زِنُوبــــــاٰ|𓂆
درست مثل وصله ناجور بود؛ ظرف لب پَر، درخت بی ثمر، ژنده و خاکستری، زندهی مرده. دلِ لاکردارم را میگو
من ضرر کردم و تو معتمد بازاری
بار ما را نخریدند.... تو برمیداری؟
جرعت و جسارت نداشت!
مدامی که به هر چیز دل سپارد،
در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش،
عزت له شده اش،
نفس زنجیر شده اش،
فکر پریشانش
مُرد.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
جرعت و جسارت نداشت! مدامی که به هر چیز دل سپارد، در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش، عزت له شده اش، ن
داد نزد، حتی از برگِ پاییزی له شده کمتر بود.
با اینکه رنگ خزان گرفته اما باز شکوفا شده.
این حال الانِ منه.
حال اکثر ما.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
سپیداران را در قیاسِ قامتِ خموده ما جایز نیست!
در بهارانم گر بیایی به تو خواهم گفت شکوهِ تغییر را.
شکوهِ زندگانی و لطافتِ نسیمِ جاودانی را.
اما کنون سر به دلِ زمان دادیم، در آن حل شدیم، در آن مردیم و زنده شدیم.
روزی از آن خواهم گذشت، روزی به قرینِ پروردگارم مشمولِ صفتِ حَي خواهم شد.
انشاءالله.
... تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ
[آل عمران/۲۷]