پارت49
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
نالیدم و گفتم: ولی اخه
حرفمو قطع کرد و گفت: اخه و این چیزا نداریماااا. یه دیقه بیشتر طول نمیکشه بابا.
اومدم بهونه ای جور کنم که دوباره نه بگم ولی همون موقع دیدم صدای آقای حسن زاده میومد که داشت به آقای امیرمنش
میگفت: زیاد باهاش حرف نزنیااااا و مراعات حالش رو بکن فعلا تو شُک همه اتفاقاست. خببب؟
اقای امیرمنش با حرص همونطور اروم گفت: باااااااشهههه
همون موقع مامان آقای امیرمنش گفت عه رسیدن!
صدا رو که شنید رفت بیرون دنبالشون ...
منم که حوصله هیچ کسو نداشتم.
از فرصت استفاده کردم وخودم زدم به خواب و به فاطمه سپردم که اگه گفتن چرامهنا خوابیده بگه مثلا پرستارا اومدن بهش آرام بخش زدن بخاطر همین زود خوابش برده .....
پارت50
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
همون طور که تو راهرو های بیمارستان داشتن نزدیک اتاقم میشدن صداشونو میشنیدم ، داشتن سه تایی صحبت میکردن
تا به ورودی اتاق رسیدن و دیدن من خوابم برده ساکت شدن .
مامانش حالت تعجبی گرفت و سوالی از فاطمه پرسید : مُهَنا که همین الان بیدار بود ؟؟ چطوری یهو خوابید؟
صداش نزدیک تر از دفعه قبل بهم شد. فهمیدم خیلیییی نزدیکمه. پس سعی کردم سوتی ندم.
ادامه داد: این چِش شد یهوو واااا! مهناااا! مهنااااا! مهناااا خانوممم؟! بیداری مگه نهههه؟
فاطمه هم اوطمه هم اومد نزدیکم از صداش متوجه میشدم و گفت: حاج خانوم ببخشیدا صداش نزنین پرستار اومد ارام بخش زد خوابش برده.
جواب داد: عهههه اخه چقد سریع میتونه تاثیرشو بزاره؟ چه عجیب.
اقای امیرمنش با یه صدای ملیح و ارومی گفت: مامان جانم اذیت شون نکنین تا استراحت کنن انشاءالله دفعه بعد مزاحم شون میشیم.
پارت51
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
وبعد خطاب به اقای حسن زاده که دستش رو دسته های ویلچر بود گفت: بریم مهدیار!
همگی با ناامیدی از اتاق خارج شدن
یه کم که گذشت با خودم تصمیم گرفتم
برگردم اصفهان و همونجا درس هام رو ادامه بدم .
میخواستم از همه خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم ؛ حتی از آقای امیرمنش ...
با مامانش صحبت کردم و گفتم که میخوام برم ببینمشون ! کار واجب دارم
مامانش هم گفت که پرستارا و دکترا باید اجازه بدن ...
مامانش با دکترش و پرستارا صحبت کرد که بتونم آقای امیرمنش رو ببینم ...
خلاصه اجازه دادن و قرار شد برم اتاقش ببینمش ...
به سر و صورتم رسیدم . آخه دستم که تیر خورده ، یکی از پاهام هم که تیر خورده ، اگه سر و صورتم هم نابود باشه که وحشت میکنه منو میبینه . همینجور زخم و زیلی هستم.
پارت52
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
پس صورتم رو با محلول شستم و بالم حرارتی که رنگ خیلیییی ملیحی داشت رو زدم تا از بی روحی در بیام.
مامان آقای امیرمنش زحمت کشیدن و منو با ویلچر تا دم اتاق آقای امیرمنش همراهی کردن.
تو راه چند بار میخواستم بگم که برگردیم ولی نمیشد .
بالاخره باید ازش حلالیت بطلبم ...
به در اتاقش که رسیدیم قلبم خیلی تند تند میزد . استرس گرفته بودم. اون آرامش قبل رو نداشتم . بدنم سرد شده بود. قلبم تو گلوم میزد. بد تر از اون سر من شروع کرد به گیج رفتن .
به مامانش گفتم که پشت در کمی بایسته بعد بریم داخل .
سه تا نفس عمیق کشیدم. با خودم گفتم محکم باش دختر یعنی چه ؟ تو که اینجوری نبودی چته ؟ به خودت بیا ... مثل اون دختر محکم قبلی بشو ...
حالم بهتر شد.حالت حدی به صورتم گرفتم. در زدیم و داخل شدیم .
پارت53
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مامانش سکوت رو شکست و گفت : آقا محمدحسین یکی اومده باهات کار واجبی داره من میرم خودتون باهم صحبت کنین. فعلا.
جواب نداد و رو پهلو همچنان خوابیده بود پشتش به من بود و صورتش اون سمت بود و منو نمیدید .
خودم از مامانش خواستم مارو تنها بگذاره تا راحت تر باهاش بتونم صحبت کنم .
میدونستم خواب نیست . پس منم با خودم گفتم اگه سر صحبت رو خودم باز کنم شاید بیدار شه .
منم شروع کردم و با تن صدای نازک همیشگیم گفتم : سلام !
تا صدای منو شنید ، خودش ور جمع وجور کرد و به طرفم سریع برگشت.
تا دید من نشستم کنارش چشاش برقی زد و با لبخندی ظاهرا ملیح گفت :
علیک سلام ...خوبین ؟ سالم هستین ؟ بهتر شدی؟
گفتم : من که چیزیم نشده شما باید سالم باشین که هستین خداروصدهزار مرتبه شکر .
گفت : کاری داشتین ؟! مشکلی پیش اومده؟ که تو این وضعیت با این حالتون پاشدین اومدین اینجا ؟!
مدت ِ زیـٰادی در اینجسم نخواهیمبود
؛ ‹ بـٰاشرف › زندگیڪنیم ..
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی قابها، بوی شهادت میدهند ..
" شهید دانیال رضازاده مطلق "
متولد ۱۳۷۶ دهههفتادی بسیجی
از بچههای ناحیه ۳ ابوذر مشهد
دو روز پیش از شهادتش ، همراه
رفیقش شهید "حسین زینالزاده"
در مسیر حرم امام رضا(ع)
عکسی گرفتند با این نیت که
این عکس ، عکس شهادتشان باشد .
و عصر پنجشنبه ، ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در
جریان اغتشاشات، هردو به آرزویشان
رسیدند ، انگار آن عکس آخرین قاب
زمین بود برای دو رفیقی که قرارشان
آسمان بود :)
#شهید_دانیال_رضازاده🥀
@noursa59
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ناراحتم ؛ امروز فهمیدم یه بیماری نادر وجود داره که..😔😂
@noursa59