پروندهی رشت دیگه کاملا برای من و مامان و ثمینا تموم شد. اولین و آخرین شهری بود که حتی ذره ای احساس تعلق خاطر بهش ندارم. رشت عزیزم کاش تو زمان دیگه ای به سراغ هم میرفتیم. وقتی داشتم عکس های گوشیم رو انتخاب میکردم که اینجا بفرستم ، دیدم واقعا چقدر کم عکس دارم از این شهر. ولی اگر بخوام راست شو بگم چندتا چیز هست که راجع به رشت دوست دارم! مثلا پیتزای ترکدنر که هیچوقت قرار نیست حتی شبیهش رو جایی بخورم. کبابی هایی که توی کل سطح شهر و کوچه هاش پر بودن. طبیعتی که هميشه سبزززز بود. موزه ی میراث روستایی که براش میمردم. مرداب سراوان. مردم مهربونش. کبوترهایی که هرجا سرت رو میچرخوندی میدیدیشون! حتی سیر رشتتتتتت(:💘 دانشگاه دانشگاه دانشگاه. اگر دانشگاهم تو رشت نبود، همون دو ذره خاطره ی خوب هم از دوران دانشجویی برام ثبت نمیشد. هم کلاسی های خوشگل و شیرین و مهربونم. استادای خفنم. استاد رضی کاربلد و با سواد. کلاسای شنا و غرق شدن هام. کلاس های تنیس و عشق و حالش. کلاس های ژیمناستیک و بعدش قدم زدن های من و همکلاسیم زیر بارون شدید. آرامگاه شهید گمنام که پاتوق روزای گرم تابستون همه دانشجو ها بود. حتی اون مرد کافی نت مهربون جلوی در دانشگاه.... خلاصه که آره. دوست نداشتم اما ازت ممنونم. چون بهم خیلی چیزا یاد دادی. امیدوارم دیگه هیچوقت من پامو تو اون جاده ی مزخرف نذارم. مراقب بابام باش و نذار احساس تنهایی کنه، تا اونم زودتر بیاد. بیاد خونه. خونه ای که ۲۰ سال منتظر بودم توش برای همیشه زندگی کنیم🤍