جمعه/
۵ آبانِ عزیزم
با باباحاجیم و بابام زدیم به دل صحرا.
شب قبلش بارون بارید بود و وقتی باد شروع به وزیدن میکرد، ریه هات پر میشد از تلاءلوی خوشِ خاکِ نم زده.
اونجا، با تمام وجودم حس کردم خدا بغلم کرده.
بعد مدت ها آرامش قلبی رو بغل کردم و فهمیدم چقدر خدا دوستم داره.
مدام این قطعه بابا طاهر رو زمزمه میکردم:
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم
هدایت شده از پیام های ناشناس |اقیانوس|
📪 پیام جدید
💬دلم خیلی گرفته:)این روزا اخبار و فیلمایی که از فلسطین میبینم و اینکه نمیتونم هیچ کمکی کنم بهشون داره اذیتم میکنه...اینکه تازه به خودم اومدم و دارم میفهمم چقدر فاصله بین خودم و خدا گذاشتم و نمیدونم این فاصله رو چطور تمومش کنم عذابم میده...یک سالی میشه که تو کانالت هستم زنوبای عزیز و از یه جایی به بعد بخاطر حس خوبی که بهم میدادی و اون آرامش اسمت تو ذهنم گذاشتم امانه ینی دختری که مایه آرامش قلب هست:)مثل شما که باعث حال خوب قلب من میشی همیشه...درمورد اون فاصله هم راستش اونقدری با اطرافیانم راحت نیستم یا بهتره بگم کامل نیستن که ازشون کمک بخوام اما شما که که چند سال ازم بزرگتری میشه کمکم کنی؟میشه یه راه بهم نشون بدی که اون فاصله رو تموم کنم؟اصلا میشه جبرانش کرد؟
#دایگو