eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
532 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت77 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ( وقتی که من فرشته میشم ! ) بالاخره روز خرید وسایل هم رسید . فاطمه به عنوان مادر و پدرو همه کس وکارم همراهم اومد . خرید اول مون حلقه ازدواج بود . برای حلقه ؛ مامان اقا محمدحسین و فاطمه همراه مون اومدند . بر خلاف همه دخترا که دوست داشتند حلقه ازدواج شون از اونایی باشه که الماس یا گل و پروانه و اینا داره ؛ من اصلا علاقه ای به خریدن اونا نداشتم . همیشه هم فاطمه میگفت تو خیلی اخلاق ات خاص و غیرقابل پیش بینی هست . کلی مغازه رو گشتیم و همه فروشنده ها خوشگل ترین حلقه هاشون رو نشون میدادند ولی من رضایت بده نبودم . انگار حالا حالا ها قرار نبود انگشتر ایده آل من پیدا بشه . مامان آقا محمدحسین هم که از گشتن زیاد تو پاساژ خسته شده بودند روی یکی از نیمکت های تو پاساژ نشستند و به نشانه درد ، دست هاش و از بالا تا پایین پاهاش کشید .
پارت78 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 فاطمه هم تا دید پاهای مامان اقا محمدحسین اینجوری درد گرفته ، هی در گوش من آروم می گفت زهرا توروخدا یکی رو انتخاب کن . پوکوندیمون پاهامون داره ذق میزنه. تو هم کُشتی ما رو با این قدرت انتخابت . یکم که فکر کردم ، دیدم فاطمه راست میگه . خیلی طولش دارم میدم . از اون طرف آقامحمدحسین میخواد هیچی نگه و طوری وانمود کنه من کارم درسته . ولی چشماش داد میزد اونم خسته شده . اخه پسر خیلی خجالتی بود و نمیتونست حرف دلش رو راحت با آدم بزنه . نمیدونم باید این کارش رو بزارم به حساب با حیا بودنش یا خجالتی بودنش ... هیچ کس حواسش به من نبود . فاطمه که خسته شده بود رفت نشست بغل مامان آقامحمد حسین ؛ کوشیش رو باز کرد ورفت سر گوشیش . آقا محمدحسین هم که اون طرف مامانش نشسته بود و داشت با مامانش صحبت میکرد و قربون صدقه اش میرفت .
پارت79 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منم یکم فکرکردم با خودم گفتم منو آقامحمدحسین انگشتر در نجف می گیریم . هم شیک و قشنگه هم مذهبی و ایده ال من . تازه میتونیم برای قشنگی بیشتر روی انگشتر اسم حک کنیم مثلا من رو انگشترم بنویسم محمدحسین و اونم بنویسه مُهَنا.... رفتم وبه فاطمه و اقامحمدحسین ومامانش گفتم همه شون موافق بودن و خوشحال اونم به خاطر اینکه بالاخره من به یه چیزی قانع شدم .... خلاصه رفتیم و انگشتر هارو با همون مشخصاتی که بهتون گفتم خریدیم . خیلی چیز شیک و مذهبی در اومده بود و دوستش داشتم اونم زیاد .... وقتی رفتیم برای خرید لباس عروس اولین لباس رو اقا محمدحسین گفت : نه نه اصلا خیلی شلوغه دومین لباس رو گفت : نه نه خیلی جلفه سومین لباس رو گفت : بد نیس چهارمین رو گفت : اصلا و ابدا پنجمین لباس رو گفت : به به به به . محشره . عالیه . شبیه فرشته ها میشیناااا ! سرهمون لباس با فاطمه و آقا محمدحسین کلی خندیدیم . آخرشم همونو خریدیم .
پارت80 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 دل تو دلم نبود چون فردا مراسم عقدمون بود . ما قرار گذاشته بودیم که مراسم عقد مون رو حرم آقا امام رضا بگیریم . بلیط هواپیما گرفتیم برای مشهد . سالروز ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا بود . آماده شدیم و رفتیم حرم . فاطمه و مامان بابای امیرمنش هم باهامون اومدن . شاید با خودتون بپرسید من و آقا محمدحسین که رابطه مون جدی شده بود . چرا تا قبل مراسم عقد هنوز با اقا صداش میکنم ؟ چون دوست نداشتم تا بهش نامحرمم باهاش راحت بشم . من تا دو ثانیه قبل خطبه هم با اقا صداش میکردم . اماااااا بعد خوندن خطبه......صدا زدنم فرق کرد. برای خطبه عقد دائمی عاقد شروع کرد به خوندن منم که اونقدر حواسم و فکرم توی اینده و زندگیم و دانشگاهم بود که صدای عاقد برای بار سوم توی گوشم پیچید و منو به خودم آورد : عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟ با اینکه خانوادم پیش من نبودند ولی از اون موقع به بعد خانواده ی آقا محمدحسین خانواده منم میشدند .
پارت81 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منم انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چی بگم اصلا انگار از یادم رفت که یهو صدای آقا محمدحسین رو توی گوشم شنیدم که گفت : فقط بگو بله ....... منم بریده بریده گفتم : ب...ب... بله . انگار دل تو دل محمدحسین نبود تا این بله بشنوه . نوبت رسید تا اون جواب بده . محمدحسین برعکس من با قاطعیت تمام و بدون مکث گفت : بله . همون موقع یه گرمای آرامش بخش و خاصی توی دستام حس کردم . انگار یه تیکه دیگه ای از وجودم بود . سَرَم آوردم بالا ببینم کیه ؟ دیدم اونه. یه لبخند ارامش بخشی بهم زد و گفت : سر قولم هستم و قول میدم تا اخر عمرم تنهات نزارم هیچ جای دنیا . ولی من هنوز باورم نمیشد دستمو سریع کشیدم بیرون و گفتم: ولی من هنوز معذبم! اروم و در گوشم گفت: خیلی خب باشه میدونم. دوباره دستمو گرفت و اروم بوسیدشون. خیلی معذب شدم و گفتم: مگه نمیگمممم نکن؟ نیش خندی زد و گفت: خیلی خب باشه بالاخره دستتو که میگیرم
پارت82 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 هر لحظه که میدیدمش و باهاش حرف میزدم بیشتر عاشقش میشدم . وقتی نگاهت میکرد یا باهات حرف می زد یه جور خاصی تو دل برو می شد . از همون جا یعنی تو حرم آقا امام رضا داستان عاشقانه ی زندگی من و محمدحسین شروع شد . محمد حسین یه خونه توی شهرری منطقه دولت آباد گرفت که نزدیک پدر و مادرش باشیم . منم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم و دکترام رو بگیرم . محمدحسین چهار سال ازم بزرگتر بود و دکتراش رو گرفته بود و سر همون پروژه ی محرمانه اش کار میکرد . از زندگیم خیلی راضی بودم . از بس رمان خوندن رو دوست داشتیم که یه شب من برا محمدحسین رمان میخوندم تا خوابش ببره یه شب محمدحسین میخوند برا من . چند وقت بعد آقا مهدیار هم اومد خواستگاری فاطمه ی ما . هم آقا مهدیار عاشق فاطمه بود هم فاطمه آقا مهدیار رو دوست داشت . بعد دو سه ماه اونا هم عروسی شونو کردن و برگشتن تهران ، زندگی شون رو شروع کردن .
پارت83 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقا مهدیار هم شهرری یه خونه خریدن تا به هم نزدیک باشیم . انقدر رفاقت آقا مهدیار و محمدحسین صمیمی و برادرانه بود که اگه یکی نمیدونست فکر می کرد این دوتا داداش هستن . من هم انقدر فاطمه رو دوست داشتم که واسم از خواهر نداشتم عزیزتر بود . چون نه من نه فاطمه کسی رو نداشتیم ، وقتی شوهرامون میرفتن سرکار ماهم میرفتیم پیش همدیگه تا روی پایان نامه ی دکترامون کار کنیم . شده بودیم همدم و مونس همدیگه .... حالا از زندگی من ومحمدحسین ، فاطمه و اقا مهدیار دوسال وچند ماه گذشته بود . که یه روز فاطمه با اضطراب زیادی زنگ زد وگفت : سلام مهنا خوبی ؟؟ چطوری ؟ گفتم : به سلاااااام. خیلی ممنون من هم خوبم.توخوبی آقامهدیار خوبن؟؟ گفت : آره خوبه ... سلام میرسونه گفتم : سلامت باشن . سلام منو حتما بهشون برسون . با استرس گفت : مهنا میگم ........ میگما....... گفتم : چته فاطمه چرا اینجوری حرف میزنی ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟؟ چیزی شده اتفاقی افتاده ؟
پارت84 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 جواب داد : نه بابا چه اتفاقی ؟؟ ......... یعنی آره . گفتم : فاطمه جانِ مهنا بگو ببینم چی شده ؟ واسه آقا مهدیار اتفاقی افتاده ؟ خودت خوبی اصلا ؟؟ داشتم از استرس می مردم ؛ دلم هزار راه میرفت .... گفت : چرا قسم میدی مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم . نه بابا چه اتفاقی ؟ راستش ........راستش .............راستش من ........... بچه دارم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب بابا داشتم از استرس دق میکردم ...... مبارک باشه فدات شم حالا چرا اینقدر نگرانی ؟؟ باید خوشحالم باشی . گفت : خوشحال که هستم ولی به مهدیار چیزی نگفتم یعنی میترسم که بگم . جواب دادم : واااااااا ترس اش چیه دیگه ؟؟ مگه ترس داره ؟ گفت : نمیدونم والا چی بگم ؟ آخه اگه ناراحت بشه و بچه نخواد چی ؟ با خنده جوابشو دادم : اون باید از خوداشم باشه ، تو بهش بگو حالا ! ایشالا بچه هم سالمه .......... گفت : باشه .
پارت85 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 وبعد باهاش کلی شوخی که استرس نداشته باشه و قطع کردیم . : مهدیار که اومد خونه باهم کلی گفتیم و خندیدیم و میز ناهار رو چیدیم . سرمیز همینطور که مهدیار داشت غذاش رو میخورد . داشتم با غذام و قاشق چنگالم بازی می کردم . مهدیار می دونست که من بی دلیل اینجوری نمی شم . نفس عمیقی کشید ؛ قاشق چنگالش رو گذاشت روی میز و با تعجب پرسید : فاطمه جان ! فاطمه خانم ؟! خوبی ؟ حس می کنم چیزی میخوای بگی ولی نمیتونی . هول هولی گفتم : میگم مهدیااااار ..... تو بچه دوست داری ؟ لبخندی زد و گفت : چرا دوست نداشته باشم ؟ خودتم خوب میدونی که من چقدر عاشق بچه هام . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب .......... خب..................خب ................... خب من بچه دارم ! مهدیار یه ذوقی کرد و گفت : ای جون دلم ؛ قربونش برم من . وااااااای یعنی من دارم بابا میشم ؟؟ باورم نمیشه . دختره یا پسر ؟
پارت86 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم: ایشالا دختره . اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار داشت از ذوق بال درمیاورد و کلی قربون صدقه ام و بچه رفت . چند روزی شده بود که خودم حالت تهوع شدیدی گرفته بودم . نمیدونستم چرا ؟ هیچ وقت هم اینجوری نبودم . بعد دو هفته فهمیدم بچه دارم و دو ماه و نیم اش شده . با یه استرس خاصی شروع کردم برا محمدحسین قصه چیدن که بهش بگم بچه دارم . جالب اینجا بود که من به فاطمه میگفتم استرس نداشته باش ولی خودم هزار برابر فاطمه استرس داشتم . بعد کلی قصه چیدن و داستان سر هم کردن ؛ محمدحسین گفت : وایسا ببینم مهنا ..... چرا حالا سر همچین بحثی رو باز کردی ؟؟..... یه لحظه صبر کن ببینم نکنه خبرایی شده مهنا خانم ؟ هاااااان ؟! گفتم : آره راستش من بچه دارم مثل اینکه دخترم هست . محمدحسین یه خنده عمیقی کرد وگفت : الهی من فدای تو و اون بچه بشم . دورت بگردم .
نیاز به کپشن نداره :)🤍🇮🇷 N O R S A