"همانجا ایستاد، و غرق شدن کشتیهایش را تماشا کرد."
از مکساندر - به Personology 2
"باد، دستش را گرفت؛ نگذاشت سقوط کند."
از مکساندر به Cafe Acaronar
"خسته بود. در تابوت را باز کرد و همانجا به خواب رفت..."
از مکساندر به هرچیحسشبود-
"درحالی که همه از باران به زیر سایهبانها پناه میبردند، کف زمین دراز کشید و به ابرها خیره شد..."
از مکساندر به EXIT ورژن 3.
"وقتی کتاب را بست، فهمید که زمان ایستاده بود."
از مکساندر به ایهام!