eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
524 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید جواد لک زائی شروع میکنیم و سهمی از کار
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید مجتبی حفیظی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت100 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : آره حق با توئه . همین جور داشتیم باهم حرف میزدیم که س
پارت101 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 مهدیار با یه بغض خاصی هی عمیقی کشید و گفت : محمدحسین ....محمدحسین ..... محمدحسین..... نمیتونه حالا صحبت کنه . با تعجب گفتم : مهدیار ....!!! چرا صدات گرفته ؟ چرا بغض داره صدات ؟ مهدیار ..... آقامحمدحسین کجاست ؟؟ مهدیار بغض اش ترکید و جواب داد : فاطمه ........ محمدحسین ..... داداشم .... رفیقم ..... فاطمه تورخدا تو و مهنا خانم منو حلال کنین . امانت دار خوبی نبودم . با اضطراب زیاد گفتم : چی میگی مهدیار؟ یعنی چی درست و واضح حرف بزن ببینم چی شده ؟ مهدیار با گریه گفت : محمدحسین ش. ه. ی. د شده ...... فاطمه بغض کرد و گفت : آقا محمدحسین شهید شده ؟ یا امام حســــین ؛ یا ابالفضل العباس ! چجوری ؟ چطوری ؟ کجا ؟ همون موقع مهنا جیغی زد و گفت: فاطمه چی میگیییییی!؟ ینی چییییی...
پارت102 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 فاطمه با توعمممم جواب منووووو بدههههه! اروم با لب خونی بهش گفتم: یه دیقه صبر کن ببینم دقیق چیشده. بعد همونطور که مهدیار داشت پشت تلفن گریه میکرد شروع کرد و صدای تیراندازی اومدن و بهم گفت: فاطمه دوباره بهت زنگ میزنم باید برم کاری.... صداش قطع شد و فقط صدا تیراندازی میومد یهو یه نفر صداش اومد که گفت تلفنو قطع کن بدوووو. گوشی قطع شد . به خودم اومدم دیدم مهنا داره زارررر زاررر گریه میکنه و عکس اقا محمدحسینو بغل میکنه و میبوسه. شروع کردم دلداری دادنش. هی میگفت: محمدحسینمممم اخه چرا؟ دورت بگردم چرا؟ اخه نامرررد تو به من قول شرف دادی چرا.؟ حلالت نمیکنم محمدحسین تو به من قول شرف دادی سر همون رضایت دادم بری. محمد حسین.... محمدحسین خیلی بدی. تنهاییی؟ ولی قرارمون این نبود. تو قرار بود برا همیشه مراقبم باشییییی.
پارت103 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 هر روز جمله ای که مهنا تکرار میکرد این بود: نامررررد تو قرار بود برگردی تو قول شرف دادی برمیگردی. حلالت نمیکنم. دل من خیلی حال بدتری داشت کارم شده بود دلداری دادن و مراقبت از مهنا و بچه ها. کنار اون نگران مهدیار هم بودم قرار بود دوروز پیش زنگم بزنه اما نزد خیلی نگرانش بودم تا اینکه گوشیم زنگ خورد گوشیو برداشتم آقایی ناشناس شروع کرد صحبت کردن گفت: شما همسر اقا مهدیاری؟ گفتم بله چطور؟ گفت تبریک و تسلیت میگم اقا مهدیار سه روزه پیش شهید شدن امروز میاریم شون تهران برا اینکه باهاشون وداع کنین. دنیا دور سرم چرخید چشام سیاهی میرفت انگار دنیا به تهش رسیده بود نفسی عمیق کشیدم بغضم شکست ولی صدا نداشت و بی صدا اشکا رو گونه هام جاری شد.
پارت104 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 هر چند باورم نمیشد ولی زیر لب گفتم خداروشکر الحمدلله. مهدیارم به ارزوش رسید مهم تراز اون رفت پیش رفیقش رفت پیش بقیه شهدا. تا اون اقا خواست قطع کنه گفتم اقا ببخشید یه لحظه صبر کنین _بله بفرمایید خواهر! +شما محمدحسین امیرمنش میشناسین؟ _بلع بله ایشونم جزو شهدان +اهان ایشونم همراه همسرم میارین؟ _اگه پیدا بشن انشاءالله بله +چی؟ پیدا بشن؟ _بله. ایشون هنوز پیدا نشدن مفقودالاثرن +یاحسیییین.! خیلی خب ممنون خداحافظ _یاعلی چی شنیدم؟ اقا محمدحسین مفقودالاثرههههه؟ یاخدا. نباید بزارم مهنا بفهمه. خودشو میکشه. «روز وداع رسید» دخترا خیلی بی تابی میکردن. مهنا هم همینطور ولی من همشو تو خودم میریختم و فقط بیصدا گریه میکردم. راستی الحمدلله اقا محمدحسینم پیدا شده بود. مهنا همچنان اونجا مثل همیشه گریه میکرد به اقا محمد حسین میگفت: نامررررد قول شرف دادی برگردی پس چیشدددد؟
پارت105 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 و همینجوررررر گریه میکرد و صورتو پیکرشو نوازش میکرد. دوروز از وداع با جیگرگوشم میگذره. بهم قول شرف داده بود برگرده ولی برنگشت. داشتم با عکسش حرف میزدم و همین جملاتو میگفتم که خوابم برد. تو عالم خواب محمدحسینمو دیدمش دویدم سمتش و بغش کردم. دستی رو اشکام کشید و نوازشم کرد و با لحن خیلی اروم و ارامش بخشی گفت: مهناجانم! من نامرد نیسم فدات شم. حلالم کن. +حلالت نمیکنممممم تو خیلی نامردی قرار بود تا اخر دنیا مراقبم باشی قول دادی برگردی. چیشد؟ چیشد؟ _مهنا خانوم! میدونستی من ده روز مفقودالاثر بودم؟ ها؟ کسی منو پیدام نمیکرد. ولی من از خدا خواستم که به دلشون بندازه من اینجام. میدونی چرا؟ چون من به تو قول دادم برگردم. وگرنه که قرار بود هیچ وقت پیدا نشم. الانم از خدا ممنونم که درخواستمو قبول کرد. حالا حلالم میکنی مهنا جانم؟ پشیمون شدم که قضاوتش کردم و حلالش کردم . سفت بغلش کردم و با صدای طهورا از خواب پریدم میگفت: مامان تو خواب داشتی گریه میکردیااااا. گفتم میدونم. مامان جان خواب باباییو دیدم. از اون روز به بعد سهم من از دنیا شده بود دوتا گل دختر ناز و یادگارای محمدحسینم و مزاری تو بهشت زهرا ی تهران ازش. هر سال دختراشو میبرم تا باباشونو ببینن و بفهمن چه بابای قهرمانی داشتن ❤️‍🩹🤌🏻✨ پایان رمان سفر بی بازگشت یاس ها🌸🧸
⿻ و دَر ها باز می‌شـــوند برای آنهــایـی که 🔐 به قدر کافی برای دَر زدن شُجاع بودند 🪞 N O R S A