eitaa logo
- دلدادھ مٺحول -
3.2هزار دنبال‌کننده
367 عکس
66 ویدیو
8 فایل
- از گرامافون ؛ زمزمه‌هایِ شجریان به گوش می‌رسه...
مشاهده در ایتا
دانلود
- دلدادھ مٺحول -
واقعی‌تر از غمِ اتفاقی که افتاده، اینه که بخوام باور کنم ممکنه دوباره تکرار بشه. با آدم‌هایِ جدید. ب
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر دونسته بودم؟ بودیم؟ هممون؟
- دلدادھ مٺحول -
به این فکر کردم که قدر دونسته بودم اون روزایی رو که دور بودم از خونه و همه چیز امن بود؟ واقعاً قدر د
بین این همه سوال بی‌جواب، فقط یک چیز رو با قاطعیت فهمیدم امشب. این که تا وقتی از دست ندی، قدر نمیدونی. میخواد امنیت باشه، میخواد ثانیه‌هایِ کنار هم بودن، و میخواد یه آدم برجسته کشوری. استثنا نداره. تازه وقتی از دست بره، به خودت میای و می‌فهمی که چی رو از دست دادی و این خیلی تلخه. شب‌بخیر.
برم دو صفحه کتاب بخونم، تا از فضای مجازی و اخبار و... فاصله بگیرم. همون لحظه صفحه کتاب: خب بختت زن. بختت. =)))) کتاب تاکسی سواری از سروش صحت*
اللّهم أیّد قائدَنا و جُیوشَنا و سَدِّد ضَرباتَهم الحیدریة
از صبح پنج شیش کیلو بغض قورت دادم. وسیله‌هام رو جمع کردم که آماده باشن. توییت‌های بامزه رو شات فرستادم برای بچه‌ها. کتاب خوندم. با بابا تلفنی صحبت کردم. و در نهایت یک لحظه رو به روی آیینه دسشویی، زدم زیر گریه. دروغ چرا، یه لحظه دلم سوخت برای این تلاش‌های نصفه نیمه‌ برای قوی بودن که در نهایت به اشک و بغض و بُهت ختم میشن.
برج میلاد. ٫ به جا مونده از فروردین، آرشیو گالري*
- دلدادھ مٺحول -
برج میلاد. ٫ به جا مونده از فروردین، آرشیو گالري*
ء. پی‌نوشت اول: خلاءِ بی‌پایان، کوچ ناپذیر چند شب پیش بود که نشسته بودم وسط اتاق و کوله‌م رو می‌بستم. قرار بود سفری دو روزه باشه، مثل همیشه. اما حالا... حالا این رفتن، تبدیل شد به خداحافظی. رفتنی که بویِ نبودن گرفت. بویِ کوچی بی‌برگشت. از صبحی که تصمیمِ رفتن گرفتم، تا همین لحظه؛ همه چیز تو هم گره خورده، مثل کلافی سردرگم. حالا اینجام، اما نه تو خونه، بلکه تو شهری که دیگه حضورِ خیابونِ آشنایی رو نمی‌بینم. میدونی رو نمی‌شناسم. تقدیر، بعضی وقت‌ها بی‌خبر و بی‌رحم، چنگ میندازه به ریشه‌های آدم و بلندت می‌کنه. ء. پی‌نوشت دوم: رفتن از تهران دردی حس نمی‌کنم. غمی هم نه. انگار که تمومِ وجودم از فرطِ غم، سِر شده. تو خلأ معلقم. نه خوابم می‌بره. نه بیدارِ بیدارم. فقط سکوته و سکوت. شهری که تا دیروز با امنیتِ خونه معنا میشد، امروز ازش دورم و به این فکر میکنم که چطور اون سفر دو روزه، به فراغی طولانی تبدیل شد. ء. پی‌نوشت سوم: رویای برگشتن ساعت‌هاست این حرف‌ها، مثل بختک روی سینه‌ام سنگینی می‌کنه؛ تصویر کسی که وطنش رو در کوله بارش گذاشته و رفته. من رفتم و موندم با حسرتِ خداحافظی‌ای که با خونه نکردم. با رفتنی که فکر نمی‌کردم برگشتن نداشته باشه‌. کاش می‌دونستم و خونه رو با خود می‌بردم. هر کجا که می‌رفتم، اون هم بود. تو روشنای روزهای بعدی و تو خاطراتی که دارم. اما حقیقت اینه که "رفته‌م" و سوال بی‌پاسخی که برام مونده که آیا بازگشتی هم هست؟
دیالوگی که هر چند دقیقه به صورت رندوم خطاب به اطرافیانم تکرار میکنم:
آدم‌ هِی با خودش میگه اینجا دیگه مرز فروپاشی روانیه و بعد می‌بینه نه بابا. اینجا حتی عوارضی و حاشیه و ده کیلومتری و صد فرسخی مرز فروپاشی هم نیست. باورش میشه که جدی جدی صبر آدمیزاد خیلی ایوب‌تر از این حرفاس و بلند میشه ته دیگ سیب زمینیشو می‌چینه ته قابلَمه ماکارونی.
شب دوازدهم* / سیاه و سفید. عکس‌هایِ رندوم با مشخصه‌هایِ امیدِ کم‌سو. شب‌هایِ بلند و در نهایت جمله‌یِ: با زغال روی کاغذ می‌کشی که صفحه سیاه بشه، یا فکر‌هایِ ذهنت خالي؟ رنگ‌ها کِی برمی‌‌گردن؟