eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
230 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
522 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیز... نه من طلبه نیستم... دانشجو هستم... علوم حدیث و قرآن میخونم.... دلیلش هم ظرفیت خوبی که آموزش و پرورش سر دانش آموخته های این رشته داره هست... .... در کل منبع صرف یک و دو و همین طور نحو یک و دو ما مبادی جلد ۴ و جلد ۳ بود....
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
سوپرایز دارماااا
هنوز سر حرفم هستم... ولی وسط هفته ها واقعا کلاسام عجیب و غریب اند.... دستم به قلم و دفتر و دستکم نمیره
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
شعر باباطاهر!؟ الله الله الله 😭💔...
نائنگی میقولید؟؟؟😋* آخ عطرش فقط عطرش... *با احترام به ساحت مقدس ادبیات فارسی...
ماه‌جآن و پاییز و هات چاکلت>>>>>همه دنیا
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ بِلا أَوَّلٍ كَانَ قَبْلَهُ، وَ الاْخِرِ بِلا آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ . یکی بود یکی نبود... غیر از خــ🌷ـدا هیچ کســـ نبود........
راننده اسنپ از کجا فهمید که دلم برای چاوشی میره؟! الهی شکر...:)
سلام و رحمت... نوشته بودید که اصل میخواید. خببببب اسمم زینب... فامیلیم حسنی... متولد دهه هشتاد ... فارغ التحصیل علوم معارف و محصل در زمینه علوم حدیث و قران... نوشتن رو از دوسال پیش آغاز کردم... راستش ادعایی نیست فقط برای رهایی مینویسم و دوست داشتم با دوستان و آشنایان و اساتید و همه و همه به اشتراک بگذارم. حدود شش ماه هم در اینستاگرام فعال بودم... ولی از اونجا که فکر و ذهنم در اینستا به اسارت نظام ننگین سرمایه داری بود و استقلال تفکر رو از من گرفته بود.(البته تا حدی) کفشام رو زدم زیر بغل و پاپتی از اونجا فراررر کردم. متن های پیجم رو تا حدی که بشه براتون میگذارم... و همین... چیز دیگه ای هم باید بگم!؟
قطره باران ما گوهر یک دانه شد....:)🌧
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
قطره باران ما گوهر یک دانه شد....:)🌧
نسیم گیسوانم را به احتزاز در آورده و دست لطیفش را نثار گونه هایم میکند.صدای تیلیک تیلیک باران پاییزی بر روی پنجره با موسیقی مورد علاقه ام در آمیختن و مرا به سرزمین رویا ها سوق میدهند . تاریکی فضای خانه مرا وادار به روشن کردن ریسه های آویزان در اتاق میکند.تاریکی مطلق اذیتم میکند و روشنی زیاد فضای عارفانه ام را به خاموشی میسپارد . از دوراهی مطلقی که نفس گیرم کرده بگویم !؟ فیلم یا کتاب !؟ همیشه این سوال در همه احوالی یقه ام را میگیرد و به دیوار میکوبد ... بیخیال هر دو میشوم و به دفتر مقدس که احتمالا محبوب ترین اثر از من بر روی این سیاره رنج هاست ، پناه میبرم و قلم را به محفل دل راه میدهم... ای قلم... بنویس که زخم تو بر صحفات ، روایت میکند دورانمان را...