پارت32
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( من تصمیم خودموگرفتم ؛ خداحافظ ! )
گذشت و گذشت وقتی تو راه داشتیم رفتیم یه موتوری از دم دانشگاه دنبال ما بود .
سرکوچه واقعا داشتم شک می کردم .
به همین خاطر هم ایستادیم تا بره ولی نرفت و وایساد و داشتن دو تاشون به ما نگاه میکردن .
چون بابام رشته اش فیزیک هسته ای بود شک کردم که نکنه به خاطر شغل بابام اومدن دنبالم .
بعدش دیدم همون موقع آقا محمدحسین و دوستاشون از اونجا رد شدن .
دوستش آقای انصاری با آرنج اش زد به دست آقای امیرمنش و
گفت :محمدحسین !!! خانم شمس و خانم فاطمی نیا ...
آقای امیرمنش گفت : متین برو جلو ببین چیزی شده ؟
کمکی از دست ما برمیاد ؟ برو ....
آقای انصاری آروم آروم اومد جلو؛
بعد دید که ما به یه جایی خیره ایم ؛
قدم قدم اومد جلو و گفت : سلام .... اتفاقی افتاد ؟؟
چیزی شده ؟؟ کمکی از دستم برمیاد ؟
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید آرمان درویشی شروع میکنیم و سهمی از کار
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید امیر منافی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
کیک بود..
گل بود..
کادوی تولد هم حتى بود..
اما هیچ کس نبود شمع تولد را فوت کند./
امروز، روز تولد مردیست که آسمان او را از زمین برگزید.
تولدتون مبارک آقای علیخانی:)
#استوری_همسرشهید
@noursa59