- دلدادھ مٺحول -
با شب چه کند سینهٔ این برکه بیتاب؟
وقتی که تو ای ماه نخواهی که بتابی
؛
مثلِ همیشه
پرنور و دور و غمآلود.
- دلدادھ مٺحول -
کنار حوصله ام بنشین،
بنشین مرا به شط غزل بنشان،
بنشان مرا به منظره ی عشق،
بنشان مرا به منظره ی باران،
بنشان مرا به منظره ی رویش؛
من سبز می شوم . .
- دلدادھ مٺحول -
[ و ا ب س ت گ ی ]
هزار هزار خاطره تو حرف به حرف این کلمه.
؛
چای دارچین ریختم و نشستم غنچه به غنچهیِ خشک شدهیِ دسته گل هدیه آورده شده رو جدا کردم و چیندم روی میز تا یادگاری نگهشون دارم.
میبینی عزیزِ من؟
انگار واقعا تَه نداره این دیوار نمورِ تعلقاتی که ختم میشه به باتلاقِ دلتنگی و وابستگی.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
- راستی؛
در این بین ،کوتاهی از چه کسی بود؟
از من؟
شادیهایی که خودشان را دریغ کردند؟
غمهایی که بیش از حد برایم انرژی خرج کرده بودند؟
خستگیهایی که فرصتِ زندگیام را گرفتند؟
وَ یا آنهایی که میدانستند همهچیز به مو بند است و باز هم بیرحمانه رفتار کردند و "زنزندگیآزادی" را خواستند .
من باید از کدام اینها انتقام این لحظههایم را بگیرم؟
انتقامِ غمِ قلبم را ؛ انتقامِ امیدِ کمسویَم را ؛ انتقامِ آرتینِ ۶ سالهِ کشورم را ؛
انتقامِ چادرهایِ خونینِ شاهچراغ را ؛
انتقامِ ناآرامیِ خیابانهایِ تهران را و . .
انتقامِ این پروندهِ قطور را از چه کسی باید بگیرم؟ .
#شاهچراغ
- دلدادھ مٺحول -
- راستی؛ در این بین ،کوتاهی از چه کسی بود؟ از من؟ شادیهایی که خودشان را دریغ کردند؟ غمهایی که بیش
آه از غمی که تازه شود با غمی دگر . .