطی شیشه ای گیر افتاده را بفهمم.
خواندم. آن ماهی انگار که کل جهانش شده باشد همان قوطی، گرفتار شده باشد و یا اینکه بریده باشد، از دریا.
انگار ماهی دریا را پس زده و چپیده در تنگنای قوطی شیشه ای با مشتی آب در آن. نه خیال بیرون آمدن دارد، و نه خیال ماندن. مشخص نیست با خواست خود گرفتار شده یا جبر روزگار. معلوم نیست زنده است یا مرده. اصلأ شاید خودکشی کرده است. حال ارمیا را میگوم.
ارمیایی که زندگی و دنیایش به قبل و بعد از جبهه تقسیم شده بود. او اما نه در گذشتهی گذشته مانده بود و نه به حال بازگشته بود، او حتی به آینده هم فکر نمیکرد. در واقع ارمیا جایی میان گذشته و حال پرسه میزد. در حوالی خرما پزان جنوب گیر افتاده بود، دلش دیگر با زرق و برق تهران و خوش نمیشد. ذهن و روحش مانده بود در روز های داغ جنوب و شب های سرد نخلستان های سوخته. او اسیر شده بود. تنش را نمیگویم. روحش را میگویم، او به اسارت گرفته شد بود. روحش را ربوده بودند. او جامانده بود.
او بین رفتن و ماندن جامانده بود. مانده بود در دنیا اما انگار نمانده است. ارمیا دیگری به جایی تعلق نداشت. فکر میکرد و نمیکرد به مصطفا، به خودش، به مامان شهین، به دکتری که پایش را در جبهه جا گذاشته بود. بریده بود از دنیا و چپیده در قوطی خیال دست و پا میزد. او سری شیدا و دلی دیوانه داشت.
_ ارمیا یکی از اولین اثر های رضا امیرخانی است. پختگی قلم او را میتوان در باقی آثارش دید.
#کتاب
@nonvaqalam
إِلهِي فَلَكَ أَسْأَلُ وَ إِلَيْكَ أَبْتَهِلُ وَأَرْغَبُ
پس ای معبود من، من فقط از تو درخواست میکنم، و فقط به درگاه تو با ناله و زاری و شوق، تضرّع میورزم.
_گوشهای از مناجات شعبانیه.
@nonvaqalam
سهراب سپهری میگه:
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
@nonvaqalam
پیامبر رحمت (ص) فرمودند:
شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهرٌ یُضاعِفُ اللّه فیهِ الحَسَناتِ وَ یَمحو فیهِ السَّیِّئاتِ وَ هُوَ شَهرُ البَرَکَةِ؛
ماه رمضان، ماه خداست و آن ماهی است که خداوند در آن حسنات را میافزاید و گناهان را پاک میکند و آن ماه برکت است.
@nonvaqalam
دوباره بوی خوش ربنا رسید به ما
هزار شکر که ماه خدا رسید به ما
_ رمضان ۱۴۴۷
@nonvaqalam
چه خیال است که دیوانه و شیدا نشویم؟
بوی مشکیم، محال است که رسوا نشویم
عشق ما را پی کاری به جهان آورده است
ادب این است که مشغول تماشا نشویم
_ صائب تبریزی _
@nonvaqalam
به دانه های تسبیح مجال نمیداد برای نفس کشیدن. انگشتانش تند تند دانه ها را لمس میکردند. نزدیکش شدم، صاد صلوات را نشنیدم. ورد زبانش الله اکبر بود.
با خودش تکرار میکرد خدا بزرگ است. خدا بزرگ است.
رمضان ها قرآن را بیشتر میخواند. قرآن برگه نخودی اش سالها بود که یار همیشگی اش شده بود. رد اشک بر برخی صفحات جاخوش کرده بودند. او عاشقانه کلام خدا را تلاوت میکرد. خودش را مخاطب قرآن قرار داده بود.
هرگاه تیرگی لبهی کاغذ های قرآنش را میبینم یاد سوره فصلت میافتم.
أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ.
حتی تصور اینکه برگه های قرآنت روزی در عالم محشر بیایند شهادت دهند به تلاوت وقت و بی وقتت، تو را مدهوش میکند و آدم را تا آسمان هفتم پرواز میدهد.
@nonvaqalam
صدای گنجشک ها همهی شهر رو پر کرده. جوری از ته دلشون ذکر میگند و حمد خدارو به جا میارن و درد و دل های عاشقانه شون با خدا رو جار میزنند که انگاری فقط اونا هستند و دلبری برای خدا.
@nonvaqalam