بهمن ماه بود.
نمیدانم چندم ، اما میدانم که ساعت از نیمهی شب گذشته بود.
دستانم را با سردی زمستان غسل داده بودند و در گیر و دارِ انتظار و امید به حل شدنِ مداوم ، خبر دادند که به مو رسیده و پاره شده.
زیر بارش شهابیِ اندوه ، سنگهای مرمر دیوارهیِ قلبم خونین شده بود و بازدمِ نفسِ غمآلودم بالا نمیآمد.
میدانستم که زندگی در ابتدا تو را با لطافت میبوسد و در آغوش میکشد ،
و سپس در خماریِ بوسه رهایت میکند...
تمام اینهارا میدانستم و بازهم انفجار کوه غم را در زیر پوستم احساس میکردم.
و حالا در این بامداد ، قلبم واژهی دلتنگی را پمپاژ میکند و آویزِ بیقراری ، یک وزنهی چند تُنی را بر گردنم میاندازد.
عزیزِ دورم ، مرا ببخش که این کلمات برای نبودَنَت زیادت میکنند ، اما کفایت نه.
تو از کدام روزنهیِ نور رفتی که اینچنین همه چیز بعد از پر کشیدنت ، ثنایِ تو شد؟...
- دلدادھ مٺحول -
نوستالژی.
رشت. بیست و سوم شهریورماه.
؛
تمام زندگیام را به دنبالِ معناها گشتهام.
از علت خلقتِ هسته کوچک درون دلِ نارنگی گرفته ،
تا آن ۲۱ گرمی که هنگام مُردن از وزن آدمی کاسته میشود و چیزی نیست جز وزنِ روح.
یا چگونگیِ تا کردنِ روزگار با دستانِ پینه بستهیِ مرد کفاش...
تکهای از خودم را درون مغازه سادهاش جا گذاشتم و به دنبال معنایِ لبخندش رفتم در پاسخ به سوالِ " زندگی چطور میگذره؟ "
کی میدونه جوابشو؟
کی میدونه عزیزِ من؟
سجاد افشاریان.4_5949404529668656637.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
اونا هر یه نخ بهمنی که میکشن ؛
یه عالمه حرفِ نزدهس که دود میشه...
- دلدادھ مٺحول -
و اما جانانم ؛
بنظرت چه داستانی میتونه پشتِ پاکت رها شده کنار خیابون باشه؟
چیزی جز رسیدن دستایِ معشوق سرِ صدم ثانیه ، میتونه ناجیِ سیگارِ تا نصفه بیرون اومده و لبهایِ منتظرِ عاشق از سر خماری برای در آغوش کشیدنِ یه نخ سیگار بهمن باشه؟