eitaa logo
اقیانوس آلفرد
113 دنبال‌کننده
508 عکس
17 ویدیو
1 فایل
اینجا اقیانوس امواج گم‌شده‌ی آبی رنگ است، جایی که گایا به اقیانوس رسید و داستانی از تاریکی را در گوشش نجوا کرد. برای ارتباط با لنگرگاه نامه هایتان را درون بطری بگذارید . https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_s0mb01p&btn=Giai
مشاهده در ایتا
دانلود
چارلی و کارخانه شکلات سازی 🍫
عزیزم کلمه ای که کای رو میسازه.
چشم ها دروغ می‌گویند عزیز من، تا ابد هم می‌توانند دروغ بگویند. می‌توانند آنقدر بی نقص دروغ بگویند که تو حتی متوجه نشوی، این قدرت آن‌هاست، قدرتی که در کنار زیبایی دیوانه کننده ای که دارند به آن ها داده شده. گفته بودم هر زیبایی رازی زننده درون خود پنهان می‌کند و گرنه چطور می‌تواند آنقدر زیبا باشد. چشم ها دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، شوق و آرزو از آنها سرازیر می‌شود، غم درونشان لانه دارند و گاهی از شادی فوران می‌کنند، درون انها تاریکی با خورشید یکی می‌شود و فقط انجاست که هر دو بدون جنگ با هم هستند و اینطور میشود که چنین چیزی خلق میشود. چشم ها معجزه گرند، چشم ها جادویی اند، باورت نمیشود اما من می‌دانم، من یک بار در یکی از آنها غرق شدم، یکبار روی صخره رقصیدم بدون ترس از سقوط، روی لبه برج راه میرفتم بدون سایه سیاه مرگ که دنبال من باشد، از درون آتش رد می‌شدم، می‌سوختم و حس می‌کردم به آرامش رسیدم، از خانه دور می‌شدم و فکر میکردم دارم به سمت رویایم قدم بر میدارم، آن موقع فکر میکردم شاید دهان دروغ بگوید، شاید همه چیز در جهان بتواند دروغ بگوید اما چشم ها نه، نه آن چشم هایی که برایشان جان میدادم. دروغ مثل یک خواب شیرین میماند، کشنده است، تو را به سویی می‌برد که نمی‌دانی برای چه در آن قدم گذاشته ای، تو آن را می‌خواهی، با تمام وجودت هم می‌خواهی، اما آن یک خواب است فقط یک خواب و دنیای واقعی جدا از آن است، دنیای واقعی مثل خواب نیست، برای همین است که وقتی کم کم طعم دروغ از زیر زبانت می‌رود، با تلخی حقیقت آشنا میشوی و حالا اینجاست که همه چیز بر عکس میشود، دروغ طعم شیرین می‌گیرد و حقیقت طعم تلخ و این اشتباه است، دروغ شاید طعم شیرین داشته باشد اما اوست که مارا به سمت تلخی حقیقت برده، اوست که ما را از همه چیز جدا کرده و حالا وقتی دیگر چیزی نداریم که او بخواهد می‌رود و ترکمان می‌کند و برای یادگاری روزهایی که بوده زخم هایی را روانه‌ ی ما می‌کند. گفتم لبه صخره ای می‌رقصیدم. می‌دانی در اخر چه شد؟ چشم های او نواخت و نواخت و نواخت من هم با نواختن او رقصیدم، اما از یک جا به بعد نواختن ها کم رنگ شد، چشم هایش کم رنگ شد، روحش بی رنگ شد، دیگر او بین همه، مثل همه بود برای من. از لبه ی صخره افتادم، نمی‌دانی چه حسی دارد، حس مرگ حس درد و آن تلخی زیر زبانت. از آن همه اتفاق جان سالم به در بردم؟ خیال زیباییست، کلمات زیبایی هم هست اما نه، من برای ابد تکه ای از وجودم در چشم های او و در خود او جا ماند، برای ابد دیگر خود واقعیم، تمام و کمال نخواهم بود، حالا در چشمانم درد هست در قلبم هم هست، در همه جایم هست.
اقیانوس آلفرد
همه میگفتند دراکو مالفوی از یخ ساخته شده است، سرد، بی‌روح و نفوذناپذیر، جسمی است که روح ندارد، اما او روحی پاک بود که جسمی نداشت تا با آن به انچه می‌خواهد برسد، کسی نمی‌دانست؟ که یخ هم برای گرم شدن، به آغوش نیاز دارد، آغوشی گرم، آغوشی که دراکو لایق داشتن آن بود، اما هرگز آن را نیافت. او نه شرور بود و نه یک قهرمان ، فقط روح پسری بود که عاجزانه میخواست زندگی کند. دنیا دراکو را مثل پسری مغرور با لبخندهای تمسخرآمیز و دارنده چهر‌ه‌ های بی‌اعتنا می‌شناخت؛ کسی که با هر کلمه‌ی گزنده، سعی می‌کرد حفره‌ی خالیِ درونش را که دیگران برای او ساخته بودند را پر کند. اما پشت آن نگاه‌های سرد و نافذ، دراکوی‌ واقعی نهفته بود، او در دنیایی بزرگ شده بود که «قدرت» را تنها راه بقا می‌دانستند‌، دنیایی که داشت از هم می‌گسیخت‌. اگر می‌توانستید به چشمانش در آن لحظاتِ کوتاه و آرام نگاه کنید، نه به خشم، بلکه به آن بازتابِ کوچکِ نور، می‌دیدید که او تنها یک پسرِ سرکش نیست؛ او روحی است که در میانِ یک کالبدِ سخت، به دنبال راهی برای شکفتن می‌گردد. او مانند گلی است که میانِ صخره‌های سرد رشد کرده؛ زیبا، آسیب‌پذیر و با تمامِ وجود، تشنه‌ی یک قطره‌ی مهربانی بود که از آسمانی غیر از آسمانِ تاریکِ خانواده‌اش بر او ببارد، آسمان خانواده اش یک نام به دراکو دادند و میراث آن نام در اخر باعث نابودی او خواهد شد. دراکوی که هیچ‌کس ندید، در واقع زیباترین بخشِ یک داستانِ غمگین بود؛ کسی که تمامِ عمر تلاش کرد تا در میانه‌ی تاریکی، نوری از خود باقی بگذارد، حتی اگر قرار بود این نور، در تنهاییِ مطلق، خاموش شود و ردی از او نماند‌. او قربانیِ یک جنگ نبود، او قربانی یک «نام» بود، مالفوی؛ نامی که مثل زنجیری از نقره، دور گردنش پیچیده شده بود و هر روز، ذره‌ذره نفس‌هایش را می‌گرفت.