پارت۸
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منو فاطمه از بچگی هر خاطره ای داریم باهم بوده ؛ باهم بزرگ شدیم ؛
گریه هامون باهم بود ؛
خنده هامون هم باهم بود .
ولی از وقتی که دوتامون سرگرم درس ودانشگاه شده بودیم ، فاصله ی زیادی بین مون افتاده بود .
دیگه خیلی به ندرت به هم زنگ میزدیم . هر چند وقت سراغ اش رو از خاله ام میگرفتم .
ولی حالا خیلی خوشحال ام که بعد از چند سال دوری دوباره میبینمش و میتونم باهاش حرف بزنم و بخندم .
از طرفی دیگه فاطمه هم درسش خوبه هم با من هم رشته ای هست و هم ازم یه سال بزرگتره پس میتونه تو درس های دانشگاه کمک من کنه .
فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم از تنهایی اونجا خسته شده بود . میخواست از دانشگاه شریف انتقالی بگیره برای دانشگاه اصفهان ولی تا فهمید که من سال دیگه میام دانشگاه تهران انتقالی اش رو پس گرفت .
از اون روز که فاطمه انتقالی اش رو پس گرفته بود خدا خدا میکردیم که روز های دوری ما تموم بشه .
پارت۹
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( من باید خودمو به همه ثابت کنم ! )
دخترخاله ام سال قبلش رفته بود اونجا هم رشته ای بودیم و اون شب ها تو خوابگاه می خوابید ....
خیلی خوب یادمه .
هیچ وقت یادم نمیره . نوزده شهریور حدوداً ساعت دو ونیم نصف شب بود که اتوبوس رسید ترمینال تهران .
از شانس من ساعت دو شب تاکسی و اتوبوس ومترو کجا بود ؟
مجبور شدم با کلی سوال و جواب راه رفتن به خوابگاه رو یاد بگیرم .
خوب یادمه هوا خنک بود و نسیم سحری میومد خیابون ها خلوت خلوت بود وماشین ها به ندرت دیده میشدن .
اون هوا جون میداد واسه پیاده روی . از ترمینال اتوبوس ها تا خوابگاه دانشجویی راه طولانی بود .
برای اینکه راه بهم سخت نگذره شروع کردم و ماشین هایی رو که می دیدم رو میشمردم .
پارت۱۰
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خودم اومدم و دیدم روبه روی خوابگاه ایستاده ام .
داخل شدم و به طرف نگهبانی رفتم به خانومی که اونجا نشسته بود مدارک ام رو نشون دادم . هویت منو تأیید کرد و شماره اتاقم رو گفت . قدم قدم تو راهرو های ساکت خوابگاه راه میرفتم ؛ همه خواب بودن ، هیچ کس بیدار نبود .
بالاخره اتاقم رو پیدا کردم . در اتاق رو به آرومی باز کردم دراتاق که باز شد اولین چیزی که به نظرم اومد دختری بود که پشت میز تحریر نشسته بود و از روی لپ تاپ اش مطالعه میکرد . آروم آروم جلو رفتم تا ببینم کیه ؟ همون موقع متوجه شدم فاطمه ی خودمه .......
آروم صداش زدم و صورتش رو طرفم برگردوند . منو دید شگفت زده شده بود . بعد از چند سال همدیگه دیدیم . از سرجاش بلند شد و همدیگه رو محکم بغل کردیم ولی چون همه خواب بودن ذوق هامون رو آروم کردیم .
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگرحسین ستوده وحسین طاهری باهم میخوندن....💘💫
خیلی زیباست🥺
پیشنهاد دانلود
@noursa59