پارت51
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
وبعد خطاب به اقای حسن زاده که دستش رو دسته های ویلچر بود گفت: بریم مهدیار!
همگی با ناامیدی از اتاق خارج شدن
یه کم که گذشت با خودم تصمیم گرفتم
برگردم اصفهان و همونجا درس هام رو ادامه بدم .
میخواستم از همه خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم ؛ حتی از آقای امیرمنش ...
با مامانش صحبت کردم و گفتم که میخوام برم ببینمشون ! کار واجب دارم
مامانش هم گفت که پرستارا و دکترا باید اجازه بدن ...
مامانش با دکترش و پرستارا صحبت کرد که بتونم آقای امیرمنش رو ببینم ...
خلاصه اجازه دادن و قرار شد برم اتاقش ببینمش ...
به سر و صورتم رسیدم . آخه دستم که تیر خورده ، یکی از پاهام هم که تیر خورده ، اگه سر و صورتم هم نابود باشه که وحشت میکنه منو میبینه . همینجور زخم و زیلی هستم.
پارت52
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
پس صورتم رو با محلول شستم و بالم حرارتی که رنگ خیلیییی ملیحی داشت رو زدم تا از بی روحی در بیام.
مامان آقای امیرمنش زحمت کشیدن و منو با ویلچر تا دم اتاق آقای امیرمنش همراهی کردن.
تو راه چند بار میخواستم بگم که برگردیم ولی نمیشد .
بالاخره باید ازش حلالیت بطلبم ...
به در اتاقش که رسیدیم قلبم خیلی تند تند میزد . استرس گرفته بودم. اون آرامش قبل رو نداشتم . بدنم سرد شده بود. قلبم تو گلوم میزد. بد تر از اون سر من شروع کرد به گیج رفتن .
به مامانش گفتم که پشت در کمی بایسته بعد بریم داخل .
سه تا نفس عمیق کشیدم. با خودم گفتم محکم باش دختر یعنی چه ؟ تو که اینجوری نبودی چته ؟ به خودت بیا ... مثل اون دختر محکم قبلی بشو ...
حالم بهتر شد.حالت حدی به صورتم گرفتم. در زدیم و داخل شدیم .
پارت53
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مامانش سکوت رو شکست و گفت : آقا محمدحسین یکی اومده باهات کار واجبی داره من میرم خودتون باهم صحبت کنین. فعلا.
جواب نداد و رو پهلو همچنان خوابیده بود پشتش به من بود و صورتش اون سمت بود و منو نمیدید .
خودم از مامانش خواستم مارو تنها بگذاره تا راحت تر باهاش بتونم صحبت کنم .
میدونستم خواب نیست . پس منم با خودم گفتم اگه سر صحبت رو خودم باز کنم شاید بیدار شه .
منم شروع کردم و با تن صدای نازک همیشگیم گفتم : سلام !
تا صدای منو شنید ، خودش ور جمع وجور کرد و به طرفم سریع برگشت.
تا دید من نشستم کنارش چشاش برقی زد و با لبخندی ظاهرا ملیح گفت :
علیک سلام ...خوبین ؟ سالم هستین ؟ بهتر شدی؟
گفتم : من که چیزیم نشده شما باید سالم باشین که هستین خداروصدهزار مرتبه شکر .
گفت : کاری داشتین ؟! مشکلی پیش اومده؟ که تو این وضعیت با این حالتون پاشدین اومدین اینجا ؟!
مدت ِ زیـٰادی در اینجسم نخواهیمبود
؛ ‹ بـٰاشرف › زندگیڪنیم ..
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی قابها، بوی شهادت میدهند ..
" شهید دانیال رضازاده مطلق "
متولد ۱۳۷۶ دهههفتادی بسیجی
از بچههای ناحیه ۳ ابوذر مشهد
دو روز پیش از شهادتش ، همراه
رفیقش شهید "حسین زینالزاده"
در مسیر حرم امام رضا(ع)
عکسی گرفتند با این نیت که
این عکس ، عکس شهادتشان باشد .
و عصر پنجشنبه ، ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در
جریان اغتشاشات، هردو به آرزویشان
رسیدند ، انگار آن عکس آخرین قاب
زمین بود برای دو رفیقی که قرارشان
آسمان بود :)
#شهید_دانیال_رضازاده🥀
@noursa59
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ناراحتم ؛ امروز فهمیدم یه بیماری نادر وجود داره که..😔😂
@noursa59
آرههه .
ایراننن ؛
برامون مهمه :))❤️🩹
ــــــــــ ـــــ ـ
IRAN
@noursa59