نصفِ شبی صدای قطار اومد...
معمولا صداش به خونه ما نمیرسه...
اما باز تداعی شد، اون حسِ عجیبِ خوابم، که مملو از دلتنگی ها و راز های مگو بود.
#دردِ_شیرین
اصلا دوست ندارم پایان ماهِ مبارک رو اعلام کنم...
انگاری دستِ منه!!!
اما به اینکه فردا، پس فردا دیگه قرار نیست سفره افطاری، سحری پهن کنی، زلوبیا و بامیه داغ رو بچینی کنار خرما ها، سبزی تازه بریزی تو ظرفِ چینی.
همون لحظهی دعای اسماءالحسنی پخش شه و تو آبِ جوش رو حل کنی توی نبات، زعفرونا.
سجادهی طوسی رو پهن کنی تو دلِ تاریکی اتاق و تو دلت، با زبون خودت با خدا حرف بزنی.
شبا تا سحر بیدار باشی و تو سکوتش کارهات رو انجام بدی، اهنگ گوش بدی، فیلم ببینی، تاریخ رو مرور کنی، گریه کنی، برقصی، مناجات کنی، کتاب بخونی، تا حد مرگ فکر کنی، با خواهرت تموم نصف شب حرف بزنید و بخندید و خوراکی بخورید.
فرداش به بهونه اینکه خواب روزه دار ثوابه تا ظهر بخوابی و بعد با مامان و خواهر قران ختم کنی.
کلا این روز و شب های ماهی که گذشت خودِ طعم زندگی بود، چون مهمون خدا بودیم و انگاری تو خونش نشستیم کنارش و سر گذاشتیم رو دامنش و اونم نوازش میکنه، آرومت میکنه، بهت انرژی میده، عشق میده، تورو قوی میکنه برای ایامی که قراره بیایند و شاید تلخ باشند و شاید شیرین.
حس اینکه خدا گفته: افرین دختر حالا برو سمت مرحله ای تازه که قراره از این بعد طی کنی. دلت رو بلرزونه ولی مطمئني هر زمان و هر لحظه حواسش بهت هست، حتی اگر مهمونِ خونش نباشی....
عیدتون مبارک🍊🧡