قربانی کجایی؟ من تنهام. هرجایی هستی برگرد. از تو برای ابدیت متنفرم. قربانی گفته بود که بزرگترین ترس زمانی بزرگترین میشود که تو آن را بزرگترین کنی. و مصمم بود که اشعهی فرابنفش را تبدیل کند به کوچکترین ترسش؛ بخاطر همین هرجا خورشید میدید، زود میرفت زیرش دراز میکشید. موجود انتزاعی احمق. با این کارش خیال میکرد مرگ را دور زده. یا مثلا مدام مرگهای احمقانه را زیر گوش من زمزمه میکند. مثل اینکه بپر جلوی ماشین، تو نمیخواهی هیچوقت درد فروکردن چاقو تا دسته توی قلبت را حس کنی؟ یا مثلاً یواش دستهی گاز را باز کن و بخواب. گمان میکند با این کار سمت مرگ جیغ کشیده که ببین، من از تو هیچ هراسی ندارم. میتوانی حالا حالاها این سمت نیایی. ولی حالا معلوم نیست کجاست. قربانی؟
شاید مرگ فهمیده قربانی کل این مدت داشته دروغ میگفته و دستش را خوانده و یکهو غافلگیرش کرده. سلام قربانی. بیا برویم من فهمیدم که این همه مدت مرا گول میزدی حالا هم که فهمیدم خودم تا جهنم میبرمت که یک وقت بلیط طلایی بهت ندهند یا یک وقتی رحم و مروت خدا شامل حالت نشود. و احتمالا قربانی گفته کور خوندی؛ و فرار کرده. قربانی کجایی؟ زندگی قبل از قربانی خیلی احمقانه بود و حالا وقتی فکر میکنم که ممکن است یک بازهی زمانی بعنوان زندگی بعد از قربانی، مجدداً احمقانه، توی خط زمانی زندگیام باشد، یک کم به این فکر میکنم که شاید باید جلویش را میگرفتم و نمیگذاشتم جلوی آفتاب دراز بکشد.
قربانی کجایی؟ قربانی اگر یکی از این پرزهایی همین حالا کاری کن عطسهام بگیرد. عطسهام نگرفت. شاید قربانی نیست. شاید فقط یکی از افراد مردهای است که قبلاً توی خانهیمان زندگی میکرده و حالا تبدیل به پرز شده. ایکاش قربانی نمرده باشد. این بار جیغ کشیدم. قربانی کدوم گوری هستی؟ و زندانبان آمد و جیغ کشید تو چه مرگته؟ و گفتم قربانی نیست. فکر کردم پرز شده ولی پرز نبود. من که نمُردم، به وضوح کار اشعه هم نبوده پس قربانی کجاست؟
زندانبان مبهوت نگاهم کرد و بعد گفت تو گفتی میترسی قربانی برای همیشه محو شود و بعد تمامی پردهها را کشیدی و سر قربانی داد زدی که مرگ درنهایت مچش را میگیرد و راه گریزی نیست و قربانی هم که دیگر نمیتوانست زیر خورشید دراز بکشد بلند شد و رفت کنج سلولش کز کرد تو هم نشستی پای چراغ مطالعهات و با پرزها بجای قربانی حرف زدی. زندانبان؟ کار اشتباهی کردم؟ قربانی از مرگ میترسد، تو از نبود قربانی. قربانی میجنگد برای اینکه نترسد و بتواند زندگی کند و تو فرار میکنی. نمیدانم. من فقط یک زندانبانم برو از هیچکسِ کور بپرس. نه این بار یک نفر هست که بهتر جواب میدهد. خیلی بهتر.