eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
525 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت37 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 نمیتونست درست جواب بده . کمکش کردم تا روی لبه ی سکویی جایی بشینه ؛ آقای حسن زاده خیلی نگران شده بود ، حتی پیشنهاد داد تا فاطمه رو درمانگاهی جایی ببریم ؛ ولی خود فاطمه نخواست. از آبی که توی کیفم داشتم به صورتش پاشیدم و یکم دادم تا بخوره ؛ حالش که جا اومد از آقای امیرمنش و دوستاشون بابت زحمتی که کشیده بودند تشکر کردم . اونم حال فاطمه رو پرسید وجویای حالش شد. ... دستی به موهاش کشید و مرتب شون کرد. لپ هاش رو باد کرد و نفس ش رو محکم داد بیرون. دستش رو از بالای پیشونی تا پایین محاصن اش کشید. پایین پیرهن اش رو مرتب کرد . سرخ و سفید میشد. دیدم هی داره این پا و اون پا میکنه انگار که میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه ...
پارت38 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 دیدم هی داری این پا اون میکنه انگار میخواد یه چیزی بگه ولی نمیتونه. هی نفسای بلندی میکشید . با سرش یکم چپ رو نگا میکرد یکم راست یکم اسمونو رو نگا میکرد یکم کفشاش و زمین رو. اونجور که اون نگران بود واقعا داشتم نگران می شدم . فکر میکردم اتفاقی افتاده یا مثلا چیزی شده . نمیتونستم تحمل کنم که اینقدر نگرانه منم صبرم به سر اومد ... سوالی و نگران گفتم : چیزی شده ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟؟ چیزی میخواین بگین ؟! ابروهاش رو درهم کرد و گفت: نه.......... یعنی اره . با لحن مهربونی و نازک گفتم : خب بفرمایید . اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم .... چیزی شده ؟
پارت39 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با لحن مهربونی و نازک گفتم : خب بفرمایید . اینجور که شما رنگ تون پریده منم دارم نگران میشم .... چیزی شده ؟ حالتون خوبهههه؟ تند تند سرش رو تکون داد و گفت : نه نه نه چیزی که نشده . با لکنت ادامه داد: راستش ، راستش آخه چجور بگم ؟ راستش یه چیزی هست هر وقت خواستم بهتون بگم ترسیدم . گفتنش برام خیلی سخته .... شمااااا...... شما..... احیانا قصد ازدواج ندارین ؟ از تعجب شاخخخ دراوردم یه گرماااایی نموم بدنمو گرفت قلبم انقددد تو گلوم تند تند میزد که فک میکردم الان میاد تو دهنم. با چشمای گرد شده گفتم : چی ؟!!!
پارت40 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با چشمای گرد شده گفتم: چییییی؟!! ولی آخه ... نمیدونم والا ... من با خودم گفته بودم که ازدواج نکنم . به خاطر موقعیت شغلی بابام هم که شده ازدواج نکنم که جون و زندگی یه نفر دیگه رو به خطر بندازم . خطر زندگیم فقط مال خودم باشه نه شخص دیگه ای . حالا برا چی میپرسین .....؟ بعدشم بستگی داره کی باشه .... واقعا دلیل تون چی بود که الان پرسیدین ؟؟ اونم تو این موقعیت ؟ گفت : ببخشید واقعا قصد بدی ندارم .... ولی خب تو دانشگاه که نمیشه ! خودتون میگین حد و حدود هارو جلو بقیه نگه دارم. الانم که رفیقای منو دختر خاله ی شما سرشون گرمه. حواس شون به ما نیست. مجبور شدم اینجا بپرسم . حالا مهم نیست . ببینید چجوری بگم والا ....
پارت41 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون اینکه تن صدام بالا یا پایین تر بره گفتم : چی ؟؟ واااااا .... یعنی چی ؟ نمیفهمم.... همون موقع یه موتوری اومد و یکی از سرنشیناش تفنگ رواز زیر لباس اش در آورد تا بهم شلیک کنه خورد توی دستم .
باگ ایتاااااا😣 پیام های صبح چند بار فرستاده شده بودن:////
235.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودشیفتگی شایسته یک مسلمان آگاه نیست(؛🌿 @noursa59
اللهم‌احفظ‌قائدناوسیدنا، امام‌الخامنه‌ای✊🏻💚 @noursa59
امشب ۱۶۸مین شب تجمعات، به یاد شهدای مظلوم میناب❤️‍🩹 @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
امشب ۱۶۸مین شب تجمعات، به یاد شهدای مظلوم میناب❤️‍🩹 @noursa59
امشب هم گذشت… شب ۱۶۸مِ تجمعات، به یاد بچه‌های مظلوم میناب. 🎒🖤 ۱۶۸ شب گذشت، اما هنوز نه فراموش کردیم، نه می‌خوایم فراموش کنیم. به یادشون، به احترام داغی که هنوز تازه‌ست… شبتون بخیر 🌙✨ .