eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
526 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت۵ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اصلا تو خودم نمی گنجیدم از شدت ذوق نمیدونستم اشک شوق بریزم یا ب
پارت۶ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 چون فکر میکردم مگه ایران خودمون چی کم داره ؟ استاد خوب ؟ دانشگاه خوب ؟؟ چی ؟؟ من نون و آب اینجا رو خوردم . باید بمونم و به مملکت خودم خدمت کنم . من از بچگی اینجا بزرگ شدم . خیلی ها فکر میکنن حتی تو خارج تحصیل کردن خیلی بهتره چون استاد های بهتری داره و فضای دانشگاه هاش کلاسیک تر ولی به نظر من کلاسیک بودن دانشگاه ملاک نیست . ایران هم دانشگاه هایی داره که معماریشون کلاسیک باشه ولی خب کمه . بعدشم کی گفته همه ی استاد های خارجی بهتر از استادای ایرانی تدریس میکنن ؟ خیلی از استاد های ایرانی هستن که رو دست اکثر استاد های خارجی زدن و اونا رو تحت تأثیر خودشون قرار دادن . جدایی از همه ی اینها ما اهل ایرانیم و با همین مردم بزرگ شدیم نمیتونم تا یه اتفاق کوچولو میفته زود تصمیم بگیریم که بریم خارج ؛ حتی واسه تحصیل .
پارت۷ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 تصیمیم من همون شد ایران موندم و با کلی پرس و جو وتحقیق درمورد دانشگاه ها و رشته هایی که اونجا تدریس میشه ؛ دانشگاه شریف تهران رو انتخاب کردم . بابام منو ثبت نام کردن و بهمون گفتن بیست شهریورتهرا باشید چون بیست و دوم کلاس ها شروع میشه . جدا شدن از خانواده ام برای اون مدت طولانی واسم خیلی سخت بود ولی همه اش به خودم دل گرمی میدادم میگفتم تو اونجا تحصیل میکنی ...... مدرک دکترا رو میگیری ..... بعد از تموم شدن درس هات زود برمیگردی پیش خانواده ات ........ به مملکتت خدمت میکنی و کشور رو سرافراز میکنی . از طرف دیگه ای هم دلم قرص بود اونجا تنها نیستم . آخه دخترخاله ام فاطمه سال قبل اش تو کنکور سال خودش توی رشته ی ریاضی رتبه ی چهارم کشوری شده بود اون هم دانشگاه شریف رو برا تحصیل انتخاب کرده بود .
پارت۸ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منو فاطمه از بچگی هر خاطره ای داریم باهم بوده ؛ باهم بزرگ شدیم ؛ گریه هامون باهم بود ؛ خنده هامون هم باهم بود . ولی از وقتی که دوتامون سرگرم درس ودانشگاه شده بودیم ، فاصله ی زیادی بین مون افتاده بود . دیگه خیلی به ندرت به هم زنگ میزدیم . هر چند وقت سراغ اش رو از خاله ام میگرفتم . ولی حالا خیلی خوشحال ام که بعد از چند سال دوری دوباره میبینمش و میتونم باهاش حرف بزنم و بخندم . از طرفی دیگه فاطمه هم درسش خوبه هم با من هم رشته ای هست و هم ازم یه سال بزرگتره پس میتونه تو درس های دانشگاه کمک من کنه . فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم از تنهایی اونجا خسته شده بود . میخواست از دانشگاه شریف انتقالی بگیره برای دانشگاه اصفهان ولی تا فهمید که من سال دیگه میام دانشگاه تهران انتقالی اش رو پس گرفت . از اون روز که فاطمه انتقالی اش رو پس گرفته بود خدا خدا میکردیم که روز های دوری ما تموم بشه .
پارت۹ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( من باید خودمو به همه ثابت کنم ! ) دخترخاله ام سال قبلش رفته بود اونجا هم رشته ای بودیم و اون شب ها تو خوابگاه می خوابید .... خیلی خوب یادمه . هیچ وقت یادم نمیره . نوزده شهریور حدوداً ساعت دو ونیم نصف شب بود که اتوبوس رسید ترمینال تهران . از شانس من ساعت دو شب تاکسی و اتوبوس ومترو کجا بود ؟ مجبور شدم با کلی سوال و جواب راه رفتن به خوابگاه رو یاد بگیرم . خوب یادمه هوا خنک بود و نسیم سحری میومد خیابون ها خلوت خلوت بود وماشین ها به ندرت دیده میشدن . اون هوا جون میداد واسه پیاده روی . از ترمینال اتوبوس ها تا خوابگاه دانشجویی راه طولانی بود . برای اینکه راه بهم سخت نگذره شروع کردم و ماشین هایی رو که می دیدم رو میشمردم .
پارت۱۰ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خودم اومدم و دیدم روبه روی خوابگاه ایستاده ام . داخل شدم و به طرف نگهبانی رفتم به خانومی که اونجا نشسته بود مدارک ام رو نشون دادم . هویت منو تأیید کرد و شماره اتاقم رو گفت . قدم قدم تو راهرو های ساکت خوابگاه راه میرفتم ؛ همه خواب بودن ، هیچ کس بیدار نبود . بالاخره اتاقم رو پیدا کردم . در اتاق رو به آرومی باز کردم دراتاق که باز شد اولین چیزی که به نظرم اومد دختری بود که پشت میز تحریر نشسته بود و از روی لپ تاپ اش مطالعه میکرد . آروم آروم جلو رفتم تا ببینم کیه ؟ همون موقع متوجه شدم فاطمه ی خودمه ....... آروم صداش زدم و صورتش رو طرفم برگردوند . منو دید شگفت زده شده بود . بعد از چند سال همدیگه دیدیم . از سرجاش بلند شد و همدیگه رو محکم بغل کردیم ولی چون همه خواب بودن ذوق هامون رو آروم کردیم .
خدا همیشه در تاخیر ها مشغول معجزه هاست ִֶָ࣪ ˖ 🌸 @noursa59
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگرحسین ستوده وحسین طاهری باهم میخوندن....💘💫 خیلی زیباست🥺 پیشنهاد دانلود @noursa59