اگه جنگه همهجا باید جنگ باشه. مرسی. یا همه یا چیز. من نمیخوام شهید اهمالکاری و مسخره بازی بعضیا باشم. خیلی مسخرهست. انقدر سنگ تجزیه نشدن به سینه میزنید این اوضاع الان براتون خطرناک نیست؟
من سیگاری نیستم
خودم دیدم خم شد و سرش برید. خودم دیدم.
_ریحانه خانم نخلی که سرش رو ببرن میمیره. مثل آدم. میدونستید واحد شمارشش هم نفره؟
طوفان بود. رعد و برق و بارون بود خیلی خوب یادمه. بعداً رفتم کنار پنجره از بین میلهها نگاش کردم. قربانی گفت میبینی چطوری تکون میخوره؟ نه. نخلشون همیشه ثابته هیچوقت تاحالا نیوفتاده. میوفته. میوفته.
نخل ما موریانه زد. سرم رو چسبوندم به تنهش؛ صداشونو میشنیدم. موریانهها میجوییدنش. از داخل. الان چی میشه؟ بابا؟ الان چی میشه؟
_شروع میکنیم از بالا تیکه تیکهش میکنیم. نمیشه یهو از جا کندش. اول سرشو میزنیم.
بابا سر تکون داد. یه نفرو توی حیاط ما کشتن. قربانی؟ چرا موریانه به گل کاغذی نزد؟ چرا به نخل زد؟ نمیدونم. شاید طعم چوب نخل رو بیشتر دوست داشتن. بعد این همه سال چرا برات مهمه؟
_خشک شده بود. دیگه فایده نداشت.
بعد از اینکه یه نفرو توی حیاطمون کشتن، گل کاغذی دق کرد. اول سروقت گل کاغذی صورتی نداد بعدشم دیگه برگ نداد. گل کاغذی مُرد.
عجب طوفانیه قربانی. حتماً میوفته. نه نمیوفته. این همه سال ثابت بوده الانم ثابت میمونه. چرا نخل وقتی دید اونو کشتن و گل کاغذی خشک شد، هیچیش نشد؟ بهش ربطی نداشت؛ اون توی یه باغچهی دیگه بود. دیدن، روش تأثیر نداشت؟
_داشتی خوابتو تعریف میکردی.
آره. خواب دیدم طوفانه. یه طوفان خیلی بد. بارون و رعدوبرق. رفتم بیرون نخل همسایه رو دیدم که خم شد بعدش سرش برید. برگشتم سمت باغچهمون نخل سرجاش بود. ولی وقتی دید نخل همسایه اینطوری مُرد، سرشو انداخت پایین، خم شد و سرش برید. انقدر ناراحت شدم که یادم رفت نخل ما هشت-نه سال پیش مُرده بود.
_چرا؟ چرا برای کسی میمیری که بخاطر تو نمرد؟ ها؟ نخل بعد از اینکه تو رفتی همه چیز بدتر شد. همه چیز. تنها چیزی که تغییر نکرد، نخل همسایه بود.
نخل، خیلی دلم برات تنگ شده.
میشه برگردیم به روزایی که جنگ واقعی بود؟ همون روزایی که تلوزیون مارش میزد؟ همون روزایی که حداقل احساس میکردیم یه چیزی هستیم؟ میشه تفاهم بخوره تو سرتون؟ میشه اسپانیا ببره؟
یکی بهم گفت روشن فکر و وقتی دید چند دقیقه با اخم بهش نگاه کردم گفت ازت تعریف کردم. بعد وقتی دید هنوز با اخم دارم بهش نگاه میکنم پرسید نیستی؟ و بعد با همون اخم بهش جواب دادم این یه سوال به شدت نسبیه و ما خیلی راه داریم که به جوابش برسیم و من حوصله ندارم ولی چون میگی تعریف کردی فکر شما روشنتره. اصلا روشنی فکر شماست که باعث شده فکر ما روشن بشه. و بعد دیگه هیچی نگفت. منم نگفتم. با من اخم کرد و دوتامون فکر میکردیم. دیگه هم قرار نیست همدیگه رو ببینیم.
تا ابد این سوال توی ذهنم میمونه که روشن فکریش چطوری بوده؟ دایره بوده یا یه شکل دارای زاویه؟ چه رنگی بوده؟ چه خط فکری رو دنبال میکرده؟ چی باعث شده که این حرفو بزنه؟ حرفام باعث شده که بفهمه راههای بهتری هم برای تعریف کردن از آدما وجود داره یا نه؟ چون من رو مثل خودش میدیده بهم این ویژگیو نسبت داده یا نزدیک به معیاراش بودم؟
حالا شما جای روشنفکر هرچی میخوای بذاری بذار. آدما تا کلماتشون باهم هم معنی نباشه، نمیتونن بجز یه مکالمهی سطحی، باهام صحبت کنن. بحث، بحث پایهست. بحث، بحثِ من نمیفهمم تو چی میگی تو نمیفهمی من چی میگمه. بحث ما باید بتونیم مثل هم صحبت کنیمه. اگه اینطوری نیست، بجای اینکه بهم بگی خیلی روشن فکری، بهم بگو خیلی خوشگلی. هم من لذت میبرم و هم تو به زیبایی من اعتراف کردی.
پس عزیزم تو فن بیانت صد، عزت/اعتماد به نفست هزار، قدرت استدلالت بینهایت، اطلاعاتت اندازهی اقیانوس اطلس، هیچ فرقی برای من نمیکنه وقتی نمیفهمم منظورت از سلام چیه. آدما با دوتا زبان مختلف میتونن همدیگه رو برای مدت کوتاهی قانع کنن ولی معتقد؟ اصلا مگه میشه؟