https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/8151
این مورد خیلی چالش برانگیزه، اینکه مورد نفرت قرار بگیری تا دشمنت شاد باشه، تا اون رقیبت که شاید لیاقتش رو داشته اما هرگز نتونسته اون شادی رو داشته باشه و حالا داره اونو از سمت تو دریافت کنه، داری بخشی از اون رو که خالی بوده پر میکنی، داری از دشمنی که احتمالا داشته دنیا رو نابود میکرده قهرمان میسازی، این خارقالعادهاست چارلی، چیزیه که من ندیدم و باید بگم که همیشه میخواستم ببینمش و حالا سوال اینجا پیش میاد که آیا اون دشمن با گرفتن اون محبت از سمت تو میتونه برگرده و چیزی باشه که مورد قبوله یا بهتر بگم بشه اون قهرمان، نمیدونم چارلی ولی اون قسمت که خالی میمونه بعد یه مدت نابود میشه، میشکنه و تکه هاش هم همراه همون تلخی که باعث تبدیل قهرمان به یه شرور شده اون تکه ها رو میبره تا هرگز اون بخش مثل قبل نشه، اما چارلی شاید یه فرصت باشه. یه راه و شاید حتی یک کلمه، بله فقط یک کلمه، شاید اون کلمه امیده و یا شاید باور، اما مهم اینه که اخر داستان چه اتفاقی میافته و من از اعماق وجود آبیم میخوام که در اخر داستان یک قهرمان زنده رو ببینم.
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
پرسیدی که آیا اون دشمن با گرفتن اون محبت میتونه برگرده یا نه
این دیگه مهم نیست
چون من میدونم که حداقل تلاش خودم رو برای برگردوندنش انجام دادم
مثلا آپتیموس پرایم (توی ترنسفورمرز پرایم) بریکداون رو نجات داد ، ( بریکداون از تیم دشمنا بود ) ، و باعث شد بریکداون به خوب شدن فکر کنه... به نظرم همین ارزشمنده:)
قطار نیمه شب، قطاری که از دل تاریکی شروع به حرکت میکند و به تاریکی بر میگردد؛ قطاری که مسافران را به مقصدی نامعلوم میبرد. قطار در هر ایستگاه که مسافران باقی مانده را پیاده میکند چیزی را در آنها تغییر داده، چیزی را ربوده است.
قطار نیمه شب سالها یا شاید قرن هاست که در ایستگاه ۰۰:۰۰ کار میکند، کسی نمیداند قطار از کجا آمده و راننده ی این قطار غولآسا چه کسی است، تنها این را میدانند که این قطار یادگار مه برای آنان است.
-مسافران عزیز به قطار نیمه شب خوش امدید، امیدواریم سفر خوبی را داشته باشید -
صدایی آشنا این را میگوید و بارها و بارها آن را تکرار میکند، صدایی که منبع آن مشخص نیست، تنها چیزی که مشخص است این است که در این قطار جایی برای سفر خوش یا شادی وجود ندارد، قطار برای هر کس جایگاه ویژه و بلیط ویژهای دارد و در حال طبقهبندی مسافران است، هر کدام را در قفسه مناسب نگه میدارد تا زمانش فرا برسد.
من کسی هستم که حالا بار ها قطار برای او توقف میکند و من باید سوار آن شوم، نه به خاطر توقف قطار، به خاطر این که تنها قطار مناسب برای من این قطار است، قطاری که نام من را از من ربوده، قطار تشنهی هر آن چیزی است که شما دارید.
احساس متفاوت تری از همیشه دارم، بلیط در دستم است، بلیطی که روزی نامم روی آن حک شده بود حالا یک خط جای آن نام را گرفته است. تکتک مسافران برایم آشنا هستند، اما تنها صورت هایشان و لباس هایشان اینطور هستند، من نه نام آنها را میدانم و نه داستانشان را، اما قطار همه چیز را دربارهی مسافرانش میداند، نامهایشان، دردهایشان، ترسهایشان و گذشتهشان را.
هر مسافر به واگن مخصوص خودش میرود، قطار از واگن های مختلف که هر یک معنی مخصوص خودشان را حمل میکنند ساخته شده.
واگن شمارهی ۲۷، واگن انتخاب آخر، واگن شمارهی ۲۱،واگن کابین خاموش، واگن شمارهی ۱۹ ، واگن ریل خاموش، واگن شمارهی ۸ ، واگن پرده های بسته، واگن شمارهی ۲۴ ، واگن خوابنما، واگن شمارهی ۱۷ ، واگن سایه های دیررس، واگن شمارهی ۱، واگنی که عدد آن پاک و ظاهر میشود، واگن که معنی ندارد و هیچکس نمیداند اولین مسافر آن که بوده، واگن شمارهی ۳ ، واگن بی پنجره، واگن شمارهی ۱۴و۷، واگن زمزمهها، واگن شمارهی ۱۲، واگن ساعتهای ایستاده، واگن من ، شمارهی ۰ ، واگن بی نام. واگن هایی که هر یک دنبال ربودن یک چیز از مسافرش است، ترس، گذشته و نام.
قطار واگن های بیشماری را ندارد و شاید علت اتفاق هایی که حالا در حال افتادن است این باشد، اینکه قطار در حال شکل دادن و ساختن دوبارهی واگنهای خود است.
وارد واگنم شدم، همهچیز و همه کس همانطور است مثل دفعههای قبل، افرادی که نام ندارند، افرادی با یک نقطه اشتراک بزرگ با هم در زندگیشان.
ناگهان پسری اشنا دفترچه چرمیاش را همراه یک مداد به سمت من میگیرد، دفترچه را نگاه میکنم و بعد پسر را، داخل دفترچه پر از نام های مختلف همراه دستخط های مختلف است که پس از اینکه یکبار ان نام ها به چشمم میخورد به کاغذ رنگ میبازند و ناپدید میشوند؛ میگوید《نامت رو بنویس تا وقتی که یادت هست 》، نمیخواهم این کار را انجام دهم، اما مداد در دستانم ناگهان شروع به حرکت میکند و نامی را روی دفترچه شکل میدهد، نامی که نمیشناسم، البته شاید یک روز آن کلمه برای من همه چیز بوده ولی امروز هیچ معنی جز چند حرف کنار هم برای من ندارد.
قطار به ایستگاه اخر میرسد، حالا زمان آن رسیده که قطار بهای این سفر را از ما بگیرد، اما اینبار آن پسر نام من صدا میزند، 《گایا》 و حالا من احساس میکنم که دارم سقوط میکنم و از هم فروپاشیده میشوم.
او نباید نام من را بداند، اما میداند و این چطور ممکن است؟
حالا روی سکو ایستاده ام و تماشا میکنم که همهی مسافران دارند از قطار پیدا میشوند و قطار در حال دور شدن است و آن پسر به من نگاه میکند و دستش را به نشانه خداحافظی با من به حرکت در میآورد.
آن پسر همان قطار بود و این بار به جای ربودن به من هدیه ای داده، به من نامم را برگردانده.
وقتی بزرگ میشی خیلی از چیزایی که دوستشون داشتی، اونجوری که بودند به نظر نمیان.
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/8409
من درس نمیخونم، واقعا نمیخونم، بعد استرس رو دارم، واقعا هم دارم
نمیدونمم دقیقا قراره کجای این کنکور باشم.