پارت82
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
هر لحظه که میدیدمش و باهاش حرف میزدم بیشتر عاشقش میشدم .
وقتی نگاهت میکرد یا باهات حرف می زد یه جور خاصی تو دل برو می شد .
از همون جا یعنی تو حرم آقا امام رضا داستان عاشقانه ی زندگی من و محمدحسین شروع شد . محمد حسین یه خونه توی شهرری منطقه دولت آباد گرفت که نزدیک پدر و مادرش باشیم . منم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم و دکترام رو بگیرم .
محمدحسین چهار سال ازم بزرگتر بود و دکتراش رو گرفته بود و سر همون پروژه ی محرمانه اش کار میکرد .
از زندگیم خیلی راضی بودم .
از بس رمان خوندن رو دوست داشتیم که یه شب من برا محمدحسین رمان میخوندم تا خوابش ببره یه شب محمدحسین میخوند برا من .
چند وقت بعد آقا مهدیار هم اومد خواستگاری فاطمه ی ما . هم آقا مهدیار عاشق فاطمه بود هم فاطمه آقا مهدیار رو دوست داشت . بعد دو سه ماه اونا هم عروسی شونو کردن و برگشتن تهران ، زندگی شون رو شروع کردن .
پارت83
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
آقا مهدیار هم شهرری یه خونه خریدن تا به هم نزدیک باشیم .
انقدر رفاقت آقا مهدیار و محمدحسین صمیمی و برادرانه بود که اگه یکی نمیدونست فکر می کرد این دوتا داداش هستن .
من هم انقدر فاطمه رو دوست داشتم که واسم از خواهر نداشتم عزیزتر بود .
چون نه من نه فاطمه کسی رو نداشتیم ، وقتی شوهرامون میرفتن سرکار ماهم میرفتیم پیش همدیگه تا روی پایان نامه ی دکترامون کار کنیم .
شده بودیم همدم و مونس همدیگه ....
حالا از زندگی من ومحمدحسین ، فاطمه و اقا مهدیار دوسال وچند ماه گذشته بود . که یه روز فاطمه با اضطراب زیادی
زنگ زد وگفت : سلام مهنا خوبی ؟؟ چطوری ؟
گفتم : به سلاااااام. خیلی ممنون من هم خوبم.توخوبی آقامهدیار خوبن؟؟
گفت : آره خوبه ... سلام میرسونه
گفتم : سلامت باشن . سلام منو حتما بهشون برسون .
با استرس گفت : مهنا میگم ........ میگما.......
گفتم : چته فاطمه چرا اینجوری حرف میزنی ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟؟ چیزی شده اتفاقی افتاده ؟
پارت84
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
جواب داد : نه بابا چه اتفاقی ؟؟ ......... یعنی آره .
گفتم : فاطمه جانِ مهنا بگو ببینم چی شده ؟ واسه آقا مهدیار اتفاقی افتاده ؟ خودت خوبی اصلا ؟؟
داشتم از استرس می مردم ؛ دلم هزار راه میرفت ....
گفت : چرا قسم میدی مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم . نه بابا چه اتفاقی ؟ راستش ........راستش .............راستش من ........... بچه دارم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب بابا داشتم از استرس دق میکردم ...... مبارک باشه فدات شم حالا چرا اینقدر نگرانی ؟؟ باید خوشحالم باشی .
گفت : خوشحال که هستم ولی به مهدیار چیزی نگفتم یعنی میترسم که بگم .
جواب دادم : واااااااا ترس اش چیه دیگه ؟؟ مگه ترس داره ؟
گفت : نمیدونم والا چی بگم ؟ آخه اگه ناراحت بشه و بچه نخواد چی ؟
با خنده جوابشو دادم : اون باید از خوداشم باشه ، تو بهش بگو حالا ! ایشالا بچه هم سالمه ..........
گفت : باشه .
پارت85
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
وبعد باهاش کلی شوخی که استرس نداشته باشه و قطع کردیم .
#فاطمه:
مهدیار که اومد خونه باهم کلی گفتیم و خندیدیم و میز ناهار رو چیدیم . سرمیز همینطور که مهدیار داشت غذاش رو میخورد . داشتم با غذام و قاشق چنگالم بازی می کردم . مهدیار می دونست که من بی دلیل اینجوری نمی شم . نفس عمیقی کشید ؛
قاشق چنگالش رو گذاشت روی میز و با تعجب پرسید : فاطمه جان ! فاطمه خانم ؟! خوبی ؟ حس می کنم چیزی میخوای بگی ولی نمیتونی .
هول هولی گفتم : میگم مهدیااااار ..... تو بچه دوست داری ؟
لبخندی زد و گفت : چرا دوست نداشته باشم ؟ خودتم خوب میدونی که من چقدر عاشق بچه هام .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب .......... خب..................خب ................... خب من بچه دارم !
مهدیار یه ذوقی کرد و گفت : ای جون دلم ؛ قربونش برم من . وااااااای یعنی من دارم بابا میشم ؟؟ باورم نمیشه . دختره یا پسر ؟
پارت86
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفتم: ایشالا دختره .
اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار داشت از ذوق بال درمیاورد و کلی قربون صدقه ام و بچه رفت .
#مهنا
چند روزی شده بود که خودم حالت تهوع شدیدی گرفته بودم . نمیدونستم چرا ؟ هیچ وقت هم اینجوری نبودم .
بعد دو هفته فهمیدم بچه دارم و دو ماه و نیم اش شده . با یه استرس خاصی شروع کردم برا محمدحسین قصه چیدن که بهش بگم بچه دارم .
جالب اینجا بود که من به فاطمه میگفتم استرس نداشته باش ولی خودم هزار برابر فاطمه استرس داشتم . بعد کلی قصه چیدن و داستان سر هم کردن ؛
محمدحسین گفت : وایسا ببینم مهنا ..... چرا حالا سر همچین بحثی رو باز کردی ؟؟.....
یه لحظه صبر کن ببینم نکنه خبرایی شده مهنا خانم ؟ هاااااان ؟!
گفتم : آره راستش من بچه دارم مثل اینکه دخترم هست .
محمدحسین یه خنده عمیقی کرد وگفت : الهی من فدای تو و اون بچه بشم . دورت بگردم .
روز عکاسه…
و دلم میخواد این روز رو به همهی آدمایی تبریک بگم که بلد شدن زیباییهای کوچیک زندگی رو ببینن.
به اونایی که با یه لبخند ذوق میکنن،
با یه لحظهی ساده دلشون گرم میشه،
و همیشه دنبال یه تکه حس خوب توی شلوغیهای زندگی میگردن.
عکاسی فقط یه هنر نیست؛
یه جور نگاه کردنه…
یه جور دیدنِ آدمها، احساساتشون و لحظههایی که شاید خیلی زود از کنارمون رد بشن.
خوشحالم که بخشی از زندگیم با ثبت همین حسها و لحظهها گذشته.
و هنوزم وقتی یه لحظهی قشنگ میبینم، ته دلم میگم:
«چه خوب که میشه این حس رو نگه داشت…»
_روز اونی که از همه عکس میگیره ولی هیچ وقت کسی نیست ازش عکس بگیره مبارک😅🤍
•
۲۸ مرداد | روز عکاس
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
چهل روز...
چهل روزه که عزیزتر از جانمون رو به خاک سرد سپردیم..
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهل روز از آن وداع میگذرد؛
اما بعضی داغها، با گذشت روزها نهتنها کمرنگ نمیشوند، که عمیقتر میشوند❤️🩹
N O R S A