هدایت شده از HELLFIRE CLUB ARCHIVE
قبلش این رو پلی کنید https://eitaa.com/whale_Gaia/2
چشم هایم را که باز کردم کسی نبود ، وقتی بستم هم کسی نبود ، نه بالی بود ، نه امیدی ، نه نوری و نه دوستی . تنها چیزی که داشتم آبی بود ، تنهایم نگذاشت تا لحظه آخر کنارم بود ،در آغوشم گرفته بود انگار او هم مثل من تنها بود ، انگار او هم فریاد زده بود و مرا خوانده بود ، من و آبی شبیه هم بودیم اما او آنقدر کنارم ماند که اخر من تمام شدم اما او ماند . نمیدانم برایم اشک ریخت ؟ من برای او اشک ریختم برای خودم و حتی برای دوستانم که شاید روزی سرنوشتم برای انها نوشته شود ، برای ستارگان آسمان تیره ، برای خورشیدی که گمش کردم ، برای ماهی که ناگهان غیبش زد ، برای ساحلی که همنشین هایش در آن شادی کردند و آخر به او خیانت کردند و مرگش را نوشتند و من برای همه چیز و هیچ چیز گریستم ، من تمام شدم اما گریستنم ماند ، آبی زلال چشمانم کدر شدهام ماند ، صدای فریادم ماند ، کسی آن را شنید ؟ دوستانم به دنبال من بودند؟ یا من محو شدم و تبدیل شدم به یک پس زمینه دردناک و آنها از من گذشتند تا به نور برسند ، پس زمینه ای شدم که با تار و پود غم بافته شده بود ، تارهای شاد هم داشتم اما تارهای غمم قویتر بودند و آنها را بلعیدند همانطور که در اخر مرا بلعیدند و آبی به جنگشان رفت اما شکست خورد . اما کسانی بودند که آهنگم را شنیدند ، انها مانند من نبودند ،شاید بودند ،شاید آهنگم را برای آنها نواخته بودم ، شاید منتظر آنها بودم، شاید آنها هم تنها بودند و منتظر من ... اما میترسیدند با من دوست شوند ، حسش میکردم وقتی انها را روی ابی میدیدم نگاهشان فرق داشت ، شبیه ابی نگاهم نمیکردند یا شبیه خورشید فروزان، آخر میدانید من نهنگ هستم و انها نهنگ نبودند، اصلا آنها چه بودند ، چه بودند که یگانه شده بودند ؟ اما آنها تنها نبودند ، منتظر نهنگ غم زده ای مثل من هم نبودند .تنها فقط من بودم و آبی. اما حالا کس دیگری هم بود ، کسی شبیه به من که دنبالم میگشت، یعنی آهنگم تا آنجا هم رسیده بود و او فهمیده بود فریاد هایم برای چیست ، اما به دوستانم نرسیده بود؟شاید دوستی نداشتم . بله من کسی را نداشتم ، اگر داشتم که در چاه تاریک به دام نمی افتادم یا حداقل اینطور شعرم به بیت آخر نمیرسید اما من اینجا آبی را یافتم و بعد هم نیهیلیست را یافتم یا بهتر او من را یافت ، پنگوئنی از اعماق سفیدی ، که سیاهی هم داشت . پنگوئن شجاع و آزاد من و آبی بی پروا و جنگجوی من . شاید نیهیلیست میخواست من را پیدا کند و فریاد هایم را از اعماق ستارگان در تاریکی شب های سفیدش دیده بود ، او هم تنها بود و حالا میخواست من را بیابد تا دیگر آنطور نباشد . او مثل دیگران نبود ، ازاد بود ، راه افتاد ، جدا شد ، راه رفت ، خسته شد ، امید او را یافت و مانند مادری نوازشش کرد ، تاریکی هم او را یافت همان تاریکی که آبی را شکست داده بود همان تاریکی ترسناک ، تاریکی تا آبی منجمد هم پیش رفته بود ، اما امید مادری قوی بود ، فرزندانش هم قوی بودند و قوی بودن را از مادرشان به ارث برده بودند . پنگوئن سیاه و سفید من ، شوالیه سرزمین سرد ، گرمی سرزمین یخ ، ۵۰۰۰ کیلومتر راه رفت اما ایستاد ، فقط صدایم را شنیده بود و من خیلی وقت بود که نبودم . نیهیلیست شوالیه ای بود که راه را گشود ، به بقیه آموخت چگونه قدم بردارند و دوستی وفادار برای من بود . او من را یافت من همانجا بودم و به من ملحق شد ، میخواست برگردد و داستان کشفش را مانند هر کاشفی در سرتاسر جهان فریاد بزند اما تاریکی زودتر از شوق و آرزویش به او رسید ، زودتر از نور به او رسید ، زودتر از پنگوئن ان سوی اینه به او رسید، او را هم بلعید ، تاریکی فقط میبلعید، آبی اینبار هم با او جنگید و اینبار آبی تمام شد ، تمام شد ... من تنها ترین نهنگ هستم
#گایا
#متن
وای دیشب واقعا حس کردم تو خلاء افتادم و داشتم توش غرق میشدم، جام جهانی بعدی داره از الان ناقص ساخته میشه.
یک توپ و یک لباس، یک کفش و یک زمین سبز رنگ، یک امید و یک آرزو و همه چیز این سیاره دست به دست هم دادند تا صاحب آن پیراهن تبدیل شود به کسی که حالا او را اسطوره مینامند، تبدیل به شماره هفت شود.