متاسفانه ما دیگه بچه نیستیم ؛ الان مامان راجب مشکلاتش با من صحبت میکنه و من مشکلاتمُ ازش پنهون میکنم تا نگران نشه .
زندگیم جلوی چشمم داره آتیش میگیره
و من نشستم کنارش و با یِ چوب دراز چوب های تو آتیش رو تنظیم و مرتب میکنم .