پارت37
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
نمیتونست درست جواب بده .
کمکش کردم تا روی لبه ی سکویی جایی بشینه ؛ آقای حسن زاده خیلی نگران شده بود ، حتی پیشنهاد داد تا فاطمه رو درمانگاهی جایی ببریم ؛
ولی خود فاطمه نخواست.
از آبی که توی کیفم داشتم به صورتش پاشیدم و یکم دادم تا بخوره ؛ حالش که جا اومد از آقای امیرمنش و دوستاشون بابت زحمتی که کشیده بودند تشکر کردم . اونم حال فاطمه رو پرسید وجویای حالش شد. ...
دستی به موهاش کشید و مرتب شون کرد.
لپ هاش رو باد کرد و نفس ش رو محکم داد بیرون.
دستش رو از بالای پیشونی تا پایین محاصن اش کشید.
پایین پیرهن اش رو مرتب کرد .
سرخ و سفید میشد.
دیدم هی داره این پا و اون پا میکنه انگار که میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه ...
پارت38
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
دیدم هی داری این پا اون میکنه انگار میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه.
هی نفسای بلندی میکشید .
با سرش یکم چپ رو نگا میکرد یکم راست یکم اسمونو رو نگا میکرد یکم کفشاش و زمین رو.
اونجور که اون نگران بود واقعا داشتم نگران می شدم .
فکر میکردم اتفاقی افتاده یا مثلا چیزی شده .
نمیتونستم تحمل کنم که اینقدر نگرانه منم صبرم به سر اومد ...
سوالی و نگران گفتم : چیزی شده ؟؟
اتفاقی افتاده ؟؟؟
چیزی میخواین بگین ؟!
ابروهاش رو درهم کرد و گفت: نه..........
یعنی اره .
با لحن مهربونی و نازک گفتم :
خب بفرمایید .
اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم ....
چیزی شده ؟
پارت39
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با لحن مهربونی و نازک گفتم : خب بفرمایید .
اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم ....
چیزی شده ؟ حالتون خوبهههه؟
تند تند سرش رو تکون داد و گفت : نه نه نه چیزی که نشده .
با لکنت ادامه داد:
راستش ، راستش آخه چجور بگم ؟
راستش یه چیزی هست هر وقت خواستم بهتون بگم ترسیدم .
گفتنش برام خیلی سخته ....
شمااااا......
شما.....
احیانا قصد ازدواج ندارین ؟
از تعجب شاخخخ دراوردم یه گرماااایی نموم بدنمو گرفت قلبم انقددد تو گلوم تند تند میزد که فک میکردم الان میاد تو دهنم.
با چشمای گرد شده گفتم : چی ؟!!!
پارت40
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با چشمای گرد شده گفتم: چییییی؟!!
ولی آخه ...
نمیدونم والا ...
من با خودم گفته بودم که ازدواج نکنم .
به خاطر موقعیت شغلی بابام هم که شده ازدواج نکنم که جون و زندگی یه نفر دیگه رو به خطر بندازم .
خطر زندگیم فقط مال خودم باشه نه شخص دیگه ای .
حالا برا چی میپرسین .....؟
بعدشم بستگی داره کی باشه ....
واقعا دلیل تون چی بود که الان پرسیدین ؟؟
اونم تو این موقعیت ؟
گفت : ببخشید واقعا قصد بدی ندارم ....
ولی خب تو دانشگاه که نمیشه !
خودتون میگین حد و حدود هارو جلو بقیه نگه دارم.
الانم که رفیقای منو دختر خاله ی شما سرشون گرمه. حواس شون به ما نیست.
مجبور شدم اینجا بپرسم .
حالا مهم نیست .
ببینید چجوری بگم والا ....
پارت41
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون اینکه تن صدام بالا یا پایین تر بره گفتم :
چی ؟؟
واااااا ....
یعنی چی ؟
نمیفهمم....
همون موقع یه موتوری اومد و یکی از سرنشیناش تفنگ رواز زیر لباس اش در آورد تا بهم شلیک کنه خورد توی دستم .
235.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودشیفتگی شایسته یک مسلمان آگاه نیست(؛🌿
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
امشب ۱۶۸مین شب تجمعات، به یاد شهدای مظلوم میناب❤️🩹 @noursa59
امشب هم گذشت…
شب ۱۶۸مِ تجمعات، به یاد بچههای مظلوم میناب. 🎒🖤
۱۶۸ شب گذشت،
اما هنوز نه فراموش کردیم،
نه میخوایم فراموش کنیم.
به یادشون،
به احترام داغی که هنوز تازهست…
شبتون بخیر 🌙✨
.