eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
529 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
سه،دو،یک این چند روز دل تو دلم نبود… کلی برنامه داشتم.. می‌خواستم بیام پیشت،این دفعه اما یکم متفاوت‌تر.. با یه دسته گل رز و یه کیک تولد. حواسم بود که نیستی..روی کیک شمع نذاشتم. اما تو دلم جای دوتامون آرزو کردم…. حواسم بود که نیستی..گریه هم نکردم،پر بغض بودما،اما شب تولد توعه،پس حرفم حرف توعه! حواسم بود که نیستی.. حالا امسال من همون جمله‌‌ای که شب تولدت پارسال بهم گفتی رو بهت می‌گم..می‌شه گریه کنم؟ :) @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت32 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( من تصمیم خودموگرفتم ؛ خداحافظ ! )
پارت33 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : علیک سلام .....خیر ... شما بفرمایید برین ... دخترخاله ام فاطمه گفت : چرا پنهون کاری میکنی زهراااا بله آقای انصاری اتفاقی افتاده این موتوریه از دم دانشگاه تا اینجا دنبال مونه ول کنم نیس !! آقای انصاری با تعجب گفت : آره خانوم شمس ؟؟ چی شده ؟؟ گفتم : بلهههه ... دوستتون آقای امیرمنش که درمورد شغل بابام خوب میدونند اینا واسه شغل بابام اومدن اینجااا !! همون موقع با تعجب آقای امیرمنش رو صدا زد و گفت : محمدحسین بیا .... تو درمورد شغل بابای خانم شمس کامل میدونی ؟ آقا امیرمنش گفت : آره کامل میدونم ... چطور مگه چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده مگه ؟ آقای انصاری گفت : خانم فاطمی نیا میگن این موتوریه از دم دانشگاه تا اینجا داره تعقیب شون میکنه !
پارت34 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقای امیرمنش با حالت سوالی پرسید : آره ...؟ یعنی شما اینقدر از ما تنفر دارین که با این که جون تون تو خطره از ما پنهون کاری میکنین ؟ با حرص و چشای گرد شده گفتم : خواهش میکنم قضاوت بی جا نکنین . چرا چنین چیزی برداشت کردین ؟ من فقط نمیخوام شما چند نفر دوباره به خاطر ما تو دردسر بیفتید . امیرمنش ابروهاشو بالا انداخت و با لجبازی گفت : من نمیدونم به هر حال باید زنگ بزنین پلیس . اصن خودم حالا زنگ میزنم . با هول و وَلا و چشمای گرد گفتم : نه نه نه اصلا و ابدا خودم یجوری ردشون میکنم . فاطمه گفت : نمی خواد تو وایسا همینجا من میرم جلو . آقای امیرمنش و دوستاشون و من عقب موندیم ولی فاطمه چادرش رو جلو کشید و با قدم های محکم رفت....
پارت35 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقای امیرمنش و دوستاشون و من عقب موندیم ولی فاطمه چادرش رو جلو کشید و با قدم های محکم رفت جلو و گفت : تو کارو زندگی نداری ازدم دانشگاه تاحالا دنبالمون میای؟ یکی از موتورسوارا گفت : تو دختردکتر شمسی ؟؟ فاطمه طوری که انگار همچین شخصیتی رو نمیشناسه ، سوالی گفت : نه ؛ من نیستم . بعدشممم به شما ربطی داره ؟؟ بعد اونی که پشت راننده نشسته بود به اونی که فرمون دستش بود گفت : شککک نکننن. من مطمئنم یه کدوم از این دوتا دختر دکتره . اگه این نیست پس اونه که اون عقب وایساده. به قیافه اشم میخوره دختر دکتر باشه. خودشه .... برو برو برو. بعد چادر فاطمه رو سفت گرفتن کشیدند جلو طوری که همراهشون بره ..... نمیدونم قصد شون از کشیدن چادر فاطمه چی بود ولی هرچی بود ختم به خیر شد . و اتفاق بدی برا فاطمه نیفتاد .