زِنُوبــــــاٰ|𓂆
🪐🖤 این روز ها درسته خیلی سخته اما خداروشکر این واژه های سخت و پیچیده هستند که با ساعتی وقت گذاشتن رو
به این گونه هر واژه در کنارش طول و تفسیر میشود.
یادتون هست گفتم هر واژه زندگی داره و روایتگر زندگی هایی ست؟
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
به این گونه هر واژه در کنارش طول و تفسیر میشود. یادتون هست گفتم هر واژه زندگی داره و روایتگر زندگی
از همین کلمه پوزیتیویست میشه رمانی بر طبقِ تاریخِ غرب نوشت.
که از دل تفکرش مرد و زنی متولد شدند که عشق را انکار کردند.
فیل در اتاق تاریکی یک افسانه هندی هست که در کتب مثنوی و معنوی مولانا بهش اشاره شده:
در اتاقی تاریک یک فیل وجود دارد، هر کس که وارد آن میشود بالاجبار به خاطر نبود نور و وسیله شناخت کافی از حس لامسه خودشون استفاده میکردند. هر کس بعد از خارج شدن از اتاق یک فرضیه بیان میکرد.
خب هیچ کس دروغ نمی گفت اما ابعاد اون پدیده همچنان مجهول بود.
بخاطر همین توی کتاب اومده از این استعاره برای اهمیت موضوع شرح داده شده استفاده کرده.
قشنگ معلومه دارم سعی میکنم تا خودمو بکنم از اتفاقات!؟
اما نمیشه!
یهو بین صفحات صدای انفجار و جیغ و داد میشنوی...
یک شب درمیون کابوس میبینی...
خاطرات شهدا که داره روایت میشه قلبت رو فشار میده...
روی مبل خوابم برد، نفهمیدم چی خواب دیدم، اما گمونم فضای راه منتهی به گلزار شهدا بود ، موقعی بیدار شدم دیدم ناخونام رو جوری کف دستم فشار دادم که ردش مونده و سوزش و دردش من رو بیدار کرد از خواب... :))))
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
اینکه داشتی خواب هولناکی میدیدی بعد با صدای رعد و برق از خواب بیدار شی فکر کنی موشک زدن یا داعش حمله
حالا که دارم این پیام ها رو میخونم انگاری مثل #دژاوو بود اون زمان...
قشنگ اون شب رو یادمه، صدا صدای رعد و برق نبود، انگاری واقعا بمب بود، غبار، صدای جیغ و داد و گریه....
ببینم جریان چیه؟
همه ی این ها یک طرف،
غم و اندوهِ خانواده های شهدا و دلتنگی و سوگ اون ها یک طرف،
استوری بچه ها رو که میخوندم، رفته بودند خونه شهید تاجیک، شهید اهل سنت....
رفتند پیش فاطمه، و پدر شهید.
فاطمه یک سال بیشتر نبود که با محمد ازدواج کرده بود، میگفت وقتی انفجار اتفاق افتاد کنار محمد بودم و دست در دستش...
بعد دیدم افتاده روی زمین و داره من رو صدا میکنه و بعد هم که...
پدرش هم میگفت همه ما فدای حاج قاسم...
جریان چیه؟
هدایت شده از کانال حسین دارابی
دانش آموز یازده ساله، شهید امیرعلی بامری از خانواده افغانستانی اهل سنت
خیلی خانه سادهای داشتن
مشخص بود امیرعلی در فقر بزرگ شده
باباش میگفت امیرعلی میرفت کار میکرد کمک خرج ما بود
امیرعلی میگفت که بابا تو قند داری، نمیخواد بری کارتون جمع کنی، من میرم دم مغازه کار میکنم، خرجی خودم و مدرسه رو درمیارم، به شماهم میدم
عاشق حاج قاسم بود
همش میگفت بریم گلزار، بریم بیتالزهرا، همون جایی که حاج قاسم فاطمیه میرفت اونجا....
وقتی میرفت گلزار، همه قبور شهدارو آب میریخت و تمیز میکرد
یازده سالش بود ولی اندازه آدم سی چهل ساله میفهمید...
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0