eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
524 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
یه خبر تازه و سرشار از ذوق بدم بعد بریم سراغ رمان مون 🌷
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
کنار شما خیلی خوش گذشت♡:) ممنون بابت حضورتون 🌱 بماند یادگاری از اولین دیدارمون پ.ن : موافقید پدر س
تبریک صمیمانه به ممبر عزیز کانال🙃🌸 بهم پیام داده که... برای شما بابت قبولی در تیرهوشان بسیار خوشحالیم. ان‌شاءالله که همیشه در مسیر موفقیت و روشنایی باشی مبارک باشه! 🙌🌸 برا همه اعضای کانال از ته دل آرزوی موفقیت داریم ،انشاءالله که به آرزو های دلتون برسید و برا کشور مفید باشید 🙂🫂 ذوووق، شما هم خبر های خوبتون رو با حس خوبتون به ما منتقل کنید 🪴
🍓🍒رمان جدیدمون به نام: سفرِ بی بازگشتِ یاس ها
رمان: «سفرِ بی بازگشتِ یاس ها» 🕊🌾🌸 «به خدا توکل کن» پشت کنکوری بودم از استرس داشتم می مُردم روز و شبم شده بود درس و کتاب و تست های کنکوری همه چی رو از خودم بریده بودم . نه مهمونی ، نه تماس با دوستام ، نه گوشی ، نه تفریح ،هیچی هیچی ... غذاهام رو هم یا نمی خوردم یا اگر می خوردم حین درس خوندن می خوردم . کل خانواده ام از دستم عصبانی شده بودند و همش می گفتند یعنی چی اینقدر که درس هات واسه تو مهمه ماهم مهم باشیم . ولی گوش من بدهکار نبود . شب قبل کنکور از شدت استرس زیاد خوابم نمی برد با خودم گفتم باید یه کاری کنم که خوابم ببره و گرنه فردا سرجلسه امتحان مغزم خواب می مونه . زیارت عاشورا رو برای خودم گذاشتم و در حالی که داشت می خوند خوابم برده بود . از آرامش عجیبی که زیارت عاشورا و دعا توسل بهم میداد شگفت زده بودم طوری که هر وقت یه کم استرس می گرفتم یا زیارت عاشورا گوش می کردم یا دعا توسل......
پارت2 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 روز کنکور رسید و خداروشکر هم به موقع رسیدم هم به لطف خدا و دعاهایی که شب قبل اش خونده بودم استرس کمتری داشتم . برگه ها رو که دادند هرچی استرس داشتم دوباره برگشت طوری که هر سوالی رو که جواب میدادم با اینکه درست بود هی خطش می زدم نمیدونم چرا ؟؟ از اون ور همه ی دور و وری هام داشتند تقلب می کردند ؛ اعصابم خورد شد . حتی یکی از اون ها هم گفت سوالی که اشکال داری رو بگو تا کمک ات کنم ولی با خودم گفتم که اگر یه درصد تو نمره ی من اثر داشته باشه وحق یکی دیگه ضایع بشه حق الناس گردن منه هااااا . قبول نکردم و به علم خودم تکیه کردم . با استرسی که داشتم خودکار رو برگردوندم رو برگه و دوتا نفس عمیقی کشیدم و گفتم خدایا خودت شاهدی که واسه درسم سنگ تموم گذاشتم ......
پارت۳ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 حدود پنج دقیقه بعد اش شروع کردم به نوشتن دوباره . تند تند مینوشتم و جلو میرفتم ؛ خیلی خوب جواب میدادم و همه ی سوالا رو بلد بودم. تازه فهمیدم اگه استرس نداشته باشم میتونم عالی جواب بدم . موقعی که داشتم جواب میدادم طوری سریع جوابا رو مینوشتم . بدون اینکه فکر کنم ، همه چپ چپ نگاهم می کردند و فکر میکردند کاسه ای زیر نیم کاسه ی منه..... امتحان رو دادم و اومدم بیرون از فرداش دوباره استرس هام شروع شد که یعنی رتبه خوبی میارم ؟ یا دانشگاه خوبی قبول می شم؟ یا اصلا کی جواب نمره ها میاد ؟ کلی سوال بدون جواب تو ذهنم داشتم که هیچ کس جوابش رو نمی دونست . دلم خیلی گرفته بود ، دلم میخواست با یکی بشینم و درد و دل کنم اونم فقط بشنوه و بتونه کاری برام بکنه . منم تصمیم گرفتم برم پیش امام رضا و از خود آقا بخوام .
پارت۴ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 از طرف مجموعه فرهنگی که توش فعال بودم جور شد که مشهد برم . اونم تو ایام ولادت امام رضا . تو مشهد که بودیم رفتیم صحن انقلاب و سه چهار ساعت اونجا نشستیم . هر کی رو نگاه میکردی از امام رضا یه چیزی رو میخواست . یکی شفای بچه اش که رو تخت بیمارستانه ، یکی برکت برای زندگیش ، یه مادری هم برا آینده ی بچه هاش دعا میکرد . منم از امام رضا خواستم یه دانشگاه و یه رشته خوب قبول شم و نذر کردم به مدت سه ماه هر شب قبل خواب دعا توسل بخونم و درعوض امام رضا رتبه منو درست کنه..... گذشت و گذشت تا رسید موقع اعلام نتایج . نتایج رو که دیدم اسمم رو بالاخره پیدا کردم مهنا شمس رتبه سه ی کشوری در رشته ی ریاضی .
پارت۵ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اصلا تو خودم نمی گنجیدم از شدت ذوق نمیدونستم اشک شوق بریزم یا بخندم ... مامان و بابام که تا دیدن همچین رتبه ای آوردم از شدت ذوق تو پوست خودشون نمی گنجیدن... هر چی از ذوقم بگم کم گفتم یعنی اصلا قابل توصیف نیست . با رتبه ای که آورده بوده بودم هر دانشگاهی که دلم می خواست می تونستم برم حتی دانشگاه شهر خودمون ( دانشگاه اصفهان ) ولی خب از دانشگاه های تهران مثل شریف هم برام دعوت نامه اومده بود . از طرف همه ی دانشگاه ها هر روز زنگ می زدند . حتی از دانشگاه برلین هم دو سه بار زنگ زدند . حتی بابام هم قبول کرد برای تحصیل برم خارج ولی خودم نخواستم .
تولدت مبارک 🥺 @noursa59
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاریخ انتشار: محرم 1405 تاریخ انقضا: هیچ وقت🙃 00:20 @noursa59
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا