eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
527 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت32 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( من تصمیم خودموگرفتم ؛ خداحافظ ! )
پارت33 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : علیک سلام .....خیر ... شما بفرمایید برین ... دخترخاله ام فاطمه گفت : چرا پنهون کاری میکنی زهراااا بله آقای انصاری اتفاقی افتاده این موتوریه از دم دانشگاه تا اینجا دنبال مونه ول کنم نیس !! آقای انصاری با تعجب گفت : آره خانوم شمس ؟؟ چی شده ؟؟ گفتم : بلهههه ... دوستتون آقای امیرمنش که درمورد شغل بابام خوب میدونند اینا واسه شغل بابام اومدن اینجااا !! همون موقع با تعجب آقای امیرمنش رو صدا زد و گفت : محمدحسین بیا .... تو درمورد شغل بابای خانم شمس کامل میدونی ؟ آقا امیرمنش گفت : آره کامل میدونم ... چطور مگه چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده مگه ؟ آقای انصاری گفت : خانم فاطمی نیا میگن این موتوریه از دم دانشگاه تا اینجا داره تعقیب شون میکنه !
پارت34 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقای امیرمنش با حالت سوالی پرسید : آره ...؟ یعنی شما اینقدر از ما تنفر دارین که با این که جون تون تو خطره از ما پنهون کاری میکنین ؟ با حرص و چشای گرد شده گفتم : خواهش میکنم قضاوت بی جا نکنین . چرا چنین چیزی برداشت کردین ؟ من فقط نمیخوام شما چند نفر دوباره به خاطر ما تو دردسر بیفتید . امیرمنش ابروهاشو بالا انداخت و با لجبازی گفت : من نمیدونم به هر حال باید زنگ بزنین پلیس . اصن خودم حالا زنگ میزنم . با هول و وَلا و چشمای گرد گفتم : نه نه نه اصلا و ابدا خودم یجوری ردشون میکنم . فاطمه گفت : نمی خواد تو وایسا همینجا من میرم جلو . آقای امیرمنش و دوستاشون و من عقب موندیم ولی فاطمه چادرش رو جلو کشید و با قدم های محکم رفت....
پارت35 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقای امیرمنش و دوستاشون و من عقب موندیم ولی فاطمه چادرش رو جلو کشید و با قدم های محکم رفت جلو و گفت : تو کارو زندگی نداری ازدم دانشگاه تاحالا دنبالمون میای؟ یکی از موتورسوارا گفت : تو دختردکتر شمسی ؟؟ فاطمه طوری که انگار همچین شخصیتی رو نمیشناسه ، سوالی گفت : نه ؛ من نیستم . بعدشممم به شما ربطی داره ؟؟ بعد اونی که پشت راننده نشسته بود به اونی که فرمون دستش بود گفت : شککک نکننن. من مطمئنم یه کدوم از این دوتا دختر دکتره . اگه این نیست پس اونه که اون عقب وایساده. به قیافه اشم میخوره دختر دکتر باشه. خودشه .... برو برو برو. بعد چادر فاطمه رو سفت گرفتن کشیدند جلو طوری که همراهشون بره ..... نمیدونم قصد شون از کشیدن چادر فاطمه چی بود ولی هرچی بود ختم به خیر شد . و اتفاق بدی برا فاطمه نیفتاد .
پارت36 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 نمیدونم قصد شون از کشیدن چادر فاطمه چی بود ولی هرچی بود ختم به خیر شد . و اتفاق بدی برا فاطمه نیفتاد . آقای امیرمنش با داد و عصبانیت دوید طرف شون و گفت : دارین چه غلطی میکنین ؟!؟ اونا هم گازش رو گرفتن و رفتن . وقتی که رفتن به تنها چیزی که فکر میکردم حال فاطمه بود . نامردا چادرشو خیلی بد کشیدن چون میخواستن باهاشون بره ؛ ولی خب خداروشکر اقای امیرمنش به داد فاطمه رسید . منو آقای حسن زاده و آقای انصاری خیلی نگران حال فاطمه شدیم . دویدم سمتش و حالش روپرسیدم ، رنگش پریده بود و روپاش بند نبود. سرخ شده بود و استرس داشت. نمیتونست درست جواب بده .
پارت37 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 نمیتونست درست جواب بده . کمکش کردم تا روی لبه ی سکویی جایی بشینه ؛ آقای حسن زاده خیلی نگران شده بود ، حتی پیشنهاد داد تا فاطمه رو درمانگاهی جایی ببریم ؛ ولی خود فاطمه نخواست. از آبی که توی کیفم داشتم به صورتش پاشیدم و یکم دادم تا بخوره ؛ حالش که جا اومد از آقای امیرمنش و دوستاشون بابت زحمتی که کشیده بودند تشکر کردم . اونم حال فاطمه رو پرسید وجویای حالش شد. ... دستی به موهاش کشید و مرتب شون کرد. لپ هاش رو باد کرد و نفس ش رو محکم داد بیرون. دستش رو از بالای پیشونی تا پایین محاصن اش کشید. پایین پیرهن اش رو مرتب کرد . سرخ و سفید میشد. دیدم هی داره این پا و اون پا میکنه انگار که میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه ...
پارت38 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 دیدم هی داری این پا اون میکنه انگار میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه. هی نفسای بلندی میکشید . با سرش یکم چپ رو نگا میکرد یکم راست یکم اسمونو رو نگا میکرد یکم کفشاش و زمین رو. اونجور که اون نگران بود واقعا داشتم نگران می شدم . فکر میکردم اتفاقی افتاده یا مثلا چیزی شده . نمیتونستم تحمل کنم که اینقدر نگرانه منم صبرم به سر اومد ... سوالی و نگران گفتم : چیزی شده ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ چیزی میخواین بگین ؟! ابروهاش رو درهم کرد و گفت: نه.......... یعنی اره . با لحن مهربونی و نازک گفتم : خب بفرمایید . اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم .... چیزی شده ؟
پارت39 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با لحن مهربونی و نازک گفتم : خب بفرمایید . اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم .... چیزی شده ؟ حالتون خوبهههه؟ تند تند سرش رو تکون داد و گفت : نه نه نه چیزی که نشده . با لکنت ادامه داد: راستش ، راستش آخه چجور بگم ؟ راستش یه چیزی هست هر وقت خواستم بهتون بگم ترسیدم . گفتنش برام خیلی سخته .... شمااااا...... شما..... احیانا قصد ازدواج ندارین ؟ از تعجب شاخخخ دراوردم یه گرماااایی نموم بدنمو گرفت قلبم انقددد تو گلوم تند تند میزد که فک میکردم الان میاد تو دهنم. با چشمای گرد شده گفتم : چی ؟!!!
پارت40 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با چشمای گرد شده گفتم: چییییی؟!! ولی آخه ... نمیدونم والا ... من با خودم گفته بودم که ازدواج نکنم . به خاطر موقعیت شغلی بابام هم که شده ازدواج نکنم که جون و زندگی یه نفر دیگه رو به خطر بندازم . خطر زندگیم فقط مال خودم باشه نه شخص دیگه ای . حالا برا چی میپرسین .....؟ بعدشم بستگی داره کی باشه .... واقعا دلیل تون چی بود که الان پرسیدین ؟؟ اونم تو این موقعیت ؟ گفت : ببخشید واقعا قصد بدی ندارم .... ولی خب تو دانشگاه که نمیشه ! خودتون میگین حد و حدود هارو جلو بقیه نگه دارم. الانم که رفیقای منو دختر خاله ی شما سرشون گرمه. حواس شون به ما نیست. مجبور شدم اینجا بپرسم . حالا مهم نیست . ببینید چجوری بگم والا ....
پارت41 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون اینکه تن صدام بالا یا پایین تر بره گفتم : چی ؟؟ واااااا .... یعنی چی ؟ نمیفهمم.... همون موقع یه موتوری اومد و یکی از سرنشیناش تفنگ رواز زیر لباس اش در آورد تا بهم شلیک کنه خورد توی دستم .
باگ ایتاااااا😣 پیام های صبح چند بار فرستاده شده بودن:////