پارت90
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم جواب رد به اونا دادم .
ولی آخرش قانع نشدن و هرروز زنگ میزدن با قول ها و امکانات خفن تر و بهتر .
ولی من تصمیمم رو گرفته بودم .
من وقتی تصیمم رو میگرم دیگه از روش پایین نمیام حتی اگه بهم قول بهترین خونه و زندگی و ماشین دنیا رو بدن .
اونا هم تا دیدن من واقعا حرفم حرفه و میخوام توی ایران بمونم و واسه ی ایران داروهای خاص و استثنایی درست کنم ؛ دیگه سمت من نیومدن .
فاطمه هم چون کارش دندون پزشکی بود ؛
ازش درخواست استاد دانشگاهی کرده بودند و همچنین ازش درخواست کرده بودند تا دندون پزشک شخصی مقامات بالای کشوری و ارتشی آلمان بشه .
در ازای همون چیزایی که به من گفته بودند .
ولی فاطمه هم به کشورش خیانت نکرد و موند ایران تا یه دندون پزشک مفید واسه کشورش باشه .
و خیلی راحت درخواست شون رو د کرد .
پارت91
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خلاصه گذشت و گذشت .
تا مطهره و طهورا چهار ساله شدن . یه روز محمدحسین یا یه غم خاصی که میخواست با خنده هاش پنهونش کنه ، اومد خونه .
سر میز ناهار دیدم غذا نمی خوره و داره باغذاش بازی میکنه .
دیگه واقعا داشتم نگران میشدم آخه فقط اون روز اینجوری نبود سه روز میشد که حالش اینطوری بود .
روزای اول با خودم میگفتم که حتما مشکل کاری داره و خوب میشه بخاطر همین سوالی نکرده بودم ازش .
روز دوم هم گفتم خوب میشه . ولی روز سوم خیلی پریشون تر به نظر میرسید .
همش میخواست تا بچه ها کنارش باشن حتی واسه خواب نمیخواست ازشون حتی یه لحظه جدا شه .
حسی که داشت رو درک نمیکردم ؛
محمدحسین به بچه ها وابسته بود ولی نه دیگه دراین حد و حدود .
تا اینکه صبرم به سر رسید سر میز دیدم مطهره و طهورا حواسشون نیست و دارم باهم بازی بازی غذاشون رو میخورن ؛
بهش گفتم : محمد حسین خوبی ؟ چرا غذا نمی خوری ؟
دوست نداری غذا رو ؟ مگه غذای مورد علاقه ات این نبود ؟؟
پارت92
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خنده ای کرد که پشت خندش ناراحتی هاش پنهون شده بودن با همون خنده جواب داد : نه بابا خوبم .
بعدشم اونوقت تاحالا دارم غذا میخورماااا من عاشق قیمه های شمام . خانوم خانومااااا.
طعنه ای گفتم : آره خیلی خوبی از قیافه ات معلومه رنگ به صورتت نمونده .
جناب محمدحسین خان. من پنج ساله با تو دارم زندگی میکنم . اگه اینجور مواقع نفهمم که حالت خوب نیس ، به درد هیچی نمی خورم` .
اروم اومد جلو و در گوشم گفت : دست شما درد نکنه که به فکر ما هستی و ما رو میشناسی ؛ من خوبم و هیچ اتفاقی نیفتاده .
پوز خندی زدم و گفتم : جنابببب .
حرف ، حرف میاره وقتی میگی چیزی نشده یعنی حتما اتفاقی افتاده.
خودمو لوس کردم رفتم صورتمو نزدیکش کردم و اروم گفتم: یه سوال ازت بپرسم جان مهنا راست بگو . باش ؟؟؟
قاشق چنگالو گذاشت رو میز . نفس عمیقی کشید و گفت : چشم ...
چشم... شما فقط قسم جونت رو نخور . بفرمایین بپرسین .اعلاحضرت.
گفتم : معلوم هست چته ؟؟ از وقتی اومدی خونه همینجور توی فکری مثلا هم فک میکنی نمیفهمم و میخوای با خنده هات پنهونش کنی . محمدحسین چی شده ؟؟؟؟
پارت93
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
همونجور که صورتم به صورتش نزدیک بود با لحن اروم اومد جلو گفت : راستش رو بگم ؟؟؟
تعجبی،با چشای گرد گفتم : حالت خوب نیست هااااااا پس میخوای دروغ بگی ؟؟ همین طوری می خواستی مواظبم باشی ؟
نفس شو محکم داد بیرون و رفت عقب و گفت : اره حالم خوب نیست چون دارم میرم سوریه ...
چشام دوبرابر گرد شد تن صدام رو کمی بلند تر کردم و گفتم : سوریه ؟؟ میفهمی داری چی میگی ؟؟؟
میخوای منو با این دو تا بچه تنها بزاری ؟؟
اروم گفت : چی کار کنم ، نمیبینی اوضاع سوریه خرابه ؟!
