نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید جواد لک زائی شروع میکنیم و سهمی از کار
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید مجتبی حفیظی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
N O R S A
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا همین که این بچه میگه🥺🖇️
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
خدایا همین که این بچه میگه🥺🖇️ N O R S A
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشماتو ببند و گوش بده 🥺
my allah
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت100 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : آره حق با توئه . همین جور داشتیم باهم حرف میزدیم که س
پارت101
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مهدیار با یه بغض خاصی هی عمیقی کشید و گفت : محمدحسین ....محمدحسین ..... محمدحسین.....
نمیتونه حالا صحبت کنه .
با تعجب گفتم : مهدیار ....!!! چرا صدات گرفته ؟ چرا بغض داره صدات ؟
مهدیار ..... آقامحمدحسین کجاست ؟؟
مهدیار بغض اش ترکید و جواب داد : فاطمه ........
محمدحسین ..... داداشم .... رفیقم ..... فاطمه تورخدا تو و مهنا خانم منو حلال کنین . امانت دار خوبی نبودم .
با اضطراب زیاد گفتم : چی میگی مهدیار؟ یعنی چی درست و واضح حرف بزن ببینم چی شده ؟
مهدیار با گریه گفت : محمدحسین ش. ه. ی. د شده ......
فاطمه بغض کرد و گفت : آقا محمدحسین شهید شده ؟
یا امام حســــین ؛ یا ابالفضل العباس ! چجوری ؟ چطوری ؟ کجا ؟
همون موقع مهنا جیغی زد و گفت: فاطمه چی میگیییییی!؟ ینی چییییی...