آمنه،
قدم نو رسیده ات گل باران.
وقتی قنداق فرزندت را میبوییدی،
از بالینش عِطرِ خوشِ گل محمدی زبانه نکشید!؟
جانا...
در چشمانش حلقهی ملکوتِ خدا را نظاره کردی!؟
در قدومش راهِ معراج را بر بلندای بَرین دیدی!؟
دستانش گویی دستِ ابراهیم خلیل الله به هنگام بت شکنی.
جان ها همه به فدای مولودت بانو.
جانی که تو زاییده ای جانِ محرومان و مظلومانِ تاریخ شد.
در نهانش سّره اعجاز الله و محبت بود.
بر زبانش هیچ نبود جز حق و راستی.
آمنه،
قدمِ نو رسیده ات گل باران.
بیا بگذریم از این روز ها.
گذشتن از همه...
حتی از خودت...
از احساسات...
از فکرها و خیال ها...
بیا به قلبمون تحکیم کنیم: "هیچ چیز ماندنی نیست!"
در نقطه ای به حرفم میرسید، هیچ چیز جز خودت و خدا باقی نمیمونید.
من گذشتم.
الان تمامم.
هیچ.
تهی.
خالی.
بی ثمر در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد، با من خزانی میکند.
#شهریار
صدای پاییز رو میشنوی!؟
انگاری از کوچه پس کوچه های شب، لا درز پنجره ها به خونه سرک میکشه.
با لیوانِ دمنوشم نشستم ور دلِ شمعدونیام.
اون ها نجواهای قلبم رو بهتر حس میکنند.
هر وقت دلم پر غم میشه از گل دادن میوفتند
وقتی پر از سرور و شادی ام انگاری میخندند.
حالا حسابش از دستم در رفته، اما حتی اگر گل هم بدهند بی جون میشه و میوفته پستوی گلدونشون.
نه خانی اومده نه خانی رفته.
دقیقا حالِ چند ماهه منه.
:)💔🥀
یک مقاله خوندم نوشته شده بود برای اینکه شمعدونی پر گلی داشته باشید، برگ های خشک یا گل های بی جونشون رو بِکنید تا انرژی بی خودی ازشون گرفته نشه.
منم یه روز با گریه نشستم برگ های نیمه خشک و خشکشون رو کندم.
دردشون رو حس میکردم.
درست کاری که با خودمکردم. :)
اما باز گل نکرد.
درست عین خودم....
موندم چکار کنم.
و باز این بیت:
بی ثمر در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد، با من خزانی میکند.
#شهریار
امروز/✨🤍
پینوشت: یه ماشاءالله لا حول قوه الا بالله برای خانمِ فندوق(خواهرم).