نــــــــورمـــــاه
🟣 ای فرزند آدم! تو همان روزهایی هستی که سپری می کنی. هر روزی که می گذرد، بخشی از وجود تو از دست می
🟣
● هر دزدی که با چراغ وارد خانه شود، با
دیدی روشن کالای گرانبهاتری را برمیدارد.
به تعبیر سنایی، گزیدهتر دزدی میکند.
چو دزدی با چراغ آید گُزیدهتر برد کالا
● و هیچ چراغی در این دنیا بزرگتر از
خورشید نیست که هر روز فرا میرسد و
گرانبهاترین سرمایه آدمی که عمر او باشد
را با خود میبرد.
هر روز که آفتاب برمی آید
یک روز ز عمرِ ما به سر می آید
هر صبح، که نقدِ عمر ما میدزدد
دزدیست که با مَشعَله بر میآید!
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
● "دلنشان" در ادبیات ما همان کسی است که میداند چگونه آتش دل را مهار بکند؛ چیزی شبیه آتشنشان که خانههای سوخته مردم را خاموش میکند. و حال سعدی از پیک میخواهد که جزء سخن دلنشان دوست نگوید.
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست
● حافظ میگفت: سخن وقتی آغشته به عشق باشد بر دل نشانده می شود یعنی عشق سخن را بر دلها مینشاند. و نشان سخن عاشقانه همین است که بر دل مینشیند و آتش آن را خاموش میکند.
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخنِ عشق نشانی دارد
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
🟣
اگر پادشاهی از پادشاهان در میان مردم مملکتش طلا و نقره فراوان تقسیم کند، آیا این امر در نظر آنها بزرگ نخواهد بود و بلند مرتبه اش نمیپندارند؟ این کجا و بارانی که با آن بیشتر از طلا و نقره در تمام اقلیمهای زمین سرزمینها آباد میشود و در محصولات افزوده میشود؟ آیا نمیبینی که یک باران چه قدر بزرگ و چه نعمت عظیمی برای مردم است، در حالی که آنها از آن غافلند.
لَوْ أَنَّ مَلِكاً مِنَ الْمُلُوكِ قَسَمَ فِي أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ قَنَاطِيرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ فِضَّةٍ أَ لَمْ يَكُنْ سَيَعْظُمُ عِنْدَهُمْ وَ يَذْهَبُ لَهُ بِهِ الصَّوْتُ فَأَيْنَ هَذَا مِنْ مَطْرَةٍ رَوَاءٍ إِذْ يُعْمَرُ بِهِ الْبِلَادُ وَ يَزِيدُ فِي الْغَلَّاتِ أَكْثَرَ مِنْ قَنَاطِيرِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ فِي أَقَالِيمِ الْأَرْضِ كُلِّهَا أَ فَلَا تَرَى الْمَطْرَةَ الْوَاحِدَةَ مَا أَكْبَرَ قَدْرَهَا وَ أَعْظَمَ النِّعْمَةَ عَلَى النَّاسِ فِيهَا وَ هُمْ عَنْهَا سَاهُون
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
روشن شود چراغ دل ما ز یکدگر
چون رشتههای شمع به هم زندهایم ما
@normah | صائب
🟣
زیر خاک اندرون شدند آنان
که همه کوشکها برآوردند
● همه ی کسانی که قصر ها ساختند به زیر خاک رفتند و چون آخر کار ما خاک است، سقف خانه را نباید از زَر و طلا ساخت. و این درست مانند کسی است که ده ها میلیون خرج می کند و یک لباس فاخر برای یک شب می دوزد، فقط برای اینکه در یک محفل شبانه حاضر بشود.
چون هَمی زیر خاک باید خفت
سقف خانه به زر نباید کرد
● همان که حافظ می گفت:
هر که را خوابگه آخر نه که مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
________ نـــــــورمـــــــاه | @normah _________
نــــــــورمـــــاه
🟣 زیر خاک اندرون شدند آنان که همه کوشکها برآوردند ● همه ی کسانی که قصر ها ساختند به زیر خاک رفتند
کجا هستند آن کسانی که ساختند؟ برافراشتند؟ فرش کردند؟ آماده کردند؟ جمع کردند؟ شمردند؟
«این من بنی و شید فرش و مهد و جمع و عدد»