پارت40
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با چشمای گرد شده گفتم: چییییی؟!!
ولی آخه ...
نمیدونم والا ...
من با خودم گفته بودم که ازدواج نکنم .
به خاطر موقعیت شغلی بابام هم که شده ازدواج نکنم که جون و زندگی یه نفر دیگه رو به خطر بندازم .
خطر زندگیم فقط مال خودم باشه نه شخص دیگه ای .
حالا برا چی میپرسین .....؟
بعدشم بستگی داره کی باشه ....
واقعا دلیل تون چی بود که الان پرسیدین ؟؟
اونم تو این موقعیت ؟
گفت : ببخشید واقعا قصد بدی ندارم ....
ولی خب تو دانشگاه که نمیشه !
خودتون میگین حد و حدود هارو جلو بقیه نگه دارم.
الانم که رفیقای منو دختر خاله ی شما سرشون گرمه. حواس شون به ما نیست.
مجبور شدم اینجا بپرسم .
حالا مهم نیست .
ببینید چجوری بگم والا ....
پارت41
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون اینکه تن صدام بالا یا پایین تر بره گفتم :
چی ؟؟
واااااا ....
یعنی چی ؟
نمیفهمم....
همون موقع یه موتوری اومد و یکی از سرنشیناش تفنگ رواز زیر لباس اش در آورد تا بهم شلیک کنه خورد توی دستم .
235.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودشیفتگی شایسته یک مسلمان آگاه نیست(؛🌿
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
امشب ۱۶۸مین شب تجمعات، به یاد شهدای مظلوم میناب❤️🩹 @noursa59
امشب هم گذشت…
شب ۱۶۸مِ تجمعات، به یاد بچههای مظلوم میناب. 🎒🖤
۱۶۸ شب گذشت،
اما هنوز نه فراموش کردیم،
نه میخوایم فراموش کنیم.
به یادشون،
به احترام داغی که هنوز تازهست…
شبتون بخیر 🌙✨
.