سلام عصرجمعه ی دلانگیزتون غم انگیز😂
پ چی من اینجا اینجوری شما اونجوری؟
پس چی ،همینی که هست 🤪
یه کتاب رمان تاریخی رو شروع کردم ...
درست وقتی که خوابم میاد
برای که نخوابم رفتم اسباب بازیای نورا رو مرتب کردم ،یک هفته ست دارن تو خونه واسه خودشون کیف و حال میکنند
حالا تموم شده
خواب هم بشدت داره زورشو میزنه بخوابم
ولی نشستم سر کتاب رمانم
ببینم چه خبره ...
قراره اینستاگرام معرفیشو داشته باشم
یعنی برام ارسال کردن
بخونم
و معرفی کنم
😎✌
خلاصه یکی از کارایی که دارم میکنم
خواب ظهر و بین الطلوعین رو کنترل کنم
امشب یکی بازور داره منو میبره حدادیان 😆
خب الحمدالله کما هو اهله 🤍
از اینکه یسری ادمارو تو زندگیم دارم که باهاشون حتی چای خوردنم حال میده ،خیلی خوشحالم
@nor_ir
هیچوقت به تهش فکر نکن، چون
ممکنه برسی به غم !
ته زندگی به این قشنگی، میرسی به مرگ !
ته یک روز خوب، ممکنه برسی به شبِ
پر از فکر و خیال !
ته یک خاطره قشنگ، ممکنه برسی به
یک یادش بخیر !
از حس و حال الانت لذت ببر
در لحظه زندگی کن ...
به تهش فکر نکن (:
@nor_ir
خدایا کاش ارام بخش در هوا وجود داشت که هر وقت اراده میکردیم ،باهر نفسی که از عصبانیت کشیده میشد ارامش هم بهمون تزریق میشد
با دیدن مارمولک ،وقتی دوتا چشم دیگه
به غیر از چشمهای من و اون مارمولک چشم سفید ، نگاهم میکنه ،
اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه؛
کاش در این لحظه مادر نبودم ،
ترس و وحشت و هزارتا ارزویه نابودی اون مارمولک ...
دیروز وقتی چشمم بهش خورد یک آن برق از سرم پرید
و فکردم اسباب بازی
و مجدد سرمو که بر گردوندم ،
دیدم این حرفا چیه
وامونده خوده خودشه ...
برای اولین بار جیغ نکشیدم
اونم بخاطر مادر بودنم...
نه بخاطر اباهت مادری
بخاطر اون دیوار محکمی که از من برای
خودش ساخته ...
خلاصه فقط زل زدم ،
فکرکنم بیشتراز ده دقیقه ،
اونم جا خوش کرده بود ...
خعلی دوست داشتم
مثل نورا که بهم میگه
مامان جان منی
به اون از خدا بی خبر بگم
تو جان منی شَرت رو کم کن برو لطفا
ولی این ها یه سری
بیخود گویی های مسخرانه بود .
با هزار ترفند باهمون ظرفی که توش بود ،کردمش تو دوتا پلاستیک
با هزار زهرترکشدن سریع گره زدم ...
و انقدر ازش خبری نیس
که میگم نکنه توش نیست در رفته ...
خدایا این چه امتحانیه قربونت بشم من 😭
نتیجه ؛
قبل از مادرشدن شجاع بشو