زِنُوبــــــاٰ|𓂆
آقای امام رضا! منم اون آهویِ بی پناه میون دشت زار.
هم آغوشت رو میخوام.
هم آب و
هم امان نامه.
هدایت شده از زهرامومنی
کوچ،
تا چند؟!
مگر میشود از خویش گریخت؟
بال،
تنها غم غربت
به پرستوها داد..
ای آنکه در بازار دل، جان میفروشی
بی ادعایی، عهد و پیمان میفروشی!
آیا خریدار تو هستند این جماعت؟
یا آنچه با ارزش تر است، آن میفروشی
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تابستان ۱۴۰۲
پر از حرف هایی بود که در گلو خشک شد.
پر از #دل کندن ها و قطع کردن زالوی خیالِ آدم هایی بود که از خونت میمکیدند و شریانت رو قطع میکردند.
چاره ای نیست!
برای #انسان گونه زیستن و به صراط حق متصل شدن،
ناچار به تمام کردن تعلقاتِ روح و جانیم.
بیایید به جای برده ادم ها بودند،
بنده #خدا باشیم.