گفتم : ولی اخه .....
نمیدونم والا ........
گفت : مهنا ببین به خدای احد و واحد قسم اگه تو راضی نباشی من هیچ جایی نمیرم . خب ؟؟ الانم هر چی تو بگی من همون کار و انجام میدم هر چی .... حتی اگه بگی بمونم ....
پارت94
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
ولی اینو بدون من همیشه ی خدا دلم اونجا پیش حضرت رقیه است.
من هم تورو هم مطهره و طهورا رو از خود خانم رقیه خواستم .
به نظرت این درسته که هر وقت ازشون درخواست دارم ایشون قبول کنه اونوقت وقتی اونجا به کمک من و امثالم نیاز دارن تا از حرم شون دفاع کنیم ؛ ما اینجا بشینیم و دست رو دست بزاریم ، تا حرم خانوم رو کامل بگیرن و اشغال کنن ؟؟؟ هااااااان ؟؟
اگه تو میگی درسته که رو چشم من تا آخر عمرم همینجا پیش تو وبچه ها می مونم.... جایی هم نمیرم .......
گفتم : ولی آخه ......
گفت : مهنا خانومم ! عزیز دلم .... ولی و آخه نداره که همینه که هست اونجا تنها هم نیستم مهدیار هم همراهم میاد ....باوررر کن
سرمو کج کردم و با تعجب گفتم : آقا مهدیار؟؟؟ توروخدا حداقل اونو یجوری منصرف اش کن ؛
من یکی ، دلم به اون دوتا بچه خوشه . فاطمه که یدونه داره چیکار کنه ؟؟ گناه داره بخدا !
چشماشو بست و با کلافگی گفت : من اینو نگفتم که نگران فاطمه خانوم بشی ... گفتم که فک نکنی اونجا تنهام . تو جواب منو بده !!!
پارت95
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
چشامو ریز کردم و گفتم : نکنه از دستم خسته شدی میخوای بری تا یکم ازم دور باشی و نفس بکشی ؟؟؟
راستش رو بگو ناراحت نمیشم .
خندید و گفت : نه بابا . این چه حرفیه که میزنی ؟؟
من هر چی هم که بشه عاشقت بودم وهستم و خواهم بود . تو رو خودم انتخاب کردم و کسی توی انتخابم دخیل نبوده .
اونقدر عاشقت هستم که شدی همه زندگیم . از انتخابم هم خیلی خیلی خیلی زیاد راضی ام .
الانم دارم میرم سوریه چون از خانوم رقیه تشکر کنم که همچین نعمتی بهم داده و حق اش رو ادا کنم .
قول میدم زود هم برگردم . من به این راحتی ها دل از تو نمی کَنَم ؛
مگه آدم از زندگیش دست بر میداره ؟؟ دورت بگردم .
چشامو بستم گفتم : منم دوستت دارم ،عزیز دلم .
اگه فک میکنی با رفتن تو به سوریه لطف خانوم رقیه رو جبران میکنی برو . هم من راضی هستم هم بچه ها .
ایشالا خود خانوم رقیه وخدا هم راضی باشن . خدا پشت و پناهت باشه . ولی قول قول بده که برگردی . باش ؟؟
پارت96
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟
گفتم : آره واقعا راضی راضی ام . ولی باید قول بدی که برگردی .
گفت : قول قول میدم ؛ قول شرف .
فردای اون روز زنگ زدم به فاطمه تا یکم باهاش صحبت کنم ، خیلی نگران و ناراحت بود .
خب حق هم داشت ؛ کاملا بهش حق رو میدادم . یکم دل داری اش دادم تا از نگرانی اولیه در بیاد ؛ باهاش صحبت کردم و قانع اش کردم که اقامهدیار زود برمیگرده.
بالاخره روز رفتن محمدحسین من رسید . روزی که باید ازش جدا میشدم ، اونم برای یه سفر ؛ یه سفری که نمیدونستم محمدحسین رو سالم بهم برمیگردونه یا نه ؛ یا اصلا کِی برمیگرده ؟
خیلی نگران بودم ؛ برای اینکه نمیخواستم محمدحسین متوجه این حس من بشه و استرس بگیره .
میخواستم با آرامش بره و اونجا فکر و ذهنش پیش ما نباشه . خیلی سعی میکردم توی خودم بریزم و خودم رو کنترل کنم ولی آخرش نمیتونستم .
ولی فاطمه خیلی پخته تر از من رفتار میکرد .
با اینکه اولش خیلی بیشتر از من نگران بود ولی موقع رفتن آقا مهدیار ومحمدحسین، خیلی آرامش داشت .
آغاز امامت امام زمان جانمون 🤍🌺
N O R S A
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاامام زمان گل اَماندی⛅️🥀
N O R S A