eitaa logo
𝕭𝖚𝖉 𝖔𝖋 𝖑𝖎𝖌𝖍𝖙
59 دنبال‌کننده
164 عکس
11 ویدیو
0 فایل
با چهار اصل زندگی آنی آشنا شید... ۱_نوشتن ۲_خوندن ۳_کشیدن ۴_دیدن https://daigo.ir/secret/3834234543 ناشناس آنی:)
مشاهده در ایتا
دانلود
✨سلام و نور ... ✨نوری که در دل تاریکی می‌تابد... یه بیوگرافی کوتاه از من داشته باشیم: اسم :....(ناگفته بماند) اسم مستعار: آنورا🌱 مخفف : آنی (گاهی هم نورا صدا زده میشه) ملقب به : ضد حال ، باکا ، کرم کتاب(این یکی جدیده) سن : .... (ناگفته بماند) و .... همین قدر بسه🗿 خلاصه بنده یه عشق نوشتن و خوندن کامل هستم و کتابا برام مثه فیلما میمونن گرچه عاشق انیمه ها هم هستم:))) و.... قراره اینجا رو با چهار اصل زندگیم بترکونم (فکر نکنم توضیحی بخواد/: ) : معرفی کتاب و تیکه هایی از هر کتاب و ... : ایده های نقاشی و نقاشی های خودم و ... : معرفی انیمه و ادیت هایی از انیمه های مختلف و ... 🌱✨
بزرگ شدن دست و پا گیره ولی بعضیا فکر میکنن اگه بزرگ شن خیلی آزاد ترن کاملا غلطه اگه بزگ شی اسیر مشکلات زندگی میشی اسیر قوانین بزرگترا دیگه هیچ آزادی نداری نمیتونی توی چاله آب بارون بپری چون اسیر قانون تمیزی هستی نمیتونی تاب بازی کنی چون اسیر بدن بزگت هستی نمیتونی چشم بستنا بازی کنی چون اسیر کارات هستی نمیتونی... چون وقت نداری کار داری حوصله نداری درس داری خسته ای و ...... ولی خب الان دیگه آدما بزرگ نمیشن محدود میشن وگرنه بزرگ شدن می‌تونه خیلی شگفت انگیز باشه منتها آدما معنی بزرگ شدن رو تغییر دادن
«یه تیکه نوشته‌ی یهویی» وقتی شروع کنید به نوشتن واژه ها ، آنها ذره ذره روحتان را تصرف میکنند و وجودتان را شکل می‌دهند. گر چه هر مقدار واژه بیشتری را روی کاغذ شکل دهید و بگذارید آنها از روی کاغذ به سوی روحتان روانه شوند و آن را پر از اشکال مختلف خودشان کنند ، وجودتان هیچ گاه پر نخواهد شد ، او به تدریج بزرگ تر میشود و باز واژه های بیشتری میخواهد.
«یه تیکه نوشته‌ی یهویی» نوشتن: وقتی مینویسی کلمات رود می شوند و به شکل جمله، جاری میشوند. وقتی مینویسی رودهای جمله ها به دریای داستان ها می‌ریزند. وقتی مینویسی پَر میشوی و با باد پرواز میکنی. وقتی مینویسی کتاب میشوی ، کتابی که توسط واژه ها خوانده می‌شود.
«یه تیکه نوشته‌ی یهویی» خندیدن: وقتی میخندی قلبت را حس میکنی، گلی که درونش شکوفه میدهد را حس میکنی . وقتی میخندی میتوانی دنیا را حس کنی، با تمام گل ها، آب ها ، درخت ها ، آسمان ها ، ستاره ها و قاصدک هایش. وقتی میخندی گویا قاصدکی می شوی که بر فراز آسمان و سوار بر باد به سمت او میرود تا آرزو های بچه های کوچک را به گوشش برساند.
🌑سایه تاریک... در وجود هر انسانی جنبه تاریکی هست.قسمتی که توسط احساس های مزخرف و آزار دهنده تسخیر شده است. من به آن قسمت میگویم: سایه اگر به او اجازه دهید سر یک ثانیه کل وجودتان را غرق تاریکی میکند. شاید وقتی اینگونه درباره اش حرف میزنم بدجنس به نظر برسد اما اگر سر گذشت او را بدانید نظرتان راجبش عوض خواهد شد. سایه قسمتی از وجود شماست. قسمتی که شما وقتی: ترک مشوید... تکذیب و تخریب میشوید.. تحقیر میشوید... زخمی میشوید... از آن استفاده میکنید. شما تمام این احساسات مزخرف را در آن قسمت جمع میکنید و سایه را می‌سازید. بعد از او متنفر میشوید ، سعی میکنید او را از وجودتان بیرون کنید ، نابوش کنید و یا از یاد ببریدش. اما هیچ کدام از این کارا هارا نمیتوانید انجام دهید زیرا وجود انسان مانند برگه سفیدی است که شخصیتش را با خودکار روی آن می‌نویسند. سایه یکی از آن جمله هاست که شخصیت تان را شکل میدهد. شما هرچه روی آن را غلط گیر بگیرید و سعی کنید چیزی جدید بجایش بنویسید باز هم نمیتوانید او را به کلی از برگه پاک کنید. سایه زیر لایه نازکی از غلط گیر هنوز زنده است و بیدار میماند تا از شما انتقام بگیرد...
گاه و بی گاه به پشتش نگاهی می‌انداخت. گویا می‌ترسید. می‌ترسید از درون سایه ها ناگهان بیرون بیایم. او نمیدانست من در تمام مدت کنارش بودم. با هر گامی که بر میداشتم سنگ ریزه ها پایم را خراش میدادند ، گرچه من لذت میبردم. همیشه همینگونه بودم، عاشق درد ها. وقتی به سراغم می آمدند انگار که مسخشان شَوَم تقاضای درد بیشتر میکردم، گاهی برای خودم، گاهی برای او. من آنقدر ها هم بد نیستم، دوست دارم او هم از لذت های دنیا بهره‌مند شود. حالا چهره وحشت زده اش مرا به خنده وادار میکرد. او از چیزی میترسید که جزئی از وجودش بود ، از چیزی که کاملش میکرد. او از من می‌ترسید ، حق هم داشت؛ همه از سایه های تاریک میترسند! اینو الان نوشتم:) خیلی یهویی انگار یه دفعه بهم الهام شده باشه ... امیدوارم خوب باشه🌱
خندیدم، او هم خندید. شاید صدایی شنیده نمیشد اما می‌دانستم که میخندد. هر گاه می‌خندید سیاهی شب ناگهان نور باران میشد. شباهت های زیادی بین من و او وجود داشت. هر دو با تاریکی کنار آمده بودیم و سعی میکردیم همراه با او به زندگی ادامه دهیم. اما تاریکی گویا نمی‌خواست همراه با او زندگی کنیم ، میخواست در او زندگی کنیم. جوری که کاملا تحت سلطه اش باشیم. حالا هردو اسیر تاریکی بودیم. من از درون، او از بیرون. اما میخندیم. من روی زمین، او در آسمان. و میخندیم چون زیباترین نور ها در تاریکی می‌درخشند...
نفس های آرام و منظمی که در تاریکی میکشید شکل ابر میشدند و به آسمان میرفتند. سرما در پوستش می‌خزید. از آسمان ستاره می‌بارید. شاید هم دانه های کوچک و سردی که زیر نور شب می‌درخشیدند برف بودند. چه اهمیتی داشت؟ مهم ماه بود که قطره قطره بر پیکر سرما زده اش نور می‌تاباند. حتی ماه هم نگرانش بود. اما انگار خبر نداشت نورش ستاره های سقوط کرده ای که آرام آرام به سرخی می‌گراییدند را ترسناک تر از هر زمان دیگری به نمایش می‌گذاشت. گرچه او هنوز نفس می‌کشید...