یه تمرینی داشتم ؛
کنار یکی از شخصیتهای مهم تاریخ بنشینید و نفس بکشید و بنویسید...
بنظرتون چه شخصیتی رو انتخاب کردم ...
اگر درست بگید قطعا و قطعا هدیه دارید 👌
بهنامخدا
چشم هایم دیگر توان سنگینیِ پلکهای خسته ام را ندارند،
نشانک را وسط صحیفه ام میگذارم
و به سمت تخت خواب میروم ...
سرم را بر بالشت مهمان میکنم،
یک آن نگاهم به پنجره اتاق می افتد
خیره میشوم به چراغِ درخشانِ خدا ...
ماهِزیبایخلقت...
هربار که چراغخوابِ آسمان را میبینم ،
فکر و روحم را به هزارجا پرواز میدهم...
مینشینم زیر ماه آسمانِ سال ۶۱ قمری ...
کنار چهارمین چراغ هدایت عالم ...
نفسِ بند آمده ام را آرام آرام دم و بازدمش میکنم
نمیشود نگاهم را به چشمانِ زیبایش گره بزنم ...
تنطیمات گوشهایم را راست و ریست میکنم ...
تا بشنوم ،صدای نفس هایش را ،
صدای الفاظی که کلمه میشوند ،
ونور میشوند در عالم هستی ...
گویی وجودم را وسط دریایی میابم که هیچ موجی نمیتواند تکانش بدهد ...
آرام ،سبک و بی غم ...
آهسته و شمرده ولی دلنشین ،
میرسد نجوای زیبای ماه به گوش دنیازده ام ...
گرمی اشک هایش را میتوان حس کرد،
یعنی اذن میدهند ؛
بشنوم،
حس کنم
و هاله ای از نورشان را ببینم
ولی خودشان را نه...
بعد از هر دم و بازدمش، نفس میکشم ...
تمامم پر از او میشود،
عطر خوش وجودش رقصکنان در فضا میپیچد ،
بوی خوش خدا ...
گویی خدا به استقبال زمزمه ها و اشک هایش آمده است و در مجاورش خدایی میکند
صدای بال های فرشتگان بین نجوایش جا خوش میکنند و ملودی زیبایی را میسازند
و هر آن مست عطر و صداهای حاضر در فضا میشوم ...
که معنای زنده بودن را درمن به جریان می اندازند ...
ناگهان خود را خیره به ماه اسمان و در اتاقم میابم ...
وبا لبخندی چشمهایم را با خیالِ دلبرانه ام روانه ی خواب میکنم ...
🍃 @nor_ir