من سیگاری نیستم
بعد از دفتر پیشخوان دولت، اینجا دومین جاییه که از درون جرم میده.
کجا؟ مدرسه. کدوم مدرسه؟ این مدرسه.
من سیگاری نیستم
واقعیت، یک جریان روبه خاتمه است و تنها جوهرهی هستی بخش به واقعیت، مرگ است. و اگر مرگ، تنها واقعیت ه
از طرف سکوت لحظه به لحظهی طبیعت، با وجود فرسایش کوهی که پایهاش بود و خشکی رودی که حیاتش بود و اگر هم نبود، ابری بود یادآور آنکه آبهای آزاد، کیلومترها آنورتر به یاد تو ذوب میشوند.
من سیگاری نیستم
از طرف سکوت لحظه به لحظهی طبیعت، با وجود فرسایش کوهی که پایهاش بود و خشکی رودی که حیاتش بود و اگر
بیدلیل همیشه اینو حفظم. نمیدونم چرا. شاید دوسال پیش نوشتمش و بعدش نوشتم: امروز هوا آفتابیست و دریغ از یک تکه ابر. و بعدش خاطراتم رو مرور کردم. همیشه یادم میره بعدش چی نوشتم ولی همیشه این چند خط حفظمه. و همیشه برام سواله چرا این متن؟
من سیگاری نیستم
از طرف سکوت لحظه به لحظهی طبیعت، با وجود فرسایش کوهی که پایهاش بود و خشکی رودی که حیاتش بود و اگر
وقتی اول یه چیز از طرف مییاد یعنی یا باید باهاش یه چیزی هدیه داده بشه باید دنبالش یه چیزی باشه ولی چرا این اینطوری نیست؟ چرا انقدر تنهاست؟ چرا هیچی دنبالش نیست؟ چرا انقدر عجیبه؟