هدایت شده از قهوه تلخ؛🇵🇸🇮🇷
میدونی بد ترین حس دنیا یا هر چیزی که میخوای بهش بگی چیه؟
اینه،اون دوستی که با همه فرق داشت و باهاش یه جور دیگه تا میکردی؛مادرش رو از دست بده.
و خوب میدونی من اون لحظه حس پوچی بهم دست داد،میدونی چرا؟
چون کاری نمی تونستم براش بکنم و اون موقعی که دیدمش دلم انگاری مثل بَم شد و هُری ریخت؛
شدم مثل یه درخت تو خالی؛
یه چیزی مثل پوکه ی فِشنگ؛
شدم یه آدم تو خالی که هیچی تو اسکلتش نیس،مغزم از کار افتاد،انگاری که قلبم دیگه خونی پمپاژ نمیکنه که مغزم کار بکنه؛با لرزیدنِ بدنم به خودم اومدم،بالای سرش وایساده بودم،نگرانش بودم ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم.
اون لحظه ای که دیدمش هیچ کلمه ای نمیتونست توی مغزم بیاد که بهش بگم و فقط بغلش کردم،همین.
وُجوم؛
نورا:)
♡نـــــورا(: ♡
میدونی بد ترین حس دنیا یا هر چیزی که میخوای بهش بگی چیه؟ اینه،اون دوستی که با همه فرق داشت و باهاش ی
چقدر افتخار میکنم بابت اینکه دارمتون وهستین(:
شده تاحالا دلتون پر حرف باشه وولی تو چشای بقیه نگاه کنی نتونی چیزی بگی شده دلت بخواد گریه کنی نتونی شده از ادم شر و شلوغی که دوست داره همیشه دورش شلوغ باشه به یه ادم اروم ساکت تبدیل شی نمیدونم ولی حس میکنم الان مغزم به جای قلبم تپش داره حس میکنم اصن دیگ قلب ندارم و در کل به قول معروف درونم دگرگون است(:
♡نـــــورا(: ♡
شده تاحالا دلتون پر حرف باشه وولی تو چشای بقیه نگاه کنی نتونی چیزی بگی شده دلت بخواد گریه کنی نتونی
حس میکنم روحم درکالبدم نیست (:
544.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی(:
اون روز بهترین روز زندگیم بود . تا این که رفتم خونهو.....
فهمیدم که یکی از رفیقام مادرش رو از دست داده خیلی ناراحت شدم فقط تصورش میکردم که الان چه حالی داره سر نماز صبح خیلی گریه کردم .
اولین روزی که دیدمش تازه سه روز از نبود مادرش میگذشت هیچ کس نمیدونست که قراره بیاد برای همین تا همه دیدنش تعجب کرده بودن....
این قدر حالش بد بود که تا دیدمش بغضم ترکید نه تنها من بلکه همه....
با رفیقم رفته بودیم یه جاییکه نبینیمش و نشستیم کلی گریه کردیم...
خییلی دلمون واسش تنگ شده بود...
دلمون میخواست بریم ببینیمش...
ولی میدونستیم اگه بریم بغضمون میترکه...
وحالشو بد تر میکنیم...
این قدر گریه کردیم تا آروم شدیم بعد رفتیم بهش سلام کردیم سریع سلام کردیم و برگشتیم چون داشت گریمون میگرفت وقتی یاد اون صدای گرفته اون لب های بیرنگش می یفتیم کلی گریه میکنیم و فقط براش دعا میکنیم که خداصبرش بده .
هفتمین روزی بود که مادرش رفته بود برای مراسم که رفتیم قلب همه تند تند میزد میترسیدیم بریم پیشش وقتی رفتیم زبونمون بند اومده بود فقط بغلش کردیم خیلی توی بغلمون گریه کرد ولی ما حتی نتونستم بهش تسلیت بگیم چه برسه به این که بخوایم دلداریش بدیم .....
هنوز مثل قبل نمیخنده .....
هنوز مثل صابق مسخره بازی در نمی یاره ...
هممون میدونیم که دیگه مثل صابق نمیشه....
وقتایی که خودش میاد هیئت خیلی شاده اما این شادی میدونیم شادی از ته دلش نیست...
ولی هنوز امید داریم وکمکش میکنیم بهتر بشه هنوز براش دعا میکنیم وهنوز بهش فکر میکنیم....
دوستش داریم🤍
♡نـــــورا(: ♡
اون روز بهترین روز زندگیم بود . تا این که رفتم خونهو..... فهمیدم که یکی از رفیقام مادرش رو از دست د
قشنگای من ممنون از احساسات زیباتون وممنون از هم دردیتون(: