صدای رعد و برق میاد. به این فکر میکنم که تو طبقهیِ اول عرش الهی، خدا داره معشوقهیِ یک نفر رو طراحی میکنه. تو ذهنِ من، لحظهای که رعد و برق میزنه، لحظهیِ خلقت چشمهای اون معشوقهس. همون ثانیهای که مردمک طراحی میشه، داخل حدقه جای میگیره، مژهها گذاشته میشن، چینِ پلك کشیده میشه و چشمها جون میگیرن تا تو دنیایِ بعدی، بشن مجذوب کنندهترین عضوِ بدن یک نفر.
اولین روز از آخرین ماه پاییز؛
بارون، خیابون شریعتی، کافه ME WE،
آهنگ بُمرانی، مترو تجریش، ایستگاه آخر.
و بازم اولین روز، از آذر، از آخرین ماه پاییز.
از ایستگاه مترو که اومدم بیرون، خانومی که کنارم بود، یهویی برگشت گفت:
"چه رنگت قشنگه" و منم بدون مکث گفتم ای وااای قربونتون برم!😭😭
حالا از صبح دارم به این فکر میکنم که تأثیر بارون رو اخلاق آدما یعنی همین :)))))
اون آدم بجای کلمات اَدایی و کلیشهای، از یه حرف متفاوت استفاده کرد و منم در لحظه واکنش صمیمانهای که توأم با ذوق بود رو بدون خجالت و تعارف، نشون دادم. کاش این ماه آخری پلن هر روز خدا همین باشه و در شلنگ اَبرارو باز کنه رو سرمون.
از آدمایی که به جای تایپ کلماتِ بیجون،
ویدیو مسیج میدن، انقدری خوشم میاد که
کاش کلید بُرد از تکنولوژی کل دنیا حذف بشه.
اینجوری که ببین اینجام، پس ویدیو مسیج.
ببین دارم غذا میپزم، پس ویدیو مسیج.
ببین لباس جدیدمو، پس ویدیو مسیج.
ببین اصلا پتو رو کشیدم رو سرم که بگیرم بخوابم، پس ویدیو مسیج. ویدیو مسیج. همش ویدیو مسیج.
- دلدادھ مٺحول -
از آدمایی که به جای تایپ کلماتِ بیجون، ویدیو مسیج میدن، انقدری خوشم میاد که کاش کلید بُرد از تکنول
این تایم چند دقیقهای بین پیامم اینجا با ویدیومسیجهاشون، دقیقا لاو لنگوئج منه.
آدمایِ جزئینگرِ باتوجهِ دوستداشتنی. آدمایی که از یه پیام، از یه اتفاق، از یه حرف و کلمه، از هیچ چیزی رندوم رد نمیشن. ببین نگاه کن، منظورم همین دقت بی حد و مرزه. همین رفتارای خیلی خیلی ساده که تو روابط آدما داره فراموش میشه.
یه فاصلههایِ زمانی هست که آدم ممتد و پیوسته احساس غربت داره. تو وطنِ خودش، شهرِ خودش، پیش خانواده خودش، کنار رفیقایِ خودش، اتاقِ خودش، تو کافه همیشگی، در حضور آدمایِ آشنا و هر لحظه و مکانی که فکرشو کنید، قوت غالب بدنش میشه احساس غربت و مدام از خودش میپرسه به کجا تعلق داری عزیزم؟ بیقرار کی و کجایی؟
- دلدادھ مٺحول -
یه فاصلههایِ زمانی هست که آدم ممتد و پیوسته احساس غربت داره. تو وطنِ خودش، شهرِ خودش، پیش خانواده خ
آره بهم مرز نشون بده. مرزِ تن. مرزِ آغوش. مرزِ وطن. بهم مرز نشون بده و بگو بیقرار کی و کجایی؟
بیقرارِ چقدر فاصله؟ چقدر راه؟
چند "کیلومتر" یا چند "وجب" یا چند "نفس"؟
"من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی"
تو زیتون پرورده. تو شیرازِ آبان ماه. تو بستنی تو هوای سرد. تو خنده بعد از گریه و چشمای پف کرده. تو درصد بالای آزمون. تو بغل چِفت و محکم.
سبز و کرمی. آخرین برگهای پاییز.
ایستگاه میرداماد. دامن و خندههای ارغوان.
شد شد نشدم نشد دیگه. اکسپت میکنیم زمستون.
این روزا اگه بِتِکونیم، دو سه کیلو "امید" ازم میریزه بیرون. امید به روزای روشن. به فردا. به عقربهیِ در حالِ حرکت ساعت. به تعداد نفسهایِ باقی مونده.