eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
508 دنبال‌کننده
671 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت51 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 وبعد خطاب به اقای حسن زاده که دستش رو دسته های ویلچر بود گفت: بریم مهدیار! همگی با ناامیدی از اتاق خارج شدن یه کم که گذشت با خودم تصمیم گرفتم برگردم اصفهان و همونجا درس هام رو ادامه بدم . میخواستم از همه خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم ؛ حتی از آقای امیرمنش ... با مامانش صحبت کردم و گفتم که میخوام برم ببینمشون ! کار واجب دارم مامانش هم گفت که پرستارا و دکترا باید اجازه بدن ... مامانش با دکترش و پرستارا صحبت کرد که بتونم آقای امیرمنش رو ببینم ... خلاصه اجازه دادن و قرار شد برم اتاقش ببینمش ... به سر و صورتم رسیدم . آخه دستم که تیر خورده ، یکی از پاهام هم که تیر خورده ، اگه سر و صورتم هم نابود باشه که وحشت میکنه منو میبینه . همینجور زخم و زیلی هستم.
پارت52 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 پس صورتم رو با محلول شستم و بالم حرارتی که رنگ خیلیییی ملیحی داشت رو زدم تا از بی روحی در بیام. مامان آقای امیرمنش زحمت کشیدن و منو با ویلچر تا دم اتاق آقای امیرمنش همراهی کردن. تو راه چند بار میخواستم بگم که برگردیم ولی نمیشد . بالاخره باید ازش حلالیت بطلبم ... به در اتاقش که رسیدیم قلبم خیلی تند تند میزد . استرس گرفته بودم. اون آرامش قبل رو نداشتم . بدنم سرد شده بود. قلبم تو گلوم میزد. بد تر از اون سر من شروع کرد به گیج رفتن . به مامانش گفتم که پشت در کمی بایسته بعد بریم داخل . سه تا نفس عمیق کشیدم. با خودم گفتم محکم باش دختر یعنی چه ؟ تو که اینجوری نبودی چته ؟ به خودت بیا ... مثل اون دختر محکم قبلی بشو ... حالم بهتر شد.حالت حدی به صورتم گرفتم. در زدیم و داخل شدیم .
پارت53 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 مامانش سکوت رو شکست و گفت : آقا محمدحسین یکی اومده باهات کار واجبی داره من میرم خودتون باهم صحبت کنین. فعلا. جواب نداد و رو پهلو همچنان خوابیده بود پشتش به من بود و صورتش اون سمت بود و منو نمیدید . خودم از مامانش خواستم مارو تنها بگذاره تا راحت تر باهاش بتونم صحبت کنم . میدونستم خواب نیست . پس منم با خودم گفتم اگه سر صحبت رو خودم باز کنم شاید بیدار شه . منم شروع کردم و با تن صدای نازک همیشگیم گفتم : سلام ! تا صدای منو شنید ، خودش ور جمع وجور کرد و به طرفم سریع برگشت. تا دید من نشستم کنارش چشاش برقی زد و با لبخندی ظاهرا ملیح گفت : علیک سلام ...خوبین ؟ سالم هستین ؟ بهتر شدی؟ گفتم : من که چیزیم نشده شما باید سالم باشین که هستین خداروصدهزار مرتبه شکر . گفت : کاری داشتین ؟! مشکلی پیش اومده؟ که تو این وضعیت با این حالتون پاشدین اومدین اینجا ؟!
مدت ِ زیـٰادی در این‌جسم‌ نخواهیم‌بود ؛ ‹ بـٰاشرف › زندگی‌ڪنیم .. @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی قاب‌ها، بوی شهادت می‌دهند ‌‌.. " شهید دانیال رضازاده مطلق " متولد ۱۳۷۶ دهه‌هفتادی بسیجی از بچه‌های ناحیه ۳ ابوذر مشهد دو روز پیش از شهادتش ، همراه رفیقش شهید "حسین زینال‌زاده" در مسیر حرم امام رضا(ع) عکسی گرفتند با این نیت که این عکس ، عکس شهادتشان باشد . و عصر پنج‌شنبه ، ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در جریان اغتشاشات، هردو به آرزویشان رسیدند ، انگار آن عکس آخرین قاب زمین بود برای دو رفیقی که قرارشان آسمان بود :) 🥀 @noursa59
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ناراحتم ؛ امروز فهمیدم یه بیماری نادر وجود داره که..😔😂 @noursa59
ادب قدرته در هر سبک و سطحی که باشی.🦢🪞 @noursa59
آره‌ه‌ه . ایران‌ن‌ن ؛ برامون مهمه :))❤️‍🩹 ــــــــــ ـــــ ـ IRAN @noursa59