eitaa logo
- دلدادھ مٺحول -
3.3هزار دنبال‌کننده
367 عکس
66 ویدیو
8 فایل
- از گرامافون ؛ زمزمه‌هایِ شجریان به گوش می‌رسه...
مشاهده در ایتا
دانلود
هر بار که گوش میدم، انگار اولین باره که شنیدمش. همون قدر سر شوق میارتم و دوست داشتنیه برام٫ پس امشب باهَم بشنویمش🐋
برگشته میگه چقدررر سحرخیزی تو دختر! نمی‌دونم چجوری بگم هنوز نخوابیدم که عادی جلوه کنه. من شب‌خیزم عزیزم، نه سحرخیز =))))
این روزا فاصله احساس امنیت تا ناامنیِ مطلق گرفتنم، به اندازه یک کلمه، یک جمله، یک رفتار و یک حرکته. کاش میشد به تک تک آدم‌ها بگم که لطفاً احتیاط کن. به یک مو بنده این "امن بودنت" و دستام رو دور این کلمه حلقه کردم تا نره. نگاه کن. ببین که محکم چسبیدمش. یه کاری نکن که مجبور بشم عامدانه رهاش کنم. دلم نمی‌خواد بهم ثابت بشه که "تو" هم هیچ فرقی نداشتی با بقیه آدما...
عاشق شب قبل از مسافرتم. چمدون جمع شده، خونه داره برق میزنه، حموم رفتی، لباساتو اتو زدی، وسایل مسیر رو برداشتی و در ململانی‌ترین و شهشهانی‌ترین حالت ممکن نشستی داری به زندگی نگاه می‌کنی =)🤍🦢🪞🪄
- دلدادھ مٺحول -
عاشق شب قبل از مسافرتم. چمدون جمع شده، خونه داره برق میزنه، حموم رفتی، لباساتو اتو زدی، وسایل مسیر
بعد از ۱‌۷‌۴‌۹‌۲‌۶‌‌۸‌ تا فروپاشی روانی‌ای که این هفته گذشت، کاش اونقدری‌‌ی‌ی‌ از تهران دور بمونم که همشو یادم ببره. یه جوری که آلزایمر گرفته‌م انگار. کاملا جدی.
- دلدادھ مٺحول -
بعد از ۱‌۷‌۴‌۹‌۲‌۶‌‌۸‌ تا فروپاشی روانی‌ای که این هفته گذشت، کاش اونقدری‌‌ی‌ی‌ از تهران دور بمونم که
دیروز که این پیام رو نوشتم، فکر نمی‌کردم در حالی که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته، بخوام برگردم تهران. اما نه مثل همیشه، این بار در حالی که چهار صبح نگران عزیزام بودم. بی‌خواب نشسته بودم و بهت‌زده باور نمی‌کردم. فقط اخبار گوش می‌دادم و زیرنویس می‌خوندم. مدام اسم خیابون‌هارو نگاه میکردم بلکه فاصله داشته باشه ازشون. ویدیومسیج و ویس و پیام‌هاشون پشت سر هم، که ما خوبیم ولی ببین. همین منطقه، همین کنارِ گوشمون رو زدن و تو نبودی. ترسیدیم و تو نبودی. رد صداها هنوز تو گوشمونه و تو نبودی. ما خوبیم، اما تو نبودی و ممکن بود دیگه فرصتی نباشه برای دیدارمون...
- دلدادھ مٺحول -
دیروز که این پیام رو نوشتم، فکر نمی‌کردم در حالی که هنوز ۲۴ ساعت نگذشته، بخوام برگردم تهران. اما نه
واقعی‌تر از غمِ اتفاقی که افتاده، اینه که بخوام باور کنم ممکنه دوباره تکرار بشه. با آدم‌هایِ جدید. با عزیزانم. با خانواده. با همسایه‌هایی که می‌شناسمشون. با آدمای غریبه تو خیابون. با اونایی که خبر ندارم ازشون. با مسئولین. با همونایی که زحمت کشیدن واسه روزایی که دور بودیم از خونه و غمی نبود. واسه همینا. بیشتر از همه، واسه همین دسته آخر.
- دلدادھ مٺحول -
واقعی‌تر از غمِ اتفاقی که افتاده، اینه که بخوام باور کنم ممکنه دوباره تکرار بشه. با آدم‌هایِ جدید. ب
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر دونسته بودم؟ بودیم؟ هممون؟
- دلدادھ مٺحول -
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر د
بین این همه سوال بی‌جواب، فقط یک چیز رو با قاطعیت فهمیدم امشب. این که تا وقتی از دست ندی، قدر نمیدونی. میخواد امنیت باشه، میخواد ثانیه‌هایِ کنار هم بودن، و میخواد یه آدم برجسته کشوری. استثنا نداره. تازه وقتی از دست بره، به خودت میای و می‌فهمی که چی رو از دست دادی و این خیلی تلخه. شب‌بخیر.
برم دو صفحه کتاب بخونم، تا از فضای مجازی و اخبار و... فاصله بگیرم. همون لحظه صفحه کتاب: خب بختت زن. بختت. =)))) کتاب تاکسی سواری از سروش صحت*
اللّهم أیّد قائدَنا و جُیوشَنا و سَدِّد ضَرباتَهم الحیدریة
از صبح پنج شیش کیلو بغض قورت دادم. وسیله‌هام رو جمع کردم که آماده باشن. توییت‌های بامزه رو شات فرستادم برای بچه‌ها. کتاب خوندم. با بابا تلفنی صحبت کردم. و در نهایت یک لحظه رو به روی آیینه دسشویی، زدم زیر گریه. دروغ چرا، یه لحظه دلم سوخت برای این تلاش‌های نصفه نیمه‌ برای قوی بودن که در نهایت به اشک و بغض و بُهت ختم میشن.