فَلَمْ اَرَ مَوْلاً کَریماً اَصْبَرَ عَلی عَبْدٍ لَئیمٍ مِنْکَ علَیَّ یارب
.
.
خداهای زیادی را پرستیدهام
که برای هیچ کدام مثل تو
گرامی نبودهام...
#دعای_افتتاح
#افتتاح_دلْ
🍃 @nor_ir
🍃 روح و ریحون 🍃
فَلَمْ اَرَ مَوْلاً کَریماً اَصْبَرَ عَلی عَبْدٍ لَئیمٍ مِنْکَ علَیَّ یارب . . خداهای زیادی را پرستی
دیگه باید برای ماه خدا سلامِ خداحافظی رو خوند...
اگه تا الان دعای وداع ماه رمضان رو نخوندید برید بخونید ....
دیگه داریم از دستش میدیم شهر خدا رو ...
خدایا قلب ما داره میگیره از تموم شدن مهمونیت ... 😭
🍃 @nor_ir
یه متن طولانی براتون میذارم ،
داستان یکی از دوستانمه ،که شاید بعضی تون بشناسید
منتهی از من خواسته به هیچ وجه اسمش رو نیارم چون راضی نیست ،
درکل خواستم بگم بخونید تا آخرش ،
👌
سوار ماشین شدیم قصد زیارت فرزند باب الحوائج موسی ابن جعفر علیه السلام رو کردیم
و هی با خودم میگفتم خدا همه رو از بلا تصادف حفظ کنه.
تو دلم میگفتم نکنه حیوونی و پرنده ایی بیاد جلوی ماشین و یا همسرم خواب آلود بشه و اتفاقی بیوفته.
باز توکل به خدا کردم اما شاید زبانی بود😔
ساعتی از راه افتادنمون میگذشت،تو راه یه لحظه با خودم گفتم چرا حالم عوض شد.مثل اونایی شدم که انگار بهشون الهام شده که دیگه وقت رفتنشون.. دل کندم چند لحظه از همه چیز و همه کس.🥀
چند ثانیه ایی نگذشته بود که احساس کردم حالم خوب نیست و تنگی نفس دارم..
احساسم به یقین مطلق رسید و من داشتم خفه میشدم داد زدم که همسرم ماشین بزن کنار و زنگ بزنه آمبولانس.🍂
اما ته دلم میدونستم که تا اومدن آمبولانس من طاقت نمیارم...حال خییییلی خرابی داشتم خیییییلی حاااااد خفگی بسیار شدید 😔
نمیدونم چرااا
ولی دعا کردم برای موندنم
به آسمون نگاه کردم و از ته وجود از بند بند سلول های بدنم داد زدم و اهل بیت صدا کردم..🙏
صداااا زدم صداااا زدم با تک تک سلول های بدنم با تمام وجود گفتم یا امام حسین علیه السلام..یا حسین یا حسین...
زبون نیاوردم چون نمیتونستم فقط صدا زدم و با نگاه و با قلب خواستم برگردم🌱
دیدید میگه خدا از از ما بخوایید مارو صدا کنید اجابتتون میکنم..
من گاها احساس میکنم واقعا دارم از ته دل دعا میکنم..
حالا به اون حال رسیده بودم که به این نتیجه رسیده بودم که من ۲۵ سال اصلا صدا نمیکردم ..
ولی اون لحظه من صدا زدم واقعا صدا زدم تک تک سلول هام داشت امام حسین علیه السلام رو صدا میکرد
توی همون زمان و لحظه ی خفگی.همون لحظه احساس نگاه کردم و برگشت نفسم...
رنگ صورتم با رنگ گچ هیچ فرقی نمیکرد..
صدام در نمیومد و بدنم خشک شده بود و پاهام بی جون...
من توی اون لحظه فکر کردم به این که من یا ما چه قدر بی ارزش و ناچیز هستیم و ممکنه با کوچکترین در عرض صدم ترین ثانیه ها جونی را که خدا بهمون هدیه داده رو ازمون بگیره.😔
من نگران تصادف بودم...اما تو اوج خاطره گویی و خوشحالی و طی سفر در حین سلامت تن..داشتم میرفتم🍂
اصلا صدای دخترمو نشنیدم..وقتی برگشتم دیدم خون گریه میکنه بچگی از ترسی که وجودشو فرا گرفته بود😔
فکر کردم که واقعا وقتی التماس به موندن میکنیم برای چی برای کی...
ما رسالتی داریم هر کدوم مون..
چرا گاها خودمو غرق در چیز های بی ارزش میکنم و از رسالتی که خدا از ما توقع داره غفلت میکنم..😔
چرا از ته دل صدا نمیزنیم🌱
چه قدر ارحم الراحمین.. چه قدر خدا وعده الصادقه❤️ خودش گفته صدام کنید تا اجابتتون کنم...
الان معنای صدا کردن و فهمیدم.🌹
الان معنای اجابت فهمیدم
ما به هیچ چیزی بند نیستیم..و تا خواست خدا نباشه برگی از درخت نمیوفته
از خدا خواستم حالا که موندم کمک کن قدر عمری که دادی رو بدونم....
از هدیه ات در راه خودت خرج کنم مهربون خدا
قدر عمری که خدا بهمون داده رو بدونیم هیچ کسی از فردای خودش خبر نداره🌱
بچه ها شاکر باشیم به خیلی چیز هایی که خدا داده🤲
بچه ها خدا خیلی زیاد از ما بلاها رو دفع میکنه و ما رو از مرگ نجات میده..
ولی ما خودمون شاید به ندرت تجربه اش کنیم..
پس هر صبح و شب شاکر باشیم..به پاس هر آنچه رو که خدا خواسته برای ما و چون اون خواسته پس شیرینه❤️
الهی به فدای تشنه لب کربلا...
#مخاطبین
🍃 @nor_ir