eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
526 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت۸ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منو فاطمه از بچگی هر خاطره ای داریم باهم بوده ؛ باهم بزرگ شدیم ؛ گریه هامون باهم بود ؛ خنده هامون هم باهم بود . ولی از وقتی که دوتامون سرگرم درس ودانشگاه شده بودیم ، فاصله ی زیادی بین مون افتاده بود . دیگه خیلی به ندرت به هم زنگ میزدیم . هر چند وقت سراغ اش رو از خاله ام میگرفتم . ولی حالا خیلی خوشحال ام که بعد از چند سال دوری دوباره میبینمش و میتونم باهاش حرف بزنم و بخندم . از طرفی دیگه فاطمه هم درسش خوبه هم با من هم رشته ای هست و هم ازم یه سال بزرگتره پس میتونه تو درس های دانشگاه کمک من کنه . فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم اون سالی که رفته بود تهران ، رفته بود خوابگاه .فاطمه هم از تنهایی اونجا خسته شده بود . میخواست از دانشگاه شریف انتقالی بگیره برای دانشگاه اصفهان ولی تا فهمید که من سال دیگه میام دانشگاه تهران انتقالی اش رو پس گرفت . از اون روز که فاطمه انتقالی اش رو پس گرفته بود خدا خدا میکردیم که روز های دوری ما تموم بشه .
پارت۹ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( من باید خودمو به همه ثابت کنم ! ) دخترخاله ام سال قبلش رفته بود اونجا هم رشته ای بودیم و اون شب ها تو خوابگاه می خوابید .... خیلی خوب یادمه . هیچ وقت یادم نمیره . نوزده شهریور حدوداً ساعت دو ونیم نصف شب بود که اتوبوس رسید ترمینال تهران . از شانس من ساعت دو شب تاکسی و اتوبوس ومترو کجا بود ؟ مجبور شدم با کلی سوال و جواب راه رفتن به خوابگاه رو یاد بگیرم . خوب یادمه هوا خنک بود و نسیم سحری میومد خیابون ها خلوت خلوت بود وماشین ها به ندرت دیده میشدن . اون هوا جون میداد واسه پیاده روی . از ترمینال اتوبوس ها تا خوابگاه دانشجویی راه طولانی بود . برای اینکه راه بهم سخت نگذره شروع کردم و ماشین هایی رو که می دیدم رو میشمردم .
پارت۱۰ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خودم اومدم و دیدم روبه روی خوابگاه ایستاده ام . داخل شدم و به طرف نگهبانی رفتم به خانومی که اونجا نشسته بود مدارک ام رو نشون دادم . هویت منو تأیید کرد و شماره اتاقم رو گفت . قدم قدم تو راهرو های ساکت خوابگاه راه میرفتم ؛ همه خواب بودن ، هیچ کس بیدار نبود . بالاخره اتاقم رو پیدا کردم . در اتاق رو به آرومی باز کردم دراتاق که باز شد اولین چیزی که به نظرم اومد دختری بود که پشت میز تحریر نشسته بود و از روی لپ تاپ اش مطالعه میکرد . آروم آروم جلو رفتم تا ببینم کیه ؟ همون موقع متوجه شدم فاطمه ی خودمه ....... آروم صداش زدم و صورتش رو طرفم برگردوند . منو دید شگفت زده شده بود . بعد از چند سال همدیگه دیدیم . از سرجاش بلند شد و همدیگه رو محکم بغل کردیم ولی چون همه خواب بودن ذوق هامون رو آروم کردیم .
خدا همیشه در تاخیر ها مشغول معجزه هاست ִֶָ࣪ ˖ 🌸 @noursa59
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگرحسین ستوده وحسین طاهری باهم میخوندن....💘💫 خیلی زیباست🥺 پیشنهاد دانلود @noursa59
در ازدحامِ جهان، پناهِ دل، همین کنجِ کوچکِ آشناست..