قربانیِ این متن، قربانیِ من نیست. قربانیِ منحصر به فردِ شماست. مزین به یک نفرتِ اصیل و عمیقِ ریشهدار، در اعماقِ بصل النخاع شما.
این اتفاقی بود که افتاد.
نفرت یک حس نیست که یک بازهی زمانی زندگیتان را بغل کند، نه. نفرت عضوی از بدن شما و پارهای از روحتان است.
و من را تشبیه کردهاند. از ابتدا من تشبیهی بودهام از یک چیز دیگر؛ یک خصلت که توی ریشههای خشکیدهی خانوادهیمان جریان دارید یا یکی از کسانی که نمیشناسمش هرچند با اون زندگی میکنم یا حتی به خاطرات زشت. زشتیِ آخرین بودن همین است. همیشه کپی هستی از آن چیزی که قبلا بوده و آخرش هم اتفاقا زشت شده.
از قربانی متنفر هستید. اینطوری فکر کنید. فکر کنید از وقتی من برای اولین بار نام قربانی را آوردم شما از او متنفر شدید و حالا هم متنفرید. قربانی ساواک را بکنید مظهر تنفرهایتان. و حالا من همه چیزِ شما را به او نسبت میدهم. نظریات مستقل و با دقت گزینش شدهی شما را هم کپی میدانم از خزعبلات قربانی. و شما تلاش میکنید برای دور شدن از او. حرفهایتان میشود ضدش، هر سلول پوست شما تیرهتر یا روشنتر میشود که با رنگ پوست قربانی فرق کند، نوشتههایتان هرطوری که هست صد و هشتاد درجه تغییر میکند که فقط شبیه قربانی نباشد. قربانی از قله بالا میرود؟ این نفرت شما را به حسادت یا رقابت نمیکشد که بخواهید او را مسخره کنید یا از کنارش با سرعت رد شوید؛ این نفرت شما را به دورترین نقطه از آن کوه میکشاند. حالا فرقی نمیکند کوه خانهتان هست یا نه. تخریب نمیکنید فقط میخواهید دوری کنید از او. حسادت یا رقابت، خیلی با حالات شما فاصله دارد. شما به نبود راضی هستید. نبود قربانی. شما نبود قربانی میشوید. فقط نبودش. کس یا چیزی توی ذهنتان هست؟
نمیدانم چطور نتیجه بگیرم که نفرتم رضایت بدهد و از معرفیش راضی باشد.
و من را تشبیه کردهاند. و من هر چه میشدم جز آنچه که آنها تشبیه میکردند و الان تمام قد، آن هستم که آنها تشبیه میکردند. در آینهها، کسی که لباسهایم را مرتب میکند، نفرت است و در نگاهم کسی که لبخند میزند، نفرت است و آن کسی که مهربانی میکند، نفرت است. و من کنار دقیقاً همانی هستم که از آن بیزارم. و نفرت هم اینجاست. از نقطهی دوری، به نقطهی یکی شدن رسیدن، هیچکسِ کور هم نتوانست تشخیص دهد ابتکار است یا وا دادن. هرچیزی که هست، تنفر در درون رگهایت است و تو دست و پا میزنی برای فرار. اصلا از شرّ این نوع نفرت که در خون جاریست، به کجا میتوان رفت؟ به کجا؟ ملکوت الهی؟ قبلهگاه نفرت ابلیس؟