eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
535 دنبال‌کننده
654 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت78 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 فاطمه هم تا دید پاهای مامان اقا محمدحسین اینجوری درد گرفته ، هی در گوش من آروم می گفت زهرا توروخدا یکی رو انتخاب کن . پوکوندیمون پاهامون داره ذق میزنه. تو هم کُشتی ما رو با این قدرت انتخابت . یکم که فکر کردم ، دیدم فاطمه راست میگه . خیلی طولش دارم میدم . از اون طرف آقامحمدحسین میخواد هیچی نگه و طوری وانمود کنه من کارم درسته . ولی چشماش داد میزد اونم خسته شده . اخه پسر خیلی خجالتی بود و نمیتونست حرف دلش رو راحت با آدم بزنه . نمیدونم باید این کارش رو بزارم به حساب با حیا بودنش یا خجالتی بودنش ... هیچ کس حواسش به من نبود . فاطمه که خسته شده بود رفت نشست بغل مامان آقامحمد حسین ؛ کوشیش رو باز کرد ورفت سر گوشیش . آقا محمدحسین هم که اون طرف مامانش نشسته بود و داشت با مامانش صحبت میکرد و قربون صدقه اش میرفت .
پارت79 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منم یکم فکرکردم با خودم گفتم منو آقامحمدحسین انگشتر در نجف می گیریم . هم شیک و قشنگه هم مذهبی و ایده ال من . تازه میتونیم برای قشنگی بیشتر روی انگشتر اسم حک کنیم مثلا من رو انگشترم بنویسم محمدحسین و اونم بنویسه مُهَنا.... رفتم وبه فاطمه و اقامحمدحسین ومامانش گفتم همه شون موافق بودن و خوشحال اونم به خاطر اینکه بالاخره من به یه چیزی قانع شدم .... خلاصه رفتیم و انگشتر هارو با همون مشخصاتی که بهتون گفتم خریدیم . خیلی چیز شیک و مذهبی در اومده بود و دوستش داشتم اونم زیاد .... وقتی رفتیم برای خرید لباس عروس اولین لباس رو اقا محمدحسین گفت : نه نه اصلا خیلی شلوغه دومین لباس رو گفت : نه نه خیلی جلفه سومین لباس رو گفت : بد نیس چهارمین رو گفت : اصلا و ابدا پنجمین لباس رو گفت : به به به به . محشره . عالیه . شبیه فرشته ها میشیناااا ! سرهمون لباس با فاطمه و آقا محمدحسین کلی خندیدیم . آخرشم همونو خریدیم .
پارت80 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 دل تو دلم نبود چون فردا مراسم عقدمون بود . ما قرار گذاشته بودیم که مراسم عقد مون رو حرم آقا امام رضا بگیریم . بلیط هواپیما گرفتیم برای مشهد . سالروز ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا بود . آماده شدیم و رفتیم حرم . فاطمه و مامان بابای امیرمنش هم باهامون اومدن . شاید با خودتون بپرسید من و آقا محمدحسین که رابطه مون جدی شده بود . چرا تا قبل مراسم عقد هنوز با اقا صداش میکنم ؟ چون دوست نداشتم تا بهش نامحرمم باهاش راحت بشم . من تا دو ثانیه قبل خطبه هم با اقا صداش میکردم . اماااااا بعد خوندن خطبه......صدا زدنم فرق کرد. برای خطبه عقد دائمی عاقد شروع کرد به خوندن منم که اونقدر حواسم و فکرم توی اینده و زندگیم و دانشگاهم بود که صدای عاقد برای بار سوم توی گوشم پیچید و منو به خودم آورد : عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟ با اینکه خانوادم پیش من نبودند ولی از اون موقع به بعد خانواده ی آقا محمدحسین خانواده منم میشدند .
پارت81 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منم انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چی بگم اصلا انگار از یادم رفت که یهو صدای آقا محمدحسین رو توی گوشم شنیدم که گفت : فقط بگو بله ....... منم بریده بریده گفتم : ب...ب... بله . انگار دل تو دل محمدحسین نبود تا این بله بشنوه . نوبت رسید تا اون جواب بده . محمدحسین برعکس من با قاطعیت تمام و بدون مکث گفت : بله . همون موقع یه گرمای آرامش بخش و خاصی توی دستام حس کردم . انگار یه تیکه دیگه ای از وجودم بود . سَرَم آوردم بالا ببینم کیه ؟ دیدم اونه. یه لبخند ارامش بخشی بهم زد و گفت : سر قولم هستم و قول میدم تا اخر عمرم تنهات نزارم هیچ جای دنیا . ولی من هنوز باورم نمیشد دستمو سریع کشیدم بیرون و گفتم: ولی من هنوز معذبم! اروم و در گوشم گفت: خیلی خب باشه میدونم. دوباره دستمو گرفت و اروم بوسیدشون. خیلی معذب شدم و گفتم: مگه نمیگمممم نکن؟ نیش خندی زد و گفت: خیلی خب باشه بالاخره دستتو که میگیرم
پارت82 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 هر لحظه که میدیدمش و باهاش حرف میزدم بیشتر عاشقش میشدم . وقتی نگاهت میکرد یا باهات حرف می زد یه جور خاصی تو دل برو می شد . از همون جا یعنی تو حرم آقا امام رضا داستان عاشقانه ی زندگی من و محمدحسین شروع شد . محمد حسین یه خونه توی شهرری منطقه دولت آباد گرفت که نزدیک پدر و مادرش باشیم . منم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم و دکترام رو بگیرم . محمدحسین چهار سال ازم بزرگتر بود و دکتراش رو گرفته بود و سر همون پروژه ی محرمانه اش کار میکرد . از زندگیم خیلی راضی بودم . از بس رمان خوندن رو دوست داشتیم که یه شب من برا محمدحسین رمان میخوندم تا خوابش ببره یه شب محمدحسین میخوند برا من . چند وقت بعد آقا مهدیار هم اومد خواستگاری فاطمه ی ما . هم آقا مهدیار عاشق فاطمه بود هم فاطمه آقا مهدیار رو دوست داشت . بعد دو سه ماه اونا هم عروسی شونو کردن و برگشتن تهران ، زندگی شون رو شروع کردن .
پارت83 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقا مهدیار هم شهرری یه خونه خریدن تا به هم نزدیک باشیم . انقدر رفاقت آقا مهدیار و محمدحسین صمیمی و برادرانه بود که اگه یکی نمیدونست فکر می کرد این دوتا داداش هستن . من هم انقدر فاطمه رو دوست داشتم که واسم از خواهر نداشتم عزیزتر بود . چون نه من نه فاطمه کسی رو نداشتیم ، وقتی شوهرامون میرفتن سرکار ماهم میرفتیم پیش همدیگه تا روی پایان نامه ی دکترامون کار کنیم . شده بودیم همدم و مونس همدیگه .... حالا از زندگی من ومحمدحسین ، فاطمه و اقا مهدیار دوسال وچند ماه گذشته بود . که یه روز فاطمه با اضطراب زیادی زنگ زد وگفت : سلام مهنا خوبی ؟؟ چطوری ؟ گفتم : به سلاااااام. خیلی ممنون من هم خوبم.توخوبی آقامهدیار خوبن؟؟ گفت : آره خوبه ... سلام میرسونه گفتم : سلامت باشن . سلام منو حتما بهشون برسون . با استرس گفت : مهنا میگم ........ میگما....... گفتم : چته فاطمه چرا اینجوری حرف میزنی ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟؟ چیزی شده اتفاقی افتاده ؟
پارت84 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 جواب داد : نه بابا چه اتفاقی ؟؟ ......... یعنی آره . گفتم : فاطمه جانِ مهنا بگو ببینم چی شده ؟ واسه آقا مهدیار اتفاقی افتاده ؟ خودت خوبی اصلا ؟؟ داشتم از استرس می مردم ؛ دلم هزار راه میرفت .... گفت : چرا قسم میدی مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم . نه بابا چه اتفاقی ؟ راستش ........راستش .............راستش من ........... بچه دارم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب بابا داشتم از استرس دق میکردم ...... مبارک باشه فدات شم حالا چرا اینقدر نگرانی ؟؟ باید خوشحالم باشی . گفت : خوشحال که هستم ولی به مهدیار چیزی نگفتم یعنی میترسم که بگم . جواب دادم : واااااااا ترس اش چیه دیگه ؟؟ مگه ترس داره ؟ گفت : نمیدونم والا چی بگم ؟ آخه اگه ناراحت بشه و بچه نخواد چی ؟ با خنده جوابشو دادم : اون باید از خوداشم باشه ، تو بهش بگو حالا ! ایشالا بچه هم سالمه .......... گفت : باشه .
پارت85 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 وبعد باهاش کلی شوخی که استرس نداشته باشه و قطع کردیم . : مهدیار که اومد خونه باهم کلی گفتیم و خندیدیم و میز ناهار رو چیدیم . سرمیز همینطور که مهدیار داشت غذاش رو میخورد . داشتم با غذام و قاشق چنگالم بازی می کردم . مهدیار می دونست که من بی دلیل اینجوری نمی شم . نفس عمیقی کشید ؛ قاشق چنگالش رو گذاشت روی میز و با تعجب پرسید : فاطمه جان ! فاطمه خانم ؟! خوبی ؟ حس می کنم چیزی میخوای بگی ولی نمیتونی . هول هولی گفتم : میگم مهدیااااار ..... تو بچه دوست داری ؟ لبخندی زد و گفت : چرا دوست نداشته باشم ؟ خودتم خوب میدونی که من چقدر عاشق بچه هام . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب .......... خب..................خب ................... خب من بچه دارم ! مهدیار یه ذوقی کرد و گفت : ای جون دلم ؛ قربونش برم من . وااااااای یعنی من دارم بابا میشم ؟؟ باورم نمیشه . دختره یا پسر ؟
پارت86 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم: ایشالا دختره . اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار داشت از ذوق بال درمیاورد و کلی قربون صدقه ام و بچه رفت . چند روزی شده بود که خودم حالت تهوع شدیدی گرفته بودم . نمیدونستم چرا ؟ هیچ وقت هم اینجوری نبودم . بعد دو هفته فهمیدم بچه دارم و دو ماه و نیم اش شده . با یه استرس خاصی شروع کردم برا محمدحسین قصه چیدن که بهش بگم بچه دارم . جالب اینجا بود که من به فاطمه میگفتم استرس نداشته باش ولی خودم هزار برابر فاطمه استرس داشتم . بعد کلی قصه چیدن و داستان سر هم کردن ؛ محمدحسین گفت : وایسا ببینم مهنا ..... چرا حالا سر همچین بحثی رو باز کردی ؟؟..... یه لحظه صبر کن ببینم نکنه خبرایی شده مهنا خانم ؟ هاااااان ؟! گفتم : آره راستش من بچه دارم مثل اینکه دخترم هست . محمدحسین یه خنده عمیقی کرد وگفت : الهی من فدای تو و اون بچه بشم . دورت بگردم .
نیاز به کپشن نداره :)🤍🇮🇷 N O R S A
‌ روز عکاسه… و دلم می‌خواد این روز رو به همه‌ی آدمایی تبریک بگم که بلد شدن زیبایی‌های کوچیک زندگی رو ببینن. به اونایی که با یه لبخند ذوق می‌کنن، با یه لحظه‌ی ساده دلشون گرم می‌شه، و همیشه دنبال یه تکه حس خوب توی شلوغی‌های زندگی می‌گردن. عکاسی فقط یه هنر نیست؛ یه جور نگاه کردنه… یه جور دیدنِ آدم‌ها، احساساتشون و لحظه‌هایی که شاید خیلی زود از کنارمون رد بشن. خوشحالم که بخشی از زندگی‌م با ثبت همین حس‌ها و لحظه‌ها گذشته. و هنوزم وقتی یه لحظه‌ی قشنگ می‌بینم، ته دلم می‌گم: «چه خوب که می‌شه این حس رو نگه داشت…» _روز اونی که از همه عکس میگیره ولی هیچ وقت کسی نیست ازش عکس بگیره مبارک😅🤍 • ۲۸ مرداد | روز عکاس ‌ N O R S A