خدایا کاش ارام بخش در هوا وجود داشت که هر وقت اراده میکردیم ،باهر نفسی که از عصبانیت کشیده میشد ارامش هم بهمون تزریق میشد
با دیدن مارمولک ،وقتی دوتا چشم دیگه
به غیر از چشمهای من و اون مارمولک چشم سفید ، نگاهم میکنه ،
اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه؛
کاش در این لحظه مادر نبودم ،
ترس و وحشت و هزارتا ارزویه نابودی اون مارمولک ...
دیروز وقتی چشمم بهش خورد یک آن برق از سرم پرید
و فکردم اسباب بازی
و مجدد سرمو که بر گردوندم ،
دیدم این حرفا چیه
وامونده خوده خودشه ...
برای اولین بار جیغ نکشیدم
اونم بخاطر مادر بودنم...
نه بخاطر اباهت مادری
بخاطر اون دیوار محکمی که از من برای
خودش ساخته ...
خلاصه فقط زل زدم ،
فکرکنم بیشتراز ده دقیقه ،
اونم جا خوش کرده بود ...
خعلی دوست داشتم
مثل نورا که بهم میگه
مامان جان منی
به اون از خدا بی خبر بگم
تو جان منی شَرت رو کم کن برو لطفا
ولی این ها یه سری
بیخود گویی های مسخرانه بود .
با هزار ترفند باهمون ظرفی که توش بود ،کردمش تو دوتا پلاستیک
با هزار زهرترکشدن سریع گره زدم ...
و انقدر ازش خبری نیس
که میگم نکنه توش نیست در رفته ...
خدایا این چه امتحانیه قربونت بشم من 😭
نتیجه ؛
قبل از مادرشدن شجاع بشو
تو نمیدونی برای سلامتیت ،برای حال خوبت ،
برای خوشحالیت،برای همچت دعا میکنم 🫂
غرهای بزرگونه ی نورا
مامان چرا من همش باید پویا نگاه کنم
چرا سگهای نگهبان رو نشون نمیده
همش تلویزیون خراب میشه
چرا باید تلویزیونو از اونجا خاموش کنیم (کنترل خرابه 😂)
من:😶😧😳
بعد سریع برمیگرده به تنظیم کارخونش
یه شخصیت عجیب غریب آبی رنگ تو کارتون میبینه ، میگه عه مامان این منما
من ؛😐🥴
واقعا نورا خیلی بزرگتر از سنش میفهمه و این خیلی ترسناکه 🥴