eitaa logo
من سیگاری نیستم🗣
208 دنبال‌کننده
14 عکس
3 ویدیو
0 فایل
بدون هیچ هویت مستقل، هیچ تعلق و بی‌‌دلیل. https://abzarek.ir/service-p/msg/4612238
مشاهده در ایتا
دانلود
نتیجه‌گیری آزاد. دخالت در امر نتیجه‌گیری مخاطب مثل سیگار کشیدن ممنوع.
من سیگاری نیستم🗣
شازده کوچولو | اخترک ب ۶۱۲
من سیگاری نیستم🗣
شازده کوچولو | اخترک ب ۶۱۲
اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید "من یک آدم مهمّم! من یک آدم مهمّم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
*متن بسیار طولانی*
قربانی، وقتی نمی‌تونم بنویسم باید چکار کنم؟ قربانی؟ هیچی نمی‌توانم بنویسم و هیچ کار دیگه‌ای هم نمی‌توانم بکنم. قربانی ذکر کرده بود که این موضوع یک بیماری است که فقط مختص آدم‌هایی مثل توست. یک‌هویی احساس می‌کنید باید بنویسید. چی قربانی؟ باید چی بنویسم؟ چیزی نیست. هر دردی بود نوشتم، هر شکی بود بیان کردم، هر لحظه‌ای بود ذره به ذره نوشتم. قربانی کجایی؟ وقتی این بیماری عود می‌کند دیگر نمی‌شود زندگی کرد. فکر کلماتی که حتما باید نوشته بشوند همینطوری توی ذهنتان می‌چرخد.
چرا قربانی بیرون نمی‌آید؟ کجایی موجود وقیح؟ ممکن است همانطور که همیشه تصور می‌کردم وقتی زیر نور خورشید خوابیده بوده یک‌هو اشعه‌ی فرابنفش او را به ذرات معلق توی هوا تبدیل کرده باشد. اشعه‌ی فرابنفش بزرگ‌ترین ترس قربانی است. چرا؟ چون او غرق نمی‌شود، چیزی هم نمی‌خورد که یک‌هو گیر کند توی گلویش و خفه‌اش کند، چشم‌هایش را هم لیزر نمی‌کند که از ترس زیر دستگاه سکته کند و دیگر بیدار نشود، همین‌طور از ترس هم سکته نمی‌کند، بیمار نمی‌شود و طناب دار هم هیچ آسیبی به او نمی‌زند؛ بعد از مرگ من، فقط اشعه‌ی فرابنفش باعث مرگش می‌شود.
یک ذره‌ی معلق که احتمالا پرز موکت بود از جلویم رد شد و یک لحظه فکر کردم نکند این پرز نبود؟ نکند این قربانی تکه تکه شده بود؟ نکند قربانی تبدیل شده به تکه‌های ریز؟ قربانی این تویی؟ چقدر سبک و بی‌صدا شدی. دیگر غر نمی‌زنی و نمی‌توانی به من و خیالاتم توهین کنی. چرا همیشه از اشعه‌ی فرابنفش می‌ترسیدی؟ الان از همه نظر بهتر شدی. حتی می‌توانی پرواز کنی. زندان‌بان بیا ببین قربانی می‌تواند پرواز کند. زندان‌بان گیج و مبهوت آمد و به قربانیِ معلق نگاه کرد و بعد رفت. برایش هیجان انگیز نبود. قربانی، برای هیچ‌کس هیجان انگیز نیست که تو تبدیل به پرزِ پرنده شدی. درواقع یک عالمه پرز پرنده.
قربانی کجایی؟ من تنهام. هرجایی هستی برگرد. از تو برای ابدیت متنفرم. قربانی گفته بود که بزرگترین ترس زمانی بزرگترین می‌شود که تو آن را بزرگترین کنی. و مصمم بود که اشعه‌ی فرابنفش را تبدیل کند به کوچک‌ترین ترسش؛ بخاطر همین هرجا خورشید می‌دید، زود می‌رفت زیرش دراز می‌کشید. موجود انتزاعی احمق. با این کارش خیال می‌کرد مرگ را دور زده. یا مثلا مدام مرگ‌های احمقانه را زیر گوش من زمزمه می‌کند. مثل اینکه بپر جلوی ماشین، تو نمی‌خواهی هیچ‌وقت درد فروکردن چاقو تا دسته توی قلبت را حس کنی؟ یا مثلاً یواش دسته‌ی گاز را باز کن و بخواب. گمان می‌کند با این کار سمت مرگ جیغ کشیده که ببین، من از تو هیچ هراسی ندارم. می‌توانی حالا حالاها این سمت نیایی. ولی حالا معلوم نیست کجاست. قربانی؟
شاید مرگ فهمیده قربانی کل این مدت داشته دروغ می‌گفته و دستش را خوانده و یک‌هو غافلگیرش کرده. سلام قربانی. بیا برویم من فهمیدم که این همه مدت مرا گول می‌زدی حالا هم که فهمیدم خودم تا جهنم می‌برمت که یک وقت بلیط طلایی بهت ندهند یا یک وقتی رحم و مروت خدا شامل حالت نشود. و احتمالا قربانی گفته کور خوندی‌؛ و فرار کرده. قربانی کجایی؟ زندگی قبل از قربانی خیلی احمقانه بود و حالا وقتی فکر می‌کنم که ممکن است یک بازه‌ی زمانی بعنوان زندگی بعد از قربانی، مجدداً احمقانه، توی خط زمانی زندگی‌ام باشد، یک کم به این فکر می‌کنم که شاید باید جلویش را می‌گرفتم و نمی‌گذاشتم جلوی آفتاب دراز بکشد.