زِنُوبــــــاٰ|𓂆
درست مثل وصله ناجور بود؛ ظرف لب پَر، درخت بی ثمر، ژنده و خاکستری، زندهی مرده. دلِ لاکردارم را میگو
خیلی وقت بود اینطوری ننوشته بودم.
گاهی وقت ها قلمت لال میشه.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
درست مثل وصله ناجور بود؛ ظرف لب پَر، درخت بی ثمر، ژنده و خاکستری، زندهی مرده. دلِ لاکردارم را میگو
من ضرر کردم و تو معتمد بازاری
بار ما را نخریدند.... تو برمیداری؟
جرعت و جسارت نداشت!
مدامی که به هر چیز دل سپارد،
در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش،
عزت له شده اش،
نفس زنجیر شده اش،
فکر پریشانش
مُرد.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
جرعت و جسارت نداشت! مدامی که به هر چیز دل سپارد، در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش، عزت له شده اش، ن
داد نزد، حتی از برگِ پاییزی له شده کمتر بود.
با اینکه رنگ خزان گرفته اما باز شکوفا شده.
این حال الانِ منه.
حال اکثر ما